در احوالات یک مرد


در بین همه کامنتهای پست قبلی که البته در بیش از نصفی‌شان من مجبور به عذرخواهی شده‌‌ام یک کامنت متفاوت بود .

دوست عزیزی که البته وبلاگ‌نویس هم هست و از قضا من از مدتها پیش از وبلاگ‌نوشتن ، خواننده و پیگیر زندگی‌اش بودم برایم کامنتی گذاشته است با این مضمون که انگار جنس مردها را هنوز نشناخته‌‌ام .

آن کامنت را تایید نکردم . بیشتر به خاطر آدرس وبلاگ نویسنده‌اش . اول که نفهمیدم منظورش چیست ولی بعد از کمی فکر کردن متوجه شدم موضوع از چه قرار است و آن دوست گرامی پیش خودشان چه فکری کرده‌اند ....

حقیقتا باعث تاسف است که در مورد مردهایمان اینطور فکر کنیم . و من واقعا غمگین می‌شوم وقتی تصور می‌کنم دوست من چه شرایطی در زندگی‌اش داشته که حالا در مورد مردها به این تلخی و سیاهی فکر می‌کند ... به این فکر می‌کنم او از مردهای اطرافش چه دیده‌ است که نمی‌تواند غم عمیق یک مرد را برای از دست دادن همراه زندگی‌اش درک کند و آن را به چیزهای دیگری نسبت می‌دهد ...

و البته خیلی جالب است که مشاهدات خودمان را به دیگران نسبت می‌دهیم ..... یعنی آنقدر به خودمان اطمینان داریم و به صحت دانسته‌هایمان که ندیده و نشناخته برای یک زندگی دیگر نسخه می‌پیچیم و حکم صادر می‌کنیم .

خیالت راحت دوست عزیز ... پدر من مطمئنا زن نمی‌خواهد .... مطمئنا اینها ادا نیست و او تمارض نمی‌کند ... وقتی تمام سعی‌اش را می‌کند که جلوی ما خودش را کنترل کند .... جلوی ما گریه نکند و ما از چشمهای همیشه سرخش می‌فهمیم که وقتی ما نیستیم کاری غیر از گریه ندارد ....

شما را به خدا در مورد مردها اینقدر بد فکر نکنید ... آنها درست به اندازه ما انسانند و اگر خطای بیشتری از ما می‌کنند در درجه اول به خاطر تربیت اشتباه زنانی همجنس ماست که مادرانشان هستند و بعد هم به خاطر تفاوت ذاتی‌شان با جنس زن .

مردها هم عاشق می‌شوند ... محبت می‌کنند .... شرافت و انسانیت دارند و بسیاری وقتها وفادارند ....

بیایید دیگران را قضاوت نکنیم ... حداقل تا وقتی که با کفشهایشان راه نرفته‌ایم .

___________________________________________________________________

یکی از مشکلات عظیم بشری که اکنون با آن دست به گریبانم ! همانا رفتن به مطب دندانپزشک و نشستن روی یونیت و تحمل درد آمپول بی‌حسی و صدای فرز و تلق تولوق ابزار دندانپزشکی روی دندانهایم است !

اما مثل اینکه دیگر نمی‌شود در رفت ! دیشب در یک عملیات روحبخش زده‌ام قسمت پرکرده دندانم را با نخ دندان پرانده‌ام و حالا من مانده‌ام با دندان آسیای پیشین که داخلش خالی است و هر وقت زبانم بهش می‌خورد مورمورم می‌شود !

یک نکته دیگر هم اینکه من در حال حاضر دندان آسیای پیشین فک بالا ندارم ! سمت چپی را که دیشب ترکانده‌ام و سمت راستی هم 4 سال پیش ترکیده بود ! هر دو عصب کشی شده بود و پرکردگی عمیقی داشت . 4 سال قبل وقتی می‌خواستم یک تکه شکلات در فریزر مانده را گاز بزنم ! نصف سمت راستی پرید و اگر شما تا الان دکتر رفته‌اید من هم رفته‌ام !

تمام این 4 سال را هم بصورت نخودی خندیده‌ام که مبادا نصفه بودن دندانم دیده شود ! یعنی فکر کنید در این حد من از دندانپزشکی می‌ترسم و وحشت دارم ! 4 سال !!!!! البته نکته مثبتش این است که دهانم غنچه شده است ! هر چند فکر کنم الان دهان گشاد مد شده است !!! همه چیز وقتی به ما می‌رسد می‌پکد !

________________________________________

پس‌نوشت مهم : از شماره تلفنهایی که برایم گذاشتید و اعتمادتان ممنونم . اما واقعا فکر نمی‌کردم پست قبلی چنین حسی در شما ایجاد کند . که من دارم دربه‌در دنبال دوست می‌گردم ... خدا را شکر دوستان خوبی دارم و همه شما را .... اجازه بدهید ارتباطمان همینطور مجازی بماند .... دوستی واقعی آدابی دارد و در حال حاضر من قادر به انجام آداب دوستی نیستم .... ببخشید مرا عزیزانم .

/ 46 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی گولو

ااااا یعنی چی آخه از دندون پزشک میترسی . برو دختر خوب دندون خیلی مهمه هم واسه سلامت هم واسه زیباییت . جان من برو ! خب ؟

رامونا خانوم

گاهی وقتها به اینهمه انسان بودن و منطقی بودن و با شعور بودنت حسودی م میشه! به اینکه انقدر بالغانه در مورد همه چیز فکر می کنی. انقدر بدون پیش داوری، بدون احساساتی شدن، انقدر منطقی و موجه! نمی دونم! نمی تونم احساسم رو بگم. اما واقعا از ته دلم دوست دارم یاد بگیرم انقدر بالغ بشم. دارم سعی میکنم درباره آدمها قضاوت نکنم. جو گیر نشم. احساساتی و با پیش داوری تصمیم نگیرم و حکم صادر نکنم. موفق باشی عزیزم.

آتی

امیدوارم برای دندونهاتون به روزگار من دچار نشوید که به خاطر ترس یا هراسم دیگری باید یک سال و نیم بروم و بیایم با کلی آمپول بی حسی که اگر میدونستم مجبورم در عرض شش ماه حداقل سی تا نوش جون کنم از همون اول کم کم میرفتم به داد این دندانهای ارزشمند میرسیدم . بگذریم که هر دفعه بیشتر به قدرت و عظمت پروردگارمون فکر میکنم که انسان را چی آفریده هر میلیمتر بدنش خداتومن می ارزد.

بانوسرن(خاکستر و بانو)

اصلا مگه یه مرد بعد از فوت همسرش ازدواج کنه، بی وفاست؟ اصلا مگه این کار غیر انسانی و غیر اخلاقیه که لازم باشه لابی کنه و تمارض کنه؟ عزیزانمون جاشون توی قلبه. اگه به رحمت خدا رفتن دیگری فقط کافیه یاد اونو گرامی بداره. پدر منم بعد از مادرم ازدواج کرد. ا اما اون هنوزم گاهی که دلش می گیره برای مامانم گریه می کنه.

نوشا

نازنینم با حرفت در مورد مردها موافقم...و خیلی تا حالا در این مورد با اطرافیانم بحث کردم که آخرش معمولا به اینجا ختم شد که بالاخره تو هم یه روز میفهمی!!!وقتی به سرت اومد!!!!دیگه ترجیح میدم حرفی نزنم... برو حتما دندونپزشکی...منم خودم فوبیای دندونپزشکی دارم اما خب زیاد میرم!!!بهتر از اینه که اون یه ذره اش هم که مونده تحت فشار یهو از ریشه بشکنه...آخه این دندونای نصفه با یه فشار کوچیک یهو میپکه... اونوقت باید کلی هزینه ایمپلنت و اینا بدی... برو حتما...پشت گوش ننداز... مراقب خودتم باش...[ماچ]

مهدیس

خدا روح مادر عزیزتو شاد کنه به پدر خوبتم صبر جمیل عنایت کنه برای شما دوست گلم نگهدار پدر مهربونتون باشه سایش همیشه بالای سرتون باشه ایشالا .. ببخش قرو قاطی شد ولی از ته قلبم این ارزو رو کردم

ندا

سعی میکنم به نظر اون دوستمون هم احترام بذارم نازنین دلگیر نشو ، گاهی وقتا شرایط باعث میشه که ادم با دید خاصی به همه چیز همه کس نگاه کنه ... ولی فک میکنم ی انصافی در مورد پدرت اگه بخوایم این طوری نگاه کنیم جای همسر خوبی همچون مادر شما تا همیشه همیشه خالی میمونه تو ذهن پدرت ... امیدوارم خدا سایه پدرت رو سال های سال بالاسرت قرار بده و نفس های گرمشون با سلامتی کامل همراهت باشه .

ندا

تو هم مث من از دندون پزشکی بدت میاد ؟؟ منم یه چند سالی سالی هست که از رفتن به دندون پزشکی طفره میرم ... بد تر از اون حس ناخوشاینده حضور تو مطب ترس این و دارم که این دندوپزشک محترم!! چه بلایی قرار ه سرار دندونام بیاره !! باور کن همین جوری ادامه دادن راحت تره ... راستی چشمات چه طورن نازنین جان ؟

مریم-م

نازنین جان تا کار بیشتر از این خراب نشده به داد دندانت برس چون اگه تو این مرحله درستش نکنی خدایی نکرده میشکنه و کار به جراحی ریشه میرسه. جراحی ریشه هم اینقدر درد داره که در موردش حرف نمیزنم ========== تجربیات یه دختر دندون شکسته[نیشخند]

هدیه

تو همزاد من نیستی احیانا؟؟؟؟چقدر احساست شبیه به منه! بعد از 3 سال تازه پدرم تونست خودش با قدرت خودش محککککککککم به همه بفهمونه که ترو به خداااااااااا دست از سر من بردارین من زن نمیخواااااااام هر چقدر من بال بال زدم که بابای من اهلش نیست نمیخواد من میشناسم بابامو ولش کنید ...از اینور اونور میشنیدم که میگن هدیه نمیزاره!!!!!!!!!!ولی خداروشکر که بابام این دندون لقو از دهن همشون کندددددد.......