خسته‌ام و بی‌خواب ...


بی‌خواب شده‌ام تازگی‌ها ..... امروز ( در واقع دیروز ) از ساعت نه صبح تا نه شب بیرون از خانه دنبال کارهایم بوده‌ام و وقتی هم که برگشته‌‌ام به دستور پسرک ماکارونی پخته‌ام و چنان خسته بودم که فکر می‌کردم سرم به بالش نرسیده خوابم خواهد برد ....

اما اینکه ساعت سه و نیم بعد از نیمه‌شب نشسته‌ام اینجا گودر می‌خوانم و وبلاگ می‌نویسم نشاندهنده این واقعیت است که فکرم به سختی مشغول است .... حجم افکار و حسهای ضد و نقیض دارد مرا به جنون می‌رساند .... احساساتم ملغمه‌ای است از افسوس ... غم ..... دلتنگی .... دلخوری ... خشم .... بغض .... عصبانیت .... ناامیدی و ...

کاش می‌شد که بنویسم .... اما هنوز امید دارم که موضوع حل شود . ( رها جانم ، مثل همیشه پیش‌بینی‌ات درست از آب در آمد ..... این درد را به که بگویم آخر ؟ )

نی‌لای عزیزم ... راست گفتی . همه بدبختی‌های ما از آنجا شروع می‌شود که تمام سعی‌مان را می‌کنیم تا خوب باشیم .... به هر قیمتی که شده ..

پس‌نوشت 1- موضوع به همسرجان هیچ ارتباطی ندارد .

پس‌نوشت 2- دوست عزیزی لینک این وبلاگ - کلیک - را برای من گذاشته‌ است و خواسته که به شما اطلاع‌رسانی کنم . دعاهایتان را دریغ نکنید لطفا .

/ 68 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازآفرين

سلام مهربان اگه تونستي بيا.اينجا شايد دري به سوي بهشت باز است.

خانومی

سلام نازنین جان هفته دیگه دکتر دارید یادتون نره عزیزم.

خانومی

سلام الان من بیخواب شدم یکی نیست بگه برو بگیر بخواب .[نیشخند]

تارلا

امیدوارم که هر چه زودتر مشکلتون حل شه و خبرای خوبی به ما بدید.

تکتم

قلمت رو دوست دارم. ونه البته دردی رو که از جامعه منتقل می کنه. مثل کودکی که به دندان لقش زبون میزنه و درد میکشه و باز این کارو می کنه چند پستت رو با حس درد خوندم. لینکت می کنم تا بیشتر پیشت بیام

mehdi

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم. امروز اومارا....فردا؟ سهراب سپهری

هدیه

آخرین چاره این درد ، گریستن است و من هر چه می گریم پر تر می شوم ، نه خالی .برای صدا کردن تو دیر است ، برای گفتن کلام ((مامان))‌ دلتنگ و برای روزگار از دست رفته ، اما چاره ای جز باور این قصه تلخ نیست ، که تو را دیگر لمس نخواهیم کرد . اگر پائین آمدی ، منتظرت هستم . شب ها درب خانه چشمان من باز است تا تو را به خواب خویش راه دهد . من برای دیدن تو زودتر می خوابم و تو هر شب مرا چشم انتظار نگه میداری. برای او می نویسم او که تا آخرین روز زندگی اش هرگز کسی را نرنجاند. همیشه دوستش داشتیم . همیشه مهربان بود، همیشه آرام بود.برای او می نویسم برای مادرم ، برای زنی که بیشتر از آنکه مادر باشد همیشه انسان بود برای مادری که هرگز تصور نمی کردم روزی شاهد دفن کردنش باشم. برای او می نویسم که دوستش داشتم . برای او که هرشب آرزو می کنم در خواب من باشد . برای او که اکنون آرزوی بوسیدنش را در دل دارم . هرچه از روزهای دیدارش دور تر میشوم بیشتر دلتنگ اویم . هر چه بیشتر به تصویرش می نگرم هرچه بیشتر صدایش را از قاب محبوس یک فیلم میشنوم ، هر چه بیشتر به لحظه های آخر فکر می کنم ، در می یابم که او رفته و من از حس گرمای دستانش محروم مانده ام

ماهی جووون

امیدوارم به زودی از نظر احساسی منقلب بشی دستان مهربانت را میبوسم نازنین ترین