ما مردمان بد


خیلی سخت است که مرد باشی ،
خیلی سخت است که 64 ساله باشی ،
خیلی سخت است که 36 سال با یک زن زندگی کرده باشی ،
خیلی سخت است که زنت را خیلی خیلی دوست داشته باشی ،
خیلی سخت است که زنت سالها در بستر بیماری باشد ،
و ناگهان یک روز
او دیگر نباشد ......
هر جایی که نگاه می‌کنی دنبالش بگردی و با هر جمله‌ای که می‌گویی اشک بریزی ....
اشکهایی که گوئی تمامی هم ندارند .....

این حال و روز این روزهای پدرم است . سخت غمگین و دلتنگ و خسته ....

و این روزها سخت‌تر هم می‌شود وقتی که خواهرانت تنهایت بگذارند . من عمو ندارم . 4 عمه دارم که مثلا برادرشان را خیلی هم دوست دارند ، اما ......

در طول این 35 روزی که از فوت مادرم می‌گذرد غیر از همان مراسم معمول که طی 7 روز اول انجام شد ، سری به پدرم نزده‌اند .

و خوب می‌دانید که بعضی دلتنگی‌ها و حرفها مال خواهر و برادرهاست ... نمی‌شود به دختر گفت ..... یا به پسر ..... این وقتها خواهرت را می‌خواهی که برایش درددل کنی .... حرف بزنی و او با مهر خواهرانه آرامت کند ...

این را دریغ می‌کنند از پدرم .... به این بهانه که برادرمان جواب تلفن ما را نمی‌دهد .

پدرم کم‌کم دارد دچار فراموشی می‌شود . نشانه‌هایش از یک سال قبل شروع شد و این روزها با شدت بیشتری نمایان شده است . وسائل شخصی‌اش را گم می‌کند . حرفهایی که به او می‌زنیم را از یاد می‌برد و با شدت و حدت انکار می‌کند که اصلا چنین چیزی شنیده است . حرفهایی که خودش می‌زند را هم فراموش می‌کند . گاهی وقتها یک حرف را چند بار برایمان تکرار می‌کند و هر بار فکر می‌کند بار اول است .

می‌دانم که باید به داد این بیماری رسید . اگر خدای نکرده همان بیماری معروف باشد . دیروز از پزشک مغز و اعصاب حاذقی برایش وقت گرفته بودم و بردمش آنجا . دستور ام‌آر‌آی از مغز داد و وقتی که پدرم برای انجام این کار رفت ،‌‌ تازه فهمیدیم که دچار فوبیای محیط‌های بسته است . یعنی از فضاهای تنگ و بسته وحشت دارد و نمی‌تواند پروسه انجام ام‌آر‌آی را تحمل کند . به محض اینکه در آن تونل فرو رفت دچار حمله اضطرابی شد و با شدت خودش را بیرون کشاند ...

من این روزها می‌ترسم .... از اینکه بخواهم دوباره آن همه ترس و نگرانی را تحمل کنم وحشت می‌کنم .... حس می‌کنم تا مدتها توان مبارزه نخواهم داشت .....

دیشب با عمه کوچکم تماس گرفتم . گفتم من و خواهر و برادرم دیگر از شما هیچ توقعی نداریم . شما ثابت کرده‌اید که نسبت به ما محبت ندارید و ما هم پذیرفته‌ایم . اما این بار حرف ، حرف برادرتان است .

یکی دو ماه پیش من چنین تلفنی به خاله‌هایم کردم و وضعیت مادرم را شرح دادم و حجت را بر آنها تمام کردم ... که حال خواهرتان خوب نیست .... مطلقا خوب نیست . اگر کاری می‌خواهید برایش بکنید وقتش همین الان است ...

و حالا به شما می‌گویم که حال برادرتان خوب نیست . همین حالا به وجود شما و محبت خواهرانه‌تان احتیاج دارد و اگر دیر بجنبید و باز هم بخواهید بهانه‌های صد من یک غاز بیاورید ممکن است بعدها خودتان را نبخشید ..... من وظیفه‌ام را انجام دادم و شما را در جریان قرار دادم ... که مبادا بعدا بگویید که چرا نگفتم ...

ما مردمان بدی هستیم در عزاداری ..... دقیقا همان وقتی که شخص داغدیده به وجودمان احتیاج دارد تنهایش می‌گذاریم . همیشه گفته‌ام بهترین نمود و تجلی این رفتارمان هم در عزاداری امام حسین است . 10 روز اول محرم را که هنوز هیچ خبری نبوده عزاداری می‌کنیم و بر سر و سینه می‌کوبیم و ظهر عاشورا همین که اذان را گفتند و خیالمان از بابت شهید شدن امام راحت می‌شود ، می‌رویم پی کارمان . اگر خیلی مومن باشیم شام غریبانی هم می‌گیریم و والسلام .

حالا شده حکایت حال ما .... شور حسینی‌ای که در این وبلاگ به پا شده بود را یادتان هست ؟ آن وقتها که مادرم در بستر بیماری بود من روزانه دهها تلفن داشتم از بستگان و دوستانم .... به خصوص دوستانی که اینجا شماره تلفن گذاشته بودند و من به رسم احترام شماره‌ تلفنم را برایشان فرستاده بودم .... روزانه تماسهای زیادی داشتم من باب احوالپرسی و دلداری دادن و همدردی .... اما با فوت مادرم همه‌شان تمام شدند . انگار خیال همه راحت شد .... که داستان مادر نازنین هم تمام شد و می‌توانیم برویم سراغ داستان بعدی .

چند دوست محترم دارم البته .... مثل کرال و رها و مارگزیده و لاله که شما هم می‌شناسیدشان و مثل آفرین نازنینم ... که هفته‌ای یک بار به نیت مادرم می‌رود حرم امام رضا ....  مثل ساحل مهربانم ... که از شیراز برایم کتاب پست می‌کند .... و مثل اطلسی عزیزم ، طاهره عزیزم و همسرش آرین عزیز ، الهام همدرد مهربانم و ....

عزیزان من ؛ این را باور بفرمائید که تنها گذاشتن شخص داغدیده کار خوبی نیست .... فرقی نمی‌کند که دوستید یا فامیل .... فامیل عزادارتان را تنها نگذارید .... مثل عمه‌های من فکر نکنید که ما حس کردیم برادرمان احتیاج دارد چند وقتی تنها باشد .... به خدا قسم که احتیاج ندارد .... او حالا به وجود شما احتیاج دارد .... همین حالا که تنهاست ....

__________________________________________________________________

پس نوشت : می‌بینید که این روزها خیلی گرفتارم ..... مطلقا وقت پاسخ دادن به کامنتهای خصوصی را ندارم ... به خصوص که تعدادشان با تعداد کامنتهای عمومی هر پست تقریبا برابری می‌کند .... اما برای نازنین و حوریه عزیز :

نازنین جان ، از دوستی با تو خوشحالم و خدا را شکر می‌کنم که مشکل سینای کوچکت زیاد جدی نبود .... ما برای چهلم مسجد نداریم عزیزم . برنامه بهشت زهرا هست و تالار .

حوریه عزیزم .... عمیقا برایت متاسف شدم . اما خواهر من ، چرا قسم می‌دهی ؟ اگر اینجا امامزاده بود و قرار بود دعاهایش اثر کند که من بی مادر نمی‌شدم . دخیل می‌بستم همینجا .... ولی به هر حال دعایت خواهم کرد .

/ 105 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی گولو

عزیزم امیدوارم که اونطوری که فکر میکنی نباشه و پدرت دچار این بیماری نشده باشه . الان که کاملا دلش شکسته است اما میدونی که کارهایی که فکرش را مشغول کنه موجب میشه که روند بیماری کند بشه . شاید اگه پدر اهل سفر زیارتی باشه یک کم حالش بهتر شه . نازنین جون به این فکر کن که خدا خیلی مهربونه و نمیاد هم مادرتو مریض کنه که چند سال تو بستر بیماری باشه هم الان بخواد پدر را مریض کنه . بابا حالش خوب میشه و خیالت راحت میشه عزیزم . اینو به خدا بگو میدونم که گفتی. خدایا یعنی هم پدرم هم مادرم؟ تو رو خدا بابا سالم و باعزت بالا سرمون باشه .

بانوی مهر

نازنین جان من اینجا کامنت گذاشته بودم و تاییدشم گرفتم...کامنتم نبود ؟

زیبا

طفلکی پدر دیده بودم برادر سراغی از خواهرانش نگیره اما فکر نمی کردم دل خواهر تاب بی قراری برادر را بیاره و سراغی ازش نگیره بالاخره برای دیدن پدر اومدن؟؟ ایشالا خدا به پدرتون سلامتی بده

هیلا

نظرم رو عمومی نکن عزیزم خوندی روی این نظر جوابم رو بده... دیروزم دختر خالم زنگ زد جوابش رو ندادم دلم ازشون پره... ولی این پستت بدجوری به فکر برده من رو

بولوت

نازنین جان. شما تو این مدتی که من میخوندمت بارها از عدم همراهی برادرت گفتی. و هر بار با عتاب نوشتی. من به عنوان یه ناظر بیرونی تعجب میکردم ازت. بچه ای که از سن کم مادرش رو مریض دیده. دوره ی نوجونی با مریضی مادرش گذشته. و این مریضی رو هر روز دیده. شما و خواهرت حداقل چند سالش رو توی خونه ی خودتون بودید و یه مقدار از جو خونه ی مریض دار بیرون بودید. طبیعیه که اینجوری واکنش نشون بده. و یک بار هم دیدم برای دوستی نوشتی بعدها که برادرم مشکلی در زندگیش پیش بیاد ما هم مثل خودش خواهیم بود و نخواهد دید همراهی ما رو. میدونم توی ناراحتی زدی این حرف رو. ما عادت داریم فقط از دید خودمون نگاه کنیم به مسائل فقط خودمون رو ببینیم و انتظاراتمون رو. به جنبه های دیگه و فکر آدم های دیگه کاری نداریم. فکر کن پدرت هم در جوونی کاری کرده باشه که شما نمیدونی و خواهرهاش دلشون باهاش صاف نشده. فکر کن اونها هم روزی گفتن ما توی سختی ها کنارش نخواهیم بود. فکر کن شما هم روزی به خاطر ناراحتی ای که از برادرت پیدا کردی برای اون همین جوری خواهی بود، ممکنه فردا بچه های برادرت همین حسی که نسبت به عمه هات داری نسبت به تو داشته باشن.

یک عدد خانومی

میدونی میخوام خرخره پرشین رو بجوئم چون تازگیا فقط 20 کامنت آخر رو نمایش میده. هر چی هم براش پیغام میذارم چه فایده؟!!! [خنثی]

اشنای تنها

سلام جدیدا با شما اشنا شدم.تسلیت من به خاطر فوت مادرتان . نمیدانم چه حسی است وقتی به وب شما و خاطرات زهرا ناز ناری سر میزنم اشک مجالم نمیدهد بابت همدردی با شما و مادر زهرا.خداوند سایه ابوی محترمتان را بر سر شما مستدام بدارد.

ندا

سلام نازنین خوبم حالت چه طوره ؟ اگر اون کامنت ناخواسته باعث ناراحتیت شد عذر میخوام چون واقعا قصد تیکه و این حرفا نبود ... یه جورایی فقط میخواستم عذرم بپذیری ... به دوستایی با تو افتخار میکنم [قلب]

ندا

[گل]