دخترک شقایق

صدایش را که از پشت تلفن می‌شنوم می‌ترسم . مدتهاست صدایی تا این حد ناامید و دلزده نشنیده‌ام ...

شقایق : می‌خوای باور کن می‌خوای باور نکن . بردمش تحویل مادربزرگش دادم و اومدم خونه .

 من : من کاری به این قضیه ندارم فعلا . شقایق جان الان حالت خوبه ؟

- خـــــــــــــــــــــــــــوب . خوب خوبم . واسه چی بد باشم ؟

+ گفتم شاید دلت تنگ باشه ...

- دلم تنگ بشه ؟ واسه کی ؟ اصلا چرا دلم تنگ بشه ؟ واسه تحفه‌ای که 4 سال به نیشم کشیدم و اینور و اونور بردم و الان راحت تو چشم من میگه دوست ندارم با تو زندگی کنم ؟ برو بابا دلت خوشه ...

+ شقایق جان ، اون بچه است ... فقطه 4 سالشه . دلش برای باباش تنگ شده . بهانه اون رو گرفته . تو چرا اینجوری می‌کنی با بچه خودت ؟

- نازنین مگه من احمقم ؟ یا عاطفه ندارم ؟ نمی‌فهمم بچه‌ام داره بهانه‌گیری می‌کنه یا واقعا از ته قلبش اینو میگه ؟ یک ماه تمام پوست من و پدر و مادرم رو کند که من شماها رو دوست ندارم . میخوام برم پیش مامانی . دلم میخواد پیش اون بمونم . حالا من به زور این بچه رو پیش خودم نگه دارم که چی بشه ؟

+ می‌بردیش 2 روز اونجا می‌موند بعد می‌رفتی دنبالش . آخه از مادر کی به بچه‌اش مهربونتره ؟

- اون بابای فلان فلان شده‌اش که رفته خودشو گم و گور کرده براش مامان هم میاره . نگران شرمین هم نباش . بعد یه هفته زنگ زدم اونجا رک و راست بهم میگه نیای اینجاها ، من نمی‌خوام برگردم پیش تو .

باز قربون صدقه‌اش رفتم گفتم مامان جان من دلم برات تنگ شده ... نمی‌خوای بیای خونه خودمون ؟ پیش اسباب‌بازی‌هات ؟ شبا برات قصه بگم تا بخوابی ؟ ببرمت سرزمین عجایب ؟ موهاتو برات شونه کنم از اون گیره برق‌برقی‌ها بزنم بهش ؟

بی رودرواسی میگه نه نه ، نمی‌خوام . نمی‌خوام بیام پیش تو . عروسکامم مال خودت باشه . سرزمین عجایب هم نمی‌خوام . خوب میگی من دیگه چیکار کنم ؟ بلند شدم رفتم اونجا به هوای اینکه شاید منو ببینه برگرده پیشم . اصلا حاضر نشد از بغل مادربزرگش بیاد بیرون . به خدا از زور خجالت داشتم اب می‌شدم می‌رفتم توی زمین . اون زن به من هیچی نمی‌گه ، ولی من از چشماش می‌خونم که چقدر کیف می‌کنه ...

+ این حرفو نزن شقایق . اون پیرزن آخه چه سودی می‌بره از نگه داشتن بچه تو ؟ اون الان وقت استراحتشه ، نه اینکه بیاد همبازی و همدم یه دختربچه 4 ساله باشه . پسرش هم که نیست . دختراش هم فکر نکنم تو نگهداری شرمین بهش کمک کنن .

- بذار هر کاری دلشون میخواد بکنن . شیش سال عمر و جوونی منو گرفتن ، بچه‌ام هم روش . اصلا مال خودشونه ، فامیلیش مال اوناست . چرا حمالی‌شو من بکنم ؟ عمرا هم دیگه نه میرم سراغش نه زنگ می‌زنم . دندون لق رو باید از همین الان کند . این بچه برای من بچه بشو نیست . یه وقت می‌بینی 20 سال دیگه هم زحمتشو می‌کشم باز هم همین حرفا رو بهم می زنه . باز خدا پدرشو بیامرزه که از 4 سالگی تکلیفشو معلوم کرد و من بیشتر از این دلم نمی‌سوزه ... فکر کن اگه 20 سال دیگه اینا رو بهم می‌گفت من دیگه زنده نمی‌موندم ...

 

گیج و مات و متحیر مانده‌ام . تا آنجا که من می‌دانم شقایق مادر خوبی است . مهربان و آرام و صبور ... این چند ماهه هم که بیشتر اوقاتش را با پدر و مادرش گذرانده است ... پدرش استاد دانشگاه است . از آن مردهای دانشمند و نیک روزگار است که امکان ندارد از همصحبتی با او لذت نبرد ... و مادرش هم نمونه کامل یک زن ایرانی است . با همان مهربانی‌ها و خوش‌زبانی‌ها ...

6 سال پیش که شقایق و پدر شرمین با هم ازدواج کردند ، یک آپارتمان کوچک در غرب تهران از پدر شقایق هدیه گرفتند . پدر دلش نمی‌خواست دختر یکدانه‌اش مستاجری کند و با وجود اینکه مطلقا با این ازدواج موافق نبود اما این کار را به خاطر دل دخترش کرد و ترجیح داد همه چیز را به جادوی زمان بسپارد ...

یکی دو سال بعد همسر شقایق بهانه کرد که اینجا غرب تهران است و به خانه مادرم خیلی دور است و نمی‌خواهم اینجا زندگی کنم .... خانه را اجاره دادند و باز هم پدر شقایق مبلغی رویش گذاشت و اپارتمان دیگری در شرق تهران برایشان اجاره کرد ... ضمن اینکه تمام این سالها شقایق هزینه‌های شخصی‌اش را از پدرش دریافت می‌کرد . همسرش به بهانه ادامه تحصیل در مقطع دکترا از زیر بار بسیاری از وظایفش شانه خالی می‌کرد و خرجهای شخصی شقایق جزو این وظایف بود .

و حالا 6 ماه است که ناپدید شده است . گوئی قطره آبی شده و به زمین فرو رفته است . البته با خانواده خودش تماس دارد ولی شقایق و دخترش را کاملا بی‌خبر نگه داشته است .

خود شقایق می‌گوید اختلاف عجیب و غریبی با هم نداشته‌اند ... از همین جروبحث‌ها و گفت و شنودهای زن و شوهری معمول ... و 6 ماه پیش مردک یک روز صبح رفته و دیگر برنگشته ...یک هفته بعد که شقایق و پدرش همه بیمارستانها و کلانتری‌های تهران را وجب زده بودند فقط یک تماس تلفنی گرفته و از سلامت خودش خبر داده و این که دیگر دلش نمی‌خواهد با او زندگی کند ...

اما رفتن آن مرد اینقدر دوست مرا خشمگین نکرده بود که رفتن دخترش کرده ... آن بغض و ناامیدی مطلقی که دیروز در صدایش شنیدم مرا به شدت ترسانده است . هیچ سر در نمی‌آورم که چگونه یه دختربچه 4 ساله می‌تواند با مادر خودش چنین کاری کند . چطور می‌شود موجودی که از گوشت و پوست و استخوان خود توست و از شیره جانت تغذیه کرده ، هیچ علاقه و محبتی به تو نداشته باشد و خیلی راحت این را به زبان هم بیاورد .  

دلم برای دوستم خیلی می‌سوزد ....این حجم درد و رنج و ناباوری کوه را هم از پا در‌می‌آورد ... چه رسد به او که زنی است در نهایت احساس و عاطفه ... که دخترکش را بسیار دوست می‌دارد .... انقدر که حاضر شده برای اینکه بیش از این اذیت نشود از خودش جدایش کند و این رنج را به جان خود بخرد ...

هر چه باشد او مادر است .... مادر .

/ 150 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان آرتین

الهیییییییییی . جیگرم کباب شد

فاطمه

[ناراحت]نازنین جان خوببببببببببببی؟؟؟؟!!! چرا نمیااااااااااااای....نگران شدم

خانومی

خیلی عجیبه یک بچه کوچک ویک مادر عاشق وفهمیده

niloofar

salam nazanin khanum.omidvaram ke be zudi behtar beshid.age emkanesh hast un sheri ke baraye karte arusi entekhab karde budid dobare benevisid.yadam nist ke un post marbut be che zamani bud.mamnun misham.man mikhastam baraye poste badi nazar bezaram ama baz nemishe.tablet bishtar baraye bazihaye sabok va internet raftan khube va ziad ghavi nist.gushie sony ericson xperia ham un karharo anjam mide va gheimatesh ham monasebtare faghat safhe namayeshesh kuchike

ننه قدقد

راستش درسته که همه چیز در این دنیای عجیب امکان پذیره اما آدم نباید به این آسونی از خیر مهم ترین داراییش که یک تکه از وجودش هست بگذره. ممکنه مادربزرگ یا پدرش زحمتشو کشیده باشن. من یک مورد برعکس می شناختم البته در اون مورد پدر خیانت کرده بود و مادر و مادربزرک بچه، بچه رو پر می کردن اما به نظر من فرقی نمی کنه در هر صورت این کار جنایته. بهتره بچه رو به زور پیش مشاور ببره و بعد تصمیم یگیره. چون قاعدتاً بچه ای که یک والد رو از دست میده مثل کنه به اون یکی والد می چسبه یا در بعضی موارد به صورت تدافعی هر دو رو طرد می کنه اما لحظه ای نه اینجوری. در هر حل نباید بچرو در این موقعیت سخت که ممکنه واکنشش به این مساله باشه یا جنایت حرف های مادربزرگش تنها بذاره. بگو اجازه نده این یکی بخش زندگیشم ببازه. دوستت بی بچش خواهد مرد. حتی اگر جسماً زنده باشه. نازنین جون کمکش کن. اون الان اینقدر افسردس که نمی تونه درست فکر کنه و تصمیم بگیره. خیلی ناراحت شدم. خدا لعنتشون کنه با این قوانینشون.

ننه قدقد

که هرچی می کشیم از این خانه ایه که از پایبست ویرانه و به مردها اینهمه اختیار میده

هنرمند بی نشان(هندسام)

بابا من شوخی کردم [خجالت]

-

نگو مادره.من فهمیدم مادر میتونه "نامادری" باشه.میتونه به خونتو تشنه باشه.هرچی تو سکوت کنی بدتر کنه.من فهمیدم مادر میتونه نه تنها کاری نکنه که تو اذیت نشی، خودش هم بشه ملکه ی عذابت. از مادرها متنفرم. از مادر خودم متنفرم. و حسودی میکنم به تمام کسایی که مادرشون براشون مادری کرد. این کامنت رو دادم که بگم همیشه نه چون دخترک ها بدن، نه چون مغزشون شستشو داده شده، نمیدونم چرا، ولی مادرشون ازشون متنفره.

niloofar

mamnunam kheili lotf kardid.omidvaram khub bashid va kam peidaetun nashi az bimari nabashe:*

فاطمه مامان صبا

آخه یه دختر 4 ساله چی میفهمه که اینجوری مامانشو پس بزنه.............وای تصورشم برام عذاب آوره بنظرم آسا درست میگه باید بچه رو ببره پیش مشاور انقد راحت ازش نگذره خدا کمکش کنه