عطر محبوبه شب .... گل محبوب مادرم

________________________________________________________________________

در خواب دیدم که انگار مادرم از سفر برگشته ... در خانه من است ولی انگار خانه اوست ..... پای ظرفشوئی می‌رود و روی گاز آشپزی می‌کند .... پدرم هم خوشحال و خندان کنارش ایستاده و بر خلاف همیشه که مادرم از حضور پدرم موقع آشپزی ناراحت می‌شد این بار هر دو کنار هم ایستاده‌اند و گل می‌گویند و گل می‌شنوند .....

من هم انگار دارم چمدانش را باز می‌کنم و لباسهایش را مرتب می‌کنم ..... یادم نمی‌آید که چرا این حرف را به من زد ولی اصرار می‌کرد که نازنین باید یکی دیگر بیاوری ..... من امتناع می‌‌کردم و به وضوح گفتم که مامان من به خدا حوصله بچه دیگری ندارم ... در جوابم با شادمانی گفت : تو بزا من بزرگش می کنم .... و با شوخی اضافه کرد اگه نیاری من خودم برات میارم ! یکی می زایم و میدم بچه تو باشه !

حتی یادم هست در خواب با خودم فکر کردم که مامان که سر آن عمل جراحی سرطانش رحم و تخمدانهایش را درآورده .... چطور حالا این حرف را به من می زند ؟

و بعد یادم هست که موقع بیرون کشیدن یکی از لباسهایش که سایز کوچکی داشت و همین ماههای آخر برایش خریده بودیم که اندازه اش باشد , خیلی تعجب کردم . گفتم مامان این رو تو می پوشی ؟ این که خیلی کوچک است ....

گفت خوب این مال مریضی ام بود ..... الان دیگه اندازه ام نیست ..... بعد از این حرف در آغوشش کشیدم ..... با گریه .... که مامان ما خیلی غصه تو رو خوردیم ...... چقدر من ناراحت بودم برای لاغر شدنت .... گفت مامان جان ببین الان که خوبم .... از آغوشش جدا شدم و نگاهش کردم ....

الله اکبر ...... الله اکبر از چیزی که دیدم و به وضوح یادم هست .....

مادرم در بهترین حالت و چهره تمام عمرش بود .... حالا که فکر می کنم می بینم شبیه عکسهای 35 سالگی اش .... که مدتهاست ندیدمشان .... به همان شادابی و به همان تپلی .....

کنارش دراز کشیدم و به عادت معهود دستم را زیر سرش قرار دادم . ( این حالت مورد علاقه من و پسرم است ) همانطور که سر مادرم روی بازویم بود و چهره اش را از فاصله به این نزدیکی می دیدم نگاهم متوجه بازوها و تخت سینه اش شد .....

و چه عجیب است که در این حال یاد غسالخانه افتادم .... و آن چیزی که در آنجا دیدم .... که تخت سینه سفید چون برگ گلش به خاطر خونریزی داخلی کبود شده بود و ارغوانی رنگ بود .... و دستهای بسیار لاغرش ..... بعد با خودم گفتم یعنی  همه اونها خواب بود ؟ یعنی خدا به دعاهای ما گوش کرد ؟ مامانم به سلامت از اون بحران گذشت ؟ خدا را شکر ....

گریه ام گرفت و شروع کردم به بوسیدم سینه مادرم .... که مامان خوب شدی ها ..... مامان دوباره چاق شدی ها ..... بعد بازوهای سفیدش را بوسیدم و دوباره سینه اش را .... شاید دهها بوسه به صورتش و دستهایش و سینه اش زدم .

بالاخره چیزی که آرزویش را داشتم و موقع خاکسپاری قولش را از مادرم گرفته بودم اتفاق افتاد .... مادرم را سیر بغل کردم و بوسیدم ..... عطر تنش را بوئیدم و نگاهش کردم .... آن هم درست در چهلمین روز رفتنش .

ما فردا مراسم چهلم داریم . عصر فردا می رویم سری به مادر می زنیم و مزارش را به اشک چشم می شوئیم و شب هم در تالاری شام می دهیم ....

و من امروز می خواستم بیایم برایتان بنویسم از اینکه چهل روز از رفتن مادرم می گذرد ... چهل روز است که رویش را ندیده ایم .... صدایش را نشنیده ایم .... بویش را نبوئیده ایم ..... و در اغوشش نگرفته و نبوسیده ایم .....

که با خوابی که دیشب دیدم همه آن پست پاک شد و حاصل این شد که خواندید .... خدا را شکر .

/ 113 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

ی

الی گولو

[گل] عزیزم چقده به هم نزدیکین که این همه به خوابت میاد . نازنین مامان همیشه باهاته عزیزم. دردت که کم شد باهاش درد دل میکنی مشورت میکنی میاد به خوابت بهت راه نشون میده . نمیدونم من از عالم بعد از مرگ خبر ندارم و اعتراف میکنم که به بهشت و جهنم اعتقادی ندارم اما به بقای روح و وجود خداوند کاملا معتقدم

بانوی مهر

روحشون شاد باشه . دیدی نازنین مادر جاشون خوبه ؟ راحتن الان. مادر تنهات نگذاشته نازنین... ببین وجودش رو داری حس می کنی تو زندگیت.... خدا پشت و پناهت باشه....

سیمین

وای چقدر خوشحال شدم که خواب مامانتون رو دیدین

حکیم بانو

سلام نازنین جان . می دانم که دیر است برای گفتن واژه تسلیت. می دانم که این واژه بسیار ناچیز است برای تسلی دادن دل داغدیده ات ولی باز هم می گویم تسلیت . غم از دست دادن مادرت را تاب بیاور. پسرکت و همسرت به وجود تو احتیاج دارند. حتی پدر و خواهر و برادرت. چه خواب زیبایی دیدی . ای کاش آن هایی که انسان را فقط با جسم خاکیش می بینند این نوشته ات را بخوانند و به حقیقت وجود روح بیش تر اعتقاد بیاورند. خدا مادرتان را قرین رحمت کند.

سحر م.

هر چی راجع به مادرتون می نویسید من می خونم و هی گریه می کنم... مادر من به خطر سرطان و صدتا چیز دیگه بارها جراحی شده. هر دفعه این حس رو داشتم که شاید دیگه نبینمش. اون ترس و سرما رو ترک می کنم. هی می خونم و هی گریه می کنم...

زینب سادات

روح شان شاد باد ان شا الله

سحر م.

برای چی عذرخواهی می کنید؟ نگید این جور. خواستم بدونید این قدر ملموسه.

شاهرخ

خدا رحمتشان کند. چقدر زیبا بیان کرده بودید. آری بوی گل محبوب شب و رازقی و یاس سفید و آبشار طلایی برای من هم خاطرات کودکی را رقم می زند با این تفاوت که شما جای خالی مادر عزیزتان را به یاد می آورید و من رفاه و آرامشی که قبلا داشتم. امیدوارم سایه شما بر سر فرزندتان با سلامتی مستدام باشد.

شاهرخ

خدا رحمتشان کند. چقدر زیبا بیان کرده بودید. آری بوی گل محبوب شب و رازقی و یاس سفید و آبشار طلایی برای من هم خاطرات کودکی را رقم می زند با این تفاوت که شما جای خالی مادر عزیزتان را به یاد می آورید و من رفاه و آرامشی که قبلا داشتم. امیدوارم سایه شما بر سر فرزندتان با سلامتی مستدام باشد.