آش نخورده و دهان جزغاله شده !


از پنجشنبه قصد کرده بودم برای شنبه یک پست مفصل بنویسم ! مطلب هم به حول و قوه الهی فت و فراوان ! از دیدار وزرای امور خارجه ایران و آمریکا بگیرید تا ماجرای رفتگر محله مان و جریان جالبی که وقتی شنیدم به گمانم دو شاخ بر سرم روئید ( یادم بیندازید این یکی را حتما تعریف کنم ! در مورد مراکز ماساژ ! خانگی است ! ) اما فعلا همه چیز تحت الشعاع درد شدید پایم است که استخوان ظریف رویش شکسته است و باید عصری بروم خیلی شیک گچ بگیرمش !

ماجرا هم از این قرار است که دیشب بعد عمری ما به یک عروسی بسیار توپ دعوت بودیم ! مراسم ازدواج برادر رفیق 16 ساله ام که مثل خواهرم دوستش دارم . در باغی واقع در شهریار که همانطور که می دانید و در این مجالس مرسوم است خیلی هم بترکون بود به اصطلاح ! ارکستری و رقص نوری و بشکن و بالا بنداز !

پسرجان ما هم به تلافی کم کاری پدر و مادرش آن وسط مسط ها به شدت مشغول حرکات موزون بود و من هم در نقش مادر فداکار و پسر ندیده ! یک فروند دوربین دستم گرفته بودم و از ایشان فیلم می گرفتم و قربان دست و پای بلوری بچه ام می رفتم که ناگهان !

.

.

.

دی جی مربوطه آهنگ معروف گنگام استایل را پلی فرمود و یک دفعه 60 - 50 نفر آدم با هم شروع کردند به بالا و پایین پریدن ! مغزم فرمان خطر داد و به سرعت تلاش کردم خودم را این دیوانه خانه نجات بدهم ! به حاشیه سن رسیده بودم که دخترک تقریبا 60 کیلویی ای که پشت به من می رقصید جفت پا از زمین به هوا پرید و با پاشنه نوک تیز کفشش روی پای من فلک زده فرود آمد !

در جا نفسم قطع شد و روی زمین پهن شدم ! همسرجان کمک کرد و من را از مهلکه بیرون برد و چون دیده بود چه اتفاقی برایم افتاده سریع کمی نمک روی زبانم گذاشت تا نفس من بالا آمد !

ضربه مربوطه به حدی کاری بود که جورابم را سوراخ کرده و پوست و گوشت روی پایم هم له شده بود ! درد هم که الی ماشاالله ! پایم را روی زمین نمی توانستم بگذارم که هیچ ، کفش را هم نمی توانستم تحمل کنم !

اما مدیونید فکر کنید من اجازه دادم حال خوبم از بین برود و مراسم ، زهرمارم شود ! نیم ساعتی نشستم و بعد با همان پای دردناک و مجروح به بقیه مراسم رسیدم ! مراقب پسرک بودم و با دوستان قدیمی تجدید دیدار کردم و با همسرجانمان یاد ایام شباب کردیم !

اما وقتی دیشب تا خود صبح مسکن خوردم و باز هم دردم ساکت نشد فهمیدم که احتمالا استخوان ظریف روی پایم شکسته است و ساعت 8 رفتم از پایم عکس انداختم و عصر هم نزد ارتوپد خواهم رفت که بین گچ و اتل تصمیم بگیرد ...

یک خبری هم در جهت شاد کردن دل خوانندگان قدیمی ام بگویم ! این پست را یادتان هست ؟

دیشب دوستم را دیدم . همراه با دخترکش ! یک ماه بعد از آن جریان و وقتی خشم ناشی از استیصالش فروکش کرده بود و توانسته بود منطقی تصمیم بگیرد به سراغ دخترش رفته بود و او را نزد خودش بازگردانده بود . و من دیشب دیدم که شرمین 5 ساله چه عاشقانه مادرش را نگاه می کند و لحظه ای از او جدا نمی شود ...

آهسته زیر گوش دوستم زمزمه کردم : دیدی چه کار خوبی کردی ؟ حاصل عمرت را پس گرفتی شقایق ...

/ 88 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

نازنین خانوم سلام.تا به حال چند تا از پست هارو خوندم و سبک نوشتنتون رو دوست دارم!با اجازه می خوام شروع کنم ارشیو رو از اول بخونم.سپاس از نوشته های خوبت[گل]

فاسیروس

سلام.می خواستم ببینم شما و خوانندگان وبلاگتون می تونید به من کمک کنید تا چندتا کتابی رو که هیچ جا نتونستم پیدا کنم رو پیدا کنم؟ممنون میشم اطلاع بدید.

هنگامه

نازنین عزیز سلام . نمی دونم کی و از طریق کدومیک از وبلاگ ها با شما اشنا شدم . اولین پستی که خواندم داستان پر کشیدن مادرتون بود . واقعا متاسفم .مادر فرشته ایه که در هر زمانی محتاج وجودشیم . اما غرضم از نوشتن این پیغام گفتن این حرفها نیست . غرضم تعریف کردن مختصر شرح حالم برای شماست که مطمنم به دردتون می خوره . از دی ماه سال گذشته پس از انجام عمل نمونه برداری متوجه بودن سرطان در سینه ام شدم . یه توموره حدوده 4 سانتی . در حال انجام مراحل ام ار ای و گرفتن جوابش برای عمل و بعدش شیمی درمانی بودم که از طریق یکی از دوستان با مرکزی به نام خام گیاهخواری اشنا شدم . مرکزی که ادعا می کرد همه بیماریها بله همه بیماریها از طریقه تغذیه سالم که اون هم به صورت گیاهخواری و از نوعه حامش هست بهبود پیدا می کنند . اولش برام همه چیز عجیب و غیر قابل باور بود ولی با دیدین مریض های درمان شده و خواندن کتابها و دیدن سی دی های مرکز نور امیدی در دلم به وجود اومد و از اواخر بهمن ماه منم خام گیاهخوار شدم . اوایلش سخت بود ولی انگیزه قوی ام کمکم می کرد . خلاصه من در خرداد امسال برای چک کردن تومور ام ار ای دادم و متوجه شدم در کمتر از 4 ماه 2 میل

n

جالب بود

n

خوب بود

شیرین.م

سلام نازنینم... بهتری؟.. پسرکت چطوره ؟... چرا کم مینویسی؟...میخونمت اما خاموش... مواظب خودت باش...[گل]

آفاق

نازی جان از رها چه خبر اخرین خبری که ازش داشتم باردار بود عیدت مبارک عزیزم[بغل][ماچ]

سمیه.س

راستی این "پف کردن" در هنگام خوشی رو ا من یاد گرفتی کلک؟[خنده]

somi khanoom

چه پست خوبی بود برایتان خوشحال شدم همیشه سلامت و شاد باشید

آنشرلی

نازنین جان چند روز پیش یه پست درباره ی جراحی نوشته بودید اما چند بار اومدم غیب شده!!! میشه بگید چی شده؟