داستانهایی از پسرک


داستان شماره یک !
----------------------

جمعه شب است و من دارم کلا/ه پهلو/ی نگاه می‌کنم . ( که البته به نظرم حیف پول و وقتی است که برای ساختش گذاشته‌اند . فقدان بستر داستانی مناسب و عدم استفاده از بازیگران با‌تجربه در نقشهای اصلی ، نقاط ضعف پررنگ سریال به حساب می‌آید . فقط تصور بفرمائید نقش فر/خ باستا/نی را شها/ب حسینی بازی می‌کرد ! نیشخند) پسرک و پدرش هم نشسته‌اند و بالاجبار مستفیض می‌شوند ! که ناگهان ....

پسرک : مامان ، کلا/ه پهلو/ی یعنی چی ؟

من در حالی که داخل پوست خودم نمی‌گنجم از این سوال مفهومی ملی میهنی که پسرکم پرسیده ! شروع می‌کنم تاریخچه مختصری از وقایع آن دوران و کشف حجاب اجباری و شکل ظاهری کلاههای ایرانی و تعویض اجباری آن با کلاههای مدل پهلوی را توضیح می‌دهم و سعی می‌کنم در حد سن یک پسربچه 6 ساله حرف بزنم . بماند که این وسط مجبور می‌شوم دستور دین مبنی بر حجاب و کلا فلسفه دین را هم تا حدی تعریف کنم !

من : خوب پسرم حالا متوجه شدی چرا اسم این سریال را گذاشتند کلا/ه پهلو/ی ؟

پسرک : آره مامان فهمیدم ! اسمش کلا/ه پهلو/یه مثل کلا/ه قر/مزی !!!

من : ابله کلافه

داستان شماره دو !
--------------------

حدود دو هفته پیش جهت وقت گرفتن با مطب پزشک زنانم تماس گرفته بودم . خانم منشی طبق روال معمول از من پرسید که باردارم یا خیر ، و من در حالی که می‌ترسیدم صدایم را پسرک بشنود با آرامترین صدای ممکن عرض کردم : فعلا خیر ! اما انشاالله در آینده قصد بارداری دارم !

در چشم به هم زدنی پسرک از اتاقش پرید بیرون و جیغ و خوشحالی که ماااااااماااااااااان ! تو قصد بارداری داری ؟؟؟!!!!! وای خدایا !!!!!! ازت مچکرم !!!!!!! مامانم قصد بارداری داره !!!!!!

حالا من اصلا نمی‌دانم پسرک معنی این اصطلاح را از کجا یاد گرفته ! به زور مکالمه‌ام را تمام کردم و شروع کردم به سخنرانی که خوب نیست یک پسر کوچولو مثل تو از این حرفها بزنه و الی آخر !

چهارشنبه هفته پیش بود که منزل مادرم بودیم و پدرم جایتان خالی خورش بادمجان بسیار خوشمزه‌ای درست کرده بودند و با خواهرم نشسته بودیم سر سفره و می‌لمباندیم ! ( ایکون دختران زحمتکش ! ) که پسرک جلوی پدرم شروع کرد به افاضه فضل !

پسرک : خاله ! شما وقتی می‌خواستین پسرتونو به دنیا بیارین قصد بارداری داشتین ؟!

من که به سرعت فهمیدم ادامه این بحث به کجا می‌رسه پریدم وسط و یک جواب معقول به پسرک دادم و با پرسیدن یک سوال بی‌ربط ، در خیال خام خودم ذهنش را از این موضوع منحرف کردم !

پسرک چند دقیقه بعد : آره خاله ! من می‌دونم شما قصد بارداری داشتین ! مامانم هم قصد بارداری داره !

من :ابلهاوه

پدرم : خنثی  هیپنوتیزم

داستان شماره سه !
----------------------

قرار است پنجشنبه شب بعد از بهشت زهرا برویم منزل دوست همسرجان . جمع و جور کردن خانه و پختن ناهار و آماده کردن لباسهای خودم و پسرک و پدرش وقت حمام کردن برایم باقی نمی‌گذارد . برای ناهار هم همسرم می‌آید و دوش گرفتن هر دویمان موکول می‌شود به بعد از ناهار .

ناهار را که خوردیم من پریدم در حمام و یک دوش مختصر گرفتم و بعد از بیرون آمدن مستقیم رفتم داخل اتاق خواب خودمان . یک توضیح سوق‌الجیشی از موقعیت حمام هم بدهم که سمت چپ راهروی اتاق خواب‌هاست و درست روبرویش درب اتاق خواب خودمان است و از داخل نشیمن ، دید کمی دارد .

بلافاصله بعد از من هم همسرجان رفت داخل حمام و پسرک هم در سالن نشیمن مشغول تماشای پرشین/تون بود ! که پدرم تماس گرفت !

من در صفحه تلفن اتاق خواب شماره خانه مادرم را دیدم و چون دیدم پسرک سریع تلفن اصلی خانه را برداشت ، دیگر جواب ندادم که ای کاش می‌دادم !

پسرک : سلام پدرجون ! بله خوبم ، شما خوبین ؟ امممممم .... بابام ؟ یه لحظه گوشی ! باااااااااااااااااااباااااااااااااااااا !

همسرم از داخل حمام جواب داد : بله پسرم ؟ من دارم دوش می‌گیرم !

دوباره پسرک : پدرجون ببخشید بابام حمومه ! مامانم ؟ مامانم هم حمومه !!!!!!!!

من : کلافهکلافهکلافه

پدرم به احتمال زیاد : عصبانیعصبانی

شایان ذکر است که من شیرجه زدم روی تلفن اتاق خواب و به طور ضمنی موقعیت خودم رو به اطلاع ایشون رسوندم ! گریه

التماس نوشت ! - از خواننده‌های وبلاگ من کسی در تلویزیون آشنا ندارد ؟ این پسر ما را ببرد برنامه عمو پو/رنگ ؟ البته قول نمی‌دهم آنجا از این افاضات نکند !
ولی اگر آشنا دارید باور کنید راه دوری نمی‌رود ! پسرک هر روز موقع دیدن این برنامه گریه می‌کند که مامان چرا منو نمی‌بری اینجا .... اجرکم عند الله !

/ 142 نظر / 76 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم-م

چرا خب دوست دارم برم برنامه کودک عمو پورنگم خوبه بامزست[نیشخند]

هیلا

پسرههههههههههههه پسر!!! حالا فک کن در چنین شرایطی من باید براش توضیح میدادم که پسر ها بچه به دنیا نمیارن!!!! [خرخون][ابله]

ماهی

من متوجه نشدم اشنا خواسته بودی.نه به خدا نداریم

مریم(بیان)

وای نازنین اینطور که فهمیدم فرکانس پرشین تون رو داری میشه به من هم لطف کنی عزیزم[بغل]

negin

شاد باشید. دنیایی دارند این بچه ها برای خودشون.... منتظرتم.

آیدا

نمی خوام نقش اون آدمه رو تو گالیور داشته باشم که همش انرژی منفی می داد. اما به خاطر کار و روابطم یکم از اوضاع برنامه های کودک می دونم. متاسفانه مجری های این برنامه ها پشت صحنه این جوری نیستن که توی برنامه نشون میدن. ممکنه پسرکت با دیدنشون حتی ازشون زده هم بشه. برخورد بدشون رو از نزدیک دیدم. چند وقت پیش تو شرق هم به آسیب شناسی این مسئله پرداخته بودند. یعنی مشکل کمی نیست. بازم هر جور میلته. گفتم که نمی خوام بدبین باشم. فقط خواستم بگم.

موشو خانوم

عزیزم..من این پسر و دوس دااارم چقدر ناااازی..کوچووولوی خواستنی

Naz

نازنین عزیزم من هم با 18 سال سن می شینم عمو پورنگ نگاه می کنم [نیشخند] حالا شما یه پیامک به 10006016 بزنید شاید زودتر از چند ماه نوبت گل پسر شد. چند تا از دوستای وبلاگنویسم در مورد پورنگ می نویسن. الان می رم ازشون می پرسم ببینم چی می گن. خیلی ساله که می نویسن شاید کمکی بتونن بکنن.

بارون

عزیزم خب طبیعیه بچه است همه از این اشتباها میکنن