دخترک فروشنده و همسرجان !


با همسر و پسرم از درب فروشگاه می‌رویم داخل . یکی از برندهای لباس کودک است که تخفیف پایان فصل 50% زده است و به نظر می‌رسد لباسهای خوبش هنوز باقی مانده است .

من بیشتر وقتها در این حراجهای آخر فصل برای سال دیگر پسرک خرید می‌کنم . به قول مادرم این کارها یک جور زنیّت است . این که لباسی را برای 7-6 ماه دیگر بخری و الان کمتر از نصف قیمت سال دیگرش را بپردازی .

سراغ قفسه شلوارها می‌روم و با نگاه سرسری که می‌اندازم می‌فهمم تقریبا سایز و رنگشان ناقص نیست ..... انگار بازارشان در طول فصل خیلی کساد بوده است .

شلوارک جینی انتخاب می‌کنم و به خانم فروشنده می‌گویم که 2 سایز بزرگترش را می‌خواهم .

خانم فروشنده انگار از مهمانی شب برگشته . بسیار زیبا و خوش‌اندام است و آرایش بسیار شیک و مفصلی دارد . می‌گردد و سایز دلخواه من را پیدا می‌کند و می‌دهد دست همسرم ! با ناز و عشوه‌ عجیبی از ایشان می‌پرسد این سایز مناسبه ؟ همسرم تقریبا هاج و واج مانده و شلوارک را به دست من می‌دهد و می‌گوید نمی‌دانم ..... از خانمم بپرسید .

شلوارک را می‌گیرم و سایزش را نگاه می‌کنم و می‌گذارم کنار که بخرمش . رفتار دخترک را هم می‌گذارم به پای اینکه یاد گرفته برای فروش بیشتر به مردها توجه نشان بدهد و نمی‌داند که این رفتار باید حداقل جلوی همسر آن مرد نباشد .

میان قفسه‌ها راه می‌روم و تیشرت‌‌ها و پیراهن‌های کوچک پسرانه را نگاه می‌کنم و از هر کدامشان خوشم می‌آید می‌دهم دست همسرم . دخترک پشت سر ما می‌آید و هر چند ثانیه یکبار صدایش را می‌شنوم که به همسرم لباسی را پیشنهاد می‌دهد !

- این رو هم لطفا نگاه کنید آقای محترم ! به نظر من بسیار زیباست ! رنگ زمینه‌اش به پسرکتان خیلی می‌آید ...

البته صدای همسر هم می‌آید که با کلافگی پاسخ می‌دهد : من نمی‌دانم ..... خانمم انتخاب می‌کنن ...

چند دقیقه بعد پا را فراتر می‌گذارد :
- پسر خوشگلتون توی این سوئی‌شرت محشر میشه آقا ! البته با همچین پدر خوش‌تیپی اصلا چیز عجیبی نیست !!! کپی خودتونه !

جانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پدر خوش‌تیپ ؟؟؟!!!! پسر من خوشگله و به پدرش رفته ؟! آن هم پسری که چهره‌ الانش با عکسهای 7-6 سالگی من مو نمی‌زند !

این بار رویم را برمی‌گردانم و به دخترک نگاه می‌کنم . جالب اینجاست که اصلا به سمت من نگاه نمی‌کند که بخواهد چشم‌غره احتمالی من را ببیند ! مطلقا با من هم حرف نمی‌زند . به طرز هوشمندانه‌ای وجود مرا به هیچ انگاشته و همچنان مشغول حرف زدن با چاشنی عشوه و خنده برای همسرم است . و ایشان هم بسیار معذب شده و با کلافگی نگاهی به من می‌کند که معنی‌اش اینست : زودتر خریدت را بکن که برویم .

می‌دانم که شنیدن این حرفها مخصوصا اگر از زبان دخترکی بسیار زیبا هم بیان شود برای هر مردی جذاب است .... مردها ذاتا به تحسین نیاز دارند - مثل زنها - و چه بهتر از این که از زیبایی ظاهری‌ و مردانگی‌شان تعریف شود ...

اما همسر من به اخلاقیات پایبند است . بنابراین لباسهای انتخاب شده را روی کانتر وسط فروشگاه می‌گذارد و به من اعلام می‌کند که یک تلفن ضروری باید بزند . و من خریدم را کامل کنم و موقع حساب کردن خودش می‌آید .

دخترک ناامیدانه دوباره رفت سمت مقابل فروشگاه و منتظر ماند ... چند دقیقه بعد هم زن و شوهر جوان دیگری وارد شدند و این سناریو دوباره داشت تکرار می‌شد که با بیرون‌ رفتن زودهنگامشان نیمه‌تمام ماند .

خریدم دیگر کامل شده بود و پسرک هم هوس دیگری نداشت . بنابراین به همسرم زنگ زدم که اگر دورتر رفته است من خودم کارت بکشم که دیدم درب را باز کرد و خودش آمد .

همینکه رفتم دم صندوق دخترک دوباره آمد . همسرم سمت چپ صندوق ایستاده بود و من روبرویش روی مبل نشسته بودم . دخترک صندوق را دور زد و آمد کنار همسرم ایستاد . خیلی ریلکس از همسرم شماره تلفن خواست ! البته به بهانه اینکه حراجها را بهتان اس‌ام‌اس کنیم !

من مشترک فروشگاههای زیادی هستم . رسم همه‌شان این است که یک برگه روی میز کنار صندوق می‌گذارند و هر کسی که دلش خواست شماره‌اش را می‌نویسد و آنها حراجهای آخر فصلشان را به وسیله اس‌ام‌اس به اطلاع مشتریانشان می‌رسانند .

اما دخترک موبایلش را در‌آورده بود و می‌‌خواست شماره همسرم را وارد آن کند ! همسرم با تعجب نگاهی به من کرد و با بی‌میلی گفت صفر نهصد و دوازده که من از جایم بلند شدم . گفتم اجازه بدین خانم ! شماره تلفن من را وارد کنید . همسرم سرش بسیار شلوغ است و اگر به ایشان اطلاع بدهید یادش می‌رود که به من بگوید !!!

دخترک وا رفت ! همسرم لبخند پیروزمندانه‌ای زد و رفت آن طرف که کارت بکشد !

در دلم گفتم تا الان هر کاری کردی گذاشتم به حساب اخلاق فروشندگی‌ات و بزرگوارانه چشم بستم . خواستم دلت خوش باشد که توانستی با لوندی اینقدر جنس بفروشی و بعد پزش را به صاحبکارت بدهی . اما حد خودت را بشناس . و حریم زندگی شخصی مردم را ... 

اگر شمایی که فروشنده‌اید و گاهی از این تکنیکها برای جذب مشتری استفاده می‌کنید، این پست را خواندید 2 نکته را در خاطر داشته باشید : اول اینکه این رفتار را جلوی همسر یک مرد انجام ندهید . تمام لوندی و خوش صحبتی‌تان را بگذارید برای خانم خریدار و نه همسرش . اینطوری خانم نسبت به شما احساس بهتری پیدا می‌کند و البته می‌دانید که تصمیم گیرنده اصلی برای خریدن و نخریدن هر چیزی خانمها هستند !

و اگر اینکار را نکنید و مثل دخترک قصه ما زوم کنید روی آقای خریدار ، حالت بدتری از قصه ما ممکن است اتفاق بیفتد و آن هم اینکه خانم با عصبانیت جلویتان بایستد و دست همسرش را بگیرد و از فروشگاه بیرون برود و شما بمانید و جنسی که نتوانسته‌اید بفروشید ! یادتان باشد همه مثل من سعه صدر ندارند !!!!

در مورد اینکه من چرا اینقدر راحت با این قضیه برخورد کردم و فقط انجا که پای حریم زندگی‌ام به میان آمد عکس‌العمل نشان دادم حرفهای زیادی دارم .... به طور مفصل در پستی جداگانه خواهم نوشت .

پس‌نوشت - همانطور که احتمالا می‌دانید وبلاگ دوست بسیار عزیزم مارگزیده فیلتر شده است . مکاتبات لازم را برای رفع فیلتر انجام داده و هنوز هیچ جوابی دریافت نکرده است . حتی علتی برای این فیلترینگ اعلام نشده و بدتر از همه اینکه وبلاگ توسط خود بلاگفا هم مسدود شده است و این یعنی به وبش حتی با فیلتر شکن هم دسترسی ندارد . برای علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هم پیغام گذاشته است و تا بحال بی پاسخ بوده این تماس .

و خبر خوب این است که صاحبخانه‌اش با شرایط او موافقت کرده و او یک سال دیگر هم خیالش راحت شده است . این روزها بابت فیلترینگ وبلاگ محبوبش ناراحت است و بابت خانه‌اش خوشحال .....

/ 113 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیدی جین

این روزها دختران جوان فقط به دنبال مردهای متاهل هستند. چرا؟ چون مرد متاهل یک لقمه ی حاضر و آماده است و نمی خواهد همه چیز را از صفر شروع کند. خانه و حقوق و ماشین و زندگی اش آماده است و این ها می توانند بروند سر سفره ی آماده ای که زن اول با بدبختی و مشقت تا این جا رسانده. بعد هم بگویند عشق است و کاریش نمی شود کرد و چرا ما همدیگر را زودتر پیدا نکردبم و ....مرد متاهلی که زندگیش آماده است راحت تر می نواند خرج قرتی بازی هایشان را بدهد کلا این روزها انگار کسی اهل زحمت کشیدن نیست. به هر قیمتی حتا از هم پاشیدن یک آشیانه و نابود کردن زندگی یک زن دیگر و بچه هایی معصوم. ما جنس زن بیش از مرد به خودمان ظلم می کنیم...

بانوی مهر

منتظر پست بعدیت هستم. برام جالبه نظرت رو بدونم....

فریبا

سلام نازنین جون http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1695976 می دونم تو کار خیر هستی اگه خواستی اطلاع رسانی کن.

زیبا

سلام نازنین عزیز رفتی دکتر خانومی؟ حتما رفتی[چشمک]

نیلوفر

دیگه از این بدتر که من هیچ وقت خودم موفق نمیشدم توی دانشگاهم ثبت نام کنم و دختره ترشیده مسئول آموزش 3 سوت وقتی شوهرم میرفت کارهای منو تموم میکرد و تحویل میداد. خودم که میرفتم 3 ساعت باید جلوی میزش روی یه لنگه پا وایمیستادم تا جواب سلامم رو بده. خیلی بد شده اوضاع. نمیدونم این زن ها یا دختر ها چی فکر میکنن شاید اصلاً فکر نمیکنن اما میدونم بانوان کمی هستن که میتونن مثل تو به خودشون مسلط باشن. راستش کار خیلی سختی هست. میدونم اشتباهه اما من که نمیتونم. البته به قول تو پایبند بودن به اخلاقیات همسر هم نقش خیلی خیلی مهمی رو ایفا میکنه.

عسل

باعث افتخار منه نازنین عزیز خیلی خیلی ممنونم از لطفت [لبخند]

فریاد

عزیزم میشه از مارگزیده خواهش کنی حالا که وبلاگ داشتنی اش را فیلتر کرده اند بیاید و این مدت کنار ما توی این وبلاگ گروهی بنویسد بنویسد . کنار ما که مثل خودش هستیم ...

ندا

چی بگم نازنین ... متاسفانه خیلی وقته که این رفتار ها شایع شده و کم کم داره طبیعی میشه ... این روزها چیزی که اصلا به اون توجه نمیشه حیاست ... حیایی که یکی از ارکان فرهنگ بی نظیر ما ایرانی هاست .

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد... این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره. "بياييد قضاوت نكنيم