برای ساچلی عزیزم


مدتهاست این پست را در ذهنم می‌نویسم ..... ویرایش می‌کنم و حذف می‌کنم و منتشر می‌کنم ... اما همانجا ، در پستوی ذهنم مانده است و مجال بیرون آمدن نیافته ....

اما اتفاقی که دیروز برای ساچلی عزیزم افتاد باعث شد بر تمام شک و تردیدهایم غلبه کنم و دست به نوشتن این پست ببرم . بی‌آنکه نگران به خطر افتادن اعتقادی بشوم . شاید با دانستن حقایقی که خواهم نوشت آرام‌تر شده و راحت‌تر حقیقت مرگ را بپذیریم ...

بعد از فوت مادرم دریافتم که ما انسانها در مقابل بسیاری از وقایع جهان هستی بی‌دفاعیم ، و مرگ قوی ترین آنهاست . مرگ بزرگ ترین تجلی اراده خداوند است و هیچ چیزی در این دنیا نمی‌تواند آن را تغییر دهد . آن را به تاخیر بیندازد یا زمانش را عوض کند . حتی دعای جمع بسیاری از مردم . که اگر اینگونه بود ، هیچ انسان خوبی نباید از دنیا می رفت ... هیچ پیامبری ... هیچ امامی ... از زمان ابوالبشر تا امروز .

چند ماه پیش این وبلاگ را یادتان هست ؟ چقدر برای مادر من دعا کردید ؟ چند صد ختم سوره حمد گرفتید و چند هزار صلوات فرستادید ؟ چند نفرتان در مکه و مدینه و کربلا سلامتی مادرم را از خدا خواستید ؟ دیدید که هیچچچچچچ تاثیری حتی در زمان مرگ مادرم نداشت .... حتی آن را به تاخیر هم نینداخت .

به من گفته بودید ختم 70 سوره حمد در پایین پای بیمار برای شفا بسیار مجرب است .... ردخور ندارد اصلا . به شما بگویم بیش از 7000 حمد زیر پاهای مادرم خواندم . تایم گرفته بودم و می‌دانستم 70 حمد خواندن حدود 24 دقیقه طول می‌کشد . هروقت زمان خالی گیر می‌اوردم تسبیح را بر می‌داشتم شروع می‌کردم با آرامش و تمرکز و در حالی که چشمهایم را بسته بودم با تمام وجودم و با تمام ایمانم 70 بار حمد می‌خواندم ... آنقدر سوره یاسین بر بالین مادرم خوانده بودم و آیه آیه به او دمیده بودم که تا هفته‌ها بعد از فوت مادرم وقتی بر مزارش یاسین می‌خواندم به عادت معهود باز هم هر آیه را به سوی او می‌دمیدم ... و بعد به خودم می‌امدم و در سیل اشک درمی‌یافتم که مادرم دیگر به این کارها نیاز ندارد ....

برایتان بنویسم از معجزه‌ای که گمان می‌کردم بر اثر آن همه دعای دوستان در مورد مادرم اتفاق افتاده ؟ یادتان هست با چه شوق و ایمانی برایتان نوشتم معجزه شده و سطح گلبولهای خون مادرم به طرز عجیبی بالا آمده ؟ و بعد نوشتم در سونو داپلری که از عروق پاها گرفته‌اند هیچ لخته خونی دیده نشده ؟

متاسفم که این چند ماه حقیقت را پنهان کردم . حقیقت دردناکی که بعد از فوت مادرم آن را دریافتم ..... این که هیچ معجزه‌ای در کار نبوده . پزشک معالج مادرم همان روزی که گلبولهای خون مادرم شروع به افزایش کردند به برادرم گفته بود این نشانه مرگ است . در اصطلاح پزشکی به این وضعیت ، شوک مغز استخوان گفته می‌شود . یعنی مغز استخوان آخرین توان خود برای گلبول سازی را به کار می‌گیرد و سپس خواهد مرد ... و بیمار هم نهایتا 2 الی 3 روز دیگر زنده خواهد ماند .

دقیقا همینطور شد . مادر من از انتهای روز دوم در حالی که ما منتظر بهبودی‌اش بودیم و دلهایمان سراسر شوق و ایمان بود ، به سوی مرگ رفت ... و روز سوم به جهان باقی پر کشید .

و حقیقت پنهان در آن سونو داپلر نهایی این بود که به علت رقیقی بیش از حد خون ، تمام لخته‌ها از عروق پاها حرکت کرده بودند و در عروق شکمی گیر کرده بودند ... به همین خاطر بود که ما و پزشکان فکر کردیم لخته های عروق پا از بین رفته‌اند ...

می‌بینید ؟ معجزه‌ای که باعث آن همه شور و شوق و ایمان در دلهای همه‌مان شد یک حقیقت ساده پزشکی بود ...که ما از آن بی‌خبر و بی‌اطلاع بودیم . و به گمانم همه خرق عادتهایی که ما معجزه‌ می‌پنداریم چیزهایی غیر از نادانسته‌های ما نیست .....

برای مبارزه با بیماری‌ ، تنها دانش پزشکی است که به کمک ما می‌آید ... همان علمی که خدا در اختیار انسان گذاشته ... اگر دوای دردی یافت شده باشد که چه بهتر ... اما فکر نمی‌کنم دعا کردن و خواندن جملاتی به زبانی غیر از زبان خودمان ، بتواند توموری را محو کند و سرطانی را درمان ... یا کلیه از کار‌افتاده‌ای را دوباره به کار بیندازد و نخاع قطع شده‌ای را ترمیم کند و رگهای گرفته قلبی را باز کند و لخته‌های عروق مغزی را از بین ببرد ....

ساچلی عزیزم

در آن روزهای سخت بیماری مادرم برای همسر تو هم از دوستان دعا خواستم ... و در بیشتر دعاهایم تو را هم یادم بود ... که خدا همسرت را به تو و عشقتان و دختر کوچکت ببخشد ... اما وقتی در همان مرحله اول بهبودی‌ای رخ نداد ، پایان محتوم این راه را فهمیدم ... برای شفای غفورت دعا کردم و ارامش دل خودت ... اینجا هم چیزی ننوشتم و دعا و ختمی نخواستم که بیهوده امیدوار نشوی ... خودم در مورد مادرم به دعای دوستان بسیار دل بسته بودم و همین امید بیشتر مرا از پا در آورد .... شاید اگر امیدوار نشده بودم آسان‌تر نبود مادرم را می پذیرفتم ....

این رنج بیهوده را برای تو نخواستم عزیزدلم ... راهی که ناخواسته درش قرار گرفتی پایانش بر من و همه کسانی که عزیزی را با این بیماری از دست داده اند معلوم بود .... و تو زن قوی و محکمی بودی . به تو اطمینان می دهم همسرت این ماههای آخر را زیر چتر عشق تو به خوبی گذراند .... او اکنون از درد و رنج خلاصی یافته و در آرامش ابدی غوطه ور است .... روزی که چندان دیر نیست ما هم به دیدار عزیزانمان خواهیم رفت و این شاید تنها نویدی باشد که آرام نگاهمان دارد .


امام علی (ع) به جمعی در مرگ یکی از خویشاوندانشان چنین تسلیت گفت :
مردن از خاندان شما آغاز نشده و به شما نیز پایان نخواهد یافت .
اینطور گمان کنید که عزیزتان به سفری رفته است ،
اگر او باز نگردد شما به سوی او خواهید رفت ....

 

بله عزیزکم ... ما به سوی آنها خواهیم رفت ... و چه نیکو استقبال کنندگانی داریم در سکرات موت ... در لحظه ورود به دنیای باقی.... مادرانمان و پدرانمان و همسرانمان .... روزی که دیدارهایمان تازه خواهد شد چه نیکو روزی خواهد بود ...

/ 195 نظر / 1369 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیکی

زمانی که انسانها به چیزی علاقه و امید بسیار دارند و بسیار به آن محتاجند، زمان خطرناکی است که خرافه ها شکل می گیرند. زیرا ما جیزهایی را می بینیم که می خواهیم ببینیم. این خاصیت انسانهاست.در غیاب آزمایش علمی کنترل شده و سنجش آماری دقیق،هر داستانی قابل باور است. من در تمام عمر سی و پنج ساله خود شاهد هیچ معجزه ای نبوده ام. تنها اصول علمی را مشاهده کرده ام و این در حالی است که هیچ تعصبی ندارم و اگر معجزه ای ببینم حتما می پذیرم و ایمان می آورم. البته مواردی از نجات انسانها در شرایطی که پزشکی از آنها قطع امید کرده بود شنیده ام. به نظر می رسد این موارد بیشتر به کامل نبودن دانش پزشکی و عدم اطلاع کافی از بدن و کارکردهای آن بر می گردد. مساله تلقین هم بهتر می تواند برخی موارد معجزات پزشکی ادعا شده را- که خودم ندیده ام- توجیه کند، تا توسل به معجزه. اکثر موارد ادعای معجزه هم در همین حیطه پزشکی روی می دهد. با این حال هنوز هم با قلبی گشوده منتظر روبرو شدن با اولین معجزه زندگیم هستم. و فراموش نشود که خود زندگی یک معجزه عجیب و باورنکردنی ست.

شیوا

خیلی دوست دارم نازنین جان تو واقعا خیلی غاقل و خانم هستی من خواننده ی خاموش شما هستم به طرز نوشتنت غبطه میخورم

الهه ی خاموشی

سلام نازنین عزیزم... ممکنه این پست رو به اشتراک بگذاری یا مطالبش رو تو وبلاگت قرار بدی؟ با توجه به آمار بالای بیننده هات میتونیم تعداد بیشتری از افراد رو همراه کنیم... سپاس... http://avaregidarghoroub.blogfa.com/post-87.aspx

فرزانه

دوست عزیزم از صمیم قلبم از خدا برای تو عزیز آرزوی صبر می‌کنم و ایشالا که روح مادرتون شاد هستش، منم قویاً با نظرت موافق هستم اما من شفا گرفتن یک انسان کور رو معجزه میدونم، وقتی‌ قراره که چشمای یه دختری تخلیه بشه از هجوم ویروس شدید، اما فقط و فقط با خوندن نماز به مدت ۳۰ روز از طرف یک انسان خاص البته بالا سرش با تعجب دکترها بگن که نمی‌دونن چی‌ شده که هیچ آثاری از بیماری نیست،(این معجزه رو دیدم نه اینکه شنیده باشم یا تعریف شده باشه) پس خدا اگه بخواد معجزه هم داره

ســـــــاینــــــــا!.

نازنین انگار هرکسی که با سرطان دست و چنجه نرم کرده اخر راه رو میدونسته..منم بعد از مدتی که ساچلی گفت بهبودی نیست اخر راه رو فهمیدم و میترسدم از این پستهای اخرش دلم میخواست بهش بگم ساچلی از غفور بگذر که داره اذیت میشه و ته این راه هیچ درمانی نیست..اما نگفتم میخواستم بگم من و نازنیین و دردونه تا ته این راه رفتیم و تهش تلخ تلخه اما نگفتم نازنین حالا من از یه چیزی میترسم اینکه این بیماری خدای نکرده دوباره بیاد سراغ یکی از عزیزانم ان وقت من همون موقع خواهم مرد چون انتهای راه معلومه..

صفا

نازنین جان باهات موافقم گر چه گاهی معجزه هایی میبینم اما باور ندارم دلیلش چیزهایی باشه که همه میگن

نرگس

از فکر این پستت بیرون نمی آم. بین این تجربه ها و این آیه ها و کلی چیزای دیگه سردرگمم... و قال ربکم ادعونی استجب لکم ان الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین (مخصوصا قسمت دومش) وإذا مرضت فهو يشفين و همین طور حرف دوستی که می گفت عدالت خدا رو در این دنیا نمی شه به تنهایی سنجید. بلکه عدالتش رو بین بنده ها در دو دنیا و اغلب در آخرت اجرا می کنه. و البته هیچ کدوم از اینا پست تو رو رد نمی کنه. یه جور خاصی دوستت دارم.

Sheila

ino bebinid: http://www.youtube.com/watch?v=-sDVxhGUHas

عاشق حضرت دوست

سلام ،ولی من اصلا با صحبت های دوستمون موافق نیستم مرگ حقه واگر زمان مرگ حتمی انسان فرابرسه باید بره وهیچ چیزی جلودارش نیست حتی اون ختم سوره ی حمد که گفتن برازمانی هست که اجلش فرا نرسیده باشه ،برخلاف فرمایشات دوست عزیزمون یکی از اقوام ما که دختری 25ساله بودویه ماه بعد قرار بود بره خونه بخت،به یک باره حالش بد شدبردنش دکتروطی آزمایشات اساسی گفتن که سرطان پیشرفته ی خون داره اونقدر پیشرفته که20روز بیشتر زنده نیست همه شوکه شدیم ،همه دوست واشنابسیج شدیم وازعمق وجود براش دعاکردیم کسی که قرار بود 20روز بعدبراهمیشه بره،بطورمعجزه اسایی که باعث تعجب دکتراهم شده بود روز به روز بهبود پیداکردواوایل امسال عروسیش بودو...این ماییم که صبروتحمل دوری از عزیزامونو نداریم ازاول خلقت اصل براین بوده که یه روز متولدشدیم ویه روزهم خواهیم مرد،مااین روفقط لفظا قبول کردیم چون اگر ازعمق وجود مرگ رو باور داشتیم دوری برامون سخت نمیشداونا نمیتونن بیان پیش ماولی ماچندصباحی مسافر همین راهیم،ناامید شیطان رجیمه،لطفا باحرفاتونون دیگران رو ازرحمت خدامایوس نکنیدخدا مادرتونوبیامرزه وبه شمام صبر جمیل عطا کنه.التماس دعا حق یارتون

وو