دوستان وبلاگی من


من داستان آشنائی‌ام با ماهی عزیزم را برایتان تعریف نکرده‌‌ام . درست همان شبی که مادرم به رحمت خدا رفت او را دیدم . در حیاط همان بیمارستان . یکی دو ساعتی از لحظه پرکشیدن مادرم گذشته بود و تا توانسته بودیم بوسیده بودیمش و وداع‌هایمان را کرده بودیم و با تنی رنجور و پایی لرزان ساختمان بیمارستان را ترک کرده و جسم مادر را به پرستاران سپرده بودیم ....

پاهای من در طبقه همکف بیمارستان دیگر یاری نکرد . در آغوش همسرم و تکیه کرده به دائی بزرگم راه می‌رفتم که ناگهان دیگر نتوانستم . به زمین افتادم و مرا یارای برخاستن نبود .... دلم می‌خواست روی همان سنگها به خواب ابدی فرو بروم ..... به نزد مادرم .

برایم صندلی چرخدار آوردند . با کمک همسر و برادرم روی آن نشستم و به حیاط بیمارستان رفتیم . همراه با 2 خاله‌‌ و 2 دائی‌ام . با اینکه از ماهها قبل پیش‌بینی چنین روزی را می‌کردیم و از چند روز قبل هم دیگر باورش کرده‌ بودیم اما باز هم گیج و مبهوت و سردرگم بودیم ....

آن شب روی سکوهای حیاط بیمارستان لاله نشسته بودیم و حالمان مخلوطی از غم و اندوه و بهت و ناباوری بود ... برای دلداری دادن به همدیگر ، از خاطراتمان تعریف می‌کردیم ... من روی صندلی چرخدار نشسته بودم و به خاطرات خاله بزرگم از مادرم گوش می‌کردم ... آسمان را نگاه می‌کردم و هرازچند گاهی ناله می‌کردم که مامان ...... تو الان از کجای این آسمون داری به ما نگاه می‌کنی ؟

یکی دو ساعتی در همان حال نشستیم و تصمیم‌گیری کردیم بابت روز خاکسپاری و نحوه خبر دادن به فامیل . که ماهی را دیدم ....

همراه با همسرش یکی دو باری رد شدند ... انگار می‌رفت و باز با ناباوری برمی‌گشت... وقتی بعد از ساعتی کمی حالم جا آمده بود و توانستم از روی آن صندلی برخیزم دیدمش که در فاصله‌ای نزدیک به من ایستاده و با چشمانی ناباور و اندوهگین نگاهم می‌کند .

من نشناختمش . هرگز گمانش را نمی‌کردم همین امشب یکی از خوانندگان وبلاگم که هیچ شناخت قبلی از او نداشتم را ببینم .

من خسته بودم و عصبی و افسرده ..... آن قدر که سوئیچ ماشینم را در کیفم پیدا نمی‌کردم ..... دستهایم یاری نمی‌کرد ..... و پاهایم تحمل بدنم را نداشت . کیفم را روی صندوق عقب ماشین گذاشته بودم و با دستهایی که حس نداشت داخلش را می‌گشتم ..... و گیج و فرسوده بر سر همسرم فریاد کشیدم که نیست ...... سوئیچ تو کیفم نیست ......

ماهی در فاصله یک متری من ایستاده بود و با چشمهایی مبهوت مرا نگاه می‌کرد .... یکی دو بار خواستم بگویم : از حال من تعجب نکن خانم عزیز .... من دختری مادر مرده‌ام ....

کاش گفته بودم .... اگر می‌گفتم شاید بهت ماهی می‌شکست و می‌آمد جلو و در آغوشم می‌کشید ..... چقدر به تسلای یک دوست محتاج بودم آن موقع .....

سوار ماشین شدم و رفتم . شب که آمدم خانه و خبر پرواز مادرم را نوشتم برایم کامنت گذاشت و خودش را معرفی کرد .... که او هم حسرت خورده که چرا جلو نیامده و خودش را معرفی نکرده ....

شرح این ماجرا را می‌توانید از زبان ماهی عزیزم در اینجا بخوانید .

اما آنچه باعث شد امروز به یاد این خاطره بیفتم دیداری است که روز جمعه با یک دوست دیگر داشته‌ام . باز هم به بهانه مادرم ......

کنار مادرم نشسته بودم و شالم را روی صورتم کشیده بودم و با تمام وجودم اشک می‌ریختم .... داشتم برای مادرم تعریف می‌کردم که دیشب چرا آنقدر کارمان طول کشیده که بر خلاف همه شبهای جمعه نتوانسته‌ام به نزدش بیایم و عذرخواهی می‌‌کردم که چشم انتظار مانده ....

پاهایی را دیدم که روبرویم توقف کردند ..... نشست و همصدا با من فاتحه خواند و گریست ..... اول گمان کردم خاله کوچکم است ..... شال را از روی صورتم کنار نزدم تا به خیال خودم خلوتش را به هم نزنم ..... اما وقتی مزار را دور زد و کنارم نشست و در آغوشم گرفت متعجب شدم . آغوش خاله‌ام نبود .

برایم گفت که از خوانندگان وبلاگم است ... که امروز به مزار عزیزانش سر زده و یادش بوده که شماره قطعه مادرم چند بوده است ... اتفاقی همین طرف قطعه پیاده شده و نام مرا شنیده که همسرم صدایم کرده .... بعد آمده و نام مادرم را دیده و چهره پسرکم شکی برایش باقی نگذاشته که من خودم هستم .....

انقدر گریسته بودم که چشمهایم به سختی باز می‌شد . او مرا در آغوش گرفته بود و به حرفهایم گوش می‌کرد و آرام تابم می‌داد .... و عجیب اینکه من چقدر راحت بودم و احساس آرامش می‌کردم .

انگار ده سال است که دوست هستیم ... او مرا می‌شناخت و می‌دانست چقدر مادرم را دوست داشته‌ام .... چقدر برای رفتنش گریسته‌ام و در خوابهایم او را جسته‌ام ... احساسات و عواطف و افکارم برایش روشن بود و دغدغه این را نداشتم که نکند در موردم فکر و قضاوت اشتباهی بکند .... و این از خواص عجیب و غریب وبلاگ نویسی است . که خودت را و فکرهایت را آنقدر راحت و آسان به رشته تحریر در می‌آوری که در مواجهه با خواننده‌ات هیچ حائل و حجابی بینتان نیست .

تنها چیزی که برای محبوبه عزیزم کمی مایه تعجب شده بود اشکهای من بود که خیال خشک شدن نداشت ..... برایم تعریف کرد که از نوشته‌هایم حدس می‌زده من حالم خیلی بهتر شده باشد و انتظار اینهمه غم و اندوه را در من نداشته است ....

برایتان اعتراف می‌‌کنم که من هنوز بسیار غمگینم .... قلبم هنوز داغدار است .... هنوز هر چیزی که رنگ و بویی از مادرم داشته باشد مرا به سختی به گریه می‌اندازد ... من با دیدن استاتوس‌هایی که برادرم در فیس‌بوکش می‌نویسد اشک می‌ریزم .... وقتی می‌روم البسکو برای پسرک بلوز و شلوار توی خانه بگیرم یادم می‌افتد که پارسال برای مادرم از اینجا بلوز بافتنی گرفتم و اشک می‌ریزم .... همین پنجشنبه و جمعه به خاطر اینکه یک روز از موعد دیدارم با مادر گذشته بود شاید دهها مرتبه اشک ریختم ... به خاطر همان یک شبی که مادرم چشم انتظار مانده بود ... خودم را دلداری می‌دهم که فقط 3 ماه و 14 روز از رفتن مادرم گذشته و این اشکها طبیعی است .... اما حقیقت این است که می‌دانم هرگز این اشکها خشک نخواهد شد . 

من خیلی خیلی دلم برای مادرم تنگ است ..... به ساده‌ترین زبان ممکن دلم برای مامانم تنگ شده ... برای چشمهایش .... دستهایش .... موهایش ...... گردنش ..... پیشانی‌ بهشتی‌اش .... صدایش .... می‌دانم که باید دلم را بگذارم پیش دل بچه‌هایی که خیلی جوانتر از من مادر از دست داده‌اند ...... اما این دل است دیگر .... یک تکه گوشت بی‌عقل است ..... منطق سرش نمی‌شود .... فقط بلد است تنگ شود .

به نوشته‌های اینجا زیاد اعتماد نکنید ..... به اندازه کافی و حتی بسیار بیشتر از آن با من و برای من گریسته‌اید ..... حق نیست که بیش از این اندوهگینتان کنم . خودم را موظف می‌دانم اگر مطلب ناراحت‌کننده‌ای نوشتم بعدش چیزی بنویسم که لبخند به لبهایتان بیاورد ، پس حرفهایم را گاهی در لفافی از طنز و شوخی می‌پیچم و تقدیمتان می‌کنم ..... اما شما پشت همه نوشته‌ها همان شعر معروف را بخوانید ....

حال ما خوب است اما ...... تو باور نکن .

/ 134 نظر / 91 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا گلپایگانی

سلام ، من در حال نگارش یک فیلمنامهانیمیشن برای نوجوانان هستم.مایلم مشکلاتی که بچه ها در این سن دارند را در پوشش یک مجموعه انیمیشن مطرح کنم . مثل درس نخوندن- مشکلاتی که با دوستانشونن در مدرسه دارند- تقلب - امتحان - فرزند جدید و...آیا در این زمینه میتونید به من و همکارام کمک کنید ؟ علیرضا گلپایگانی golpaart@yahoo.com

باران

سلام از ماست شما منو فراموش کردی و به کل گذاشتی کنار!

هدیه

این اشکها هیچ وقت خشک نمیشه این داغ هیچ وقت سرد نمیشه هیییییییییییییییییییییییییچ وقت.............

مهدیس

نازنین جان خدا رحمت کنه مادرتو .میدونم هیچ وقت داغ مادر فراموش نمیشه حتی کمرنگ هم نمیشه . فکرشم لرزه به تن آددم میندازه !ولی چه می توان کرد قانون طبیعته .همه ما رفتنی هستیم من که همیشه دعا می کنم قل از مادرم برم . عزیزم هر وقتپیش مادرت رفتی و دلت شکست برا مادر من هم دعا کن التماس دعا دارم ازت

راحیل

من باور نکرده بودم... من به طور متوسط ماهی یکبار مادرم رو می بینم. اما نمی تونم تعداد دفعاتی رو در طول این یک ماه بغض گلو ام رو می گیره و بدتر از اون اشکم سرازیر میشه و دلتنگش میشم رو بشمرم. از این نظر فرقی نداریم، هر دومون واسه لحظاتی که می تونستیم کنار مادر بگذرونیم اشک می ریزیم و من همیشه دلشوره دار از این که نکنه اتفاقی بیافته... هر وقت میرم تهران مامانم میگه من خودم رو با این راضی می کنم که تو اونجا دلت خوشه و من دلم خوش نیست چه کنم...

فاطمه مامان صبا

سلام.........ازین پس منم خواننده وبلاگتون شدم....از وبلاگ اسا مامان هوچهر پیداتون کردم..........با اجازه لینک میکنم

نوش

عزیزم[ناراحت][ماچ]

هدیه

عزیز دلم میفهمت هیچگاه خوب نخواهی شد چون به نبودنش عادت نمیکنی

لیلی سا

سخته کنار اومدن با نبود عزیزان.......به ندیدنشون...ولی همیشه بدون مادرت فقط جسمش رفته...روحش کنار شما و همیشه با شماست......

Whoops, looks like something went wrong.