داغ اولاد


قطعه‌زمینی که مادرم در آن آرام گرفته ، به طور عجیبی پر است از دختران و پسرانی که در سن جوانی بدرود حیات گفته‌اند .

در مزار بالایی مادرم ، دختری 19 ساله خفته که به خاطر چاقی شدید ، زیر تیغ جراحی برای کوچک کردن معده رفته و تنها 3 روز بعد از عمل جراحی به علت عفونت اتاق عمل فوت کرده .

روز خاکسپاری مادرم و آن مرحومه یکی بود ... خانواده‌ای دارد به شدت نجیب و شریف . با اینکه مصیبتشان از ما خیلی بزرگتر و عمیقتر بود ، صبر کردند تا خاکسپاری ما تمام شود و بعد جگرگوشه‌شان را آوردند برای سپردن به آغوش مادر زمین .

سمت چپ مادرم هم به فاصله 2 مزار ، دختری 22 ساله خفته که جزو نوابغ دانشگاه علم و صنعت بوده .... 2 سال با سرطان خونش مبارزه کرده و درست وقتی که کارشناسی ارشد قبول شده ، بدنش دیگر یاری نکرده و ....

کمی آنطرف‌تر پسری 20 ساله است که او هم به خاطر تومور مغزی از دنیا رفته ... کنار دستش دختری 21 ساله ..... کمی آن‌طرف‌تر پسر دیگری است 21 ساله ... چند قدم که جلوتر بروی عروس و داماد بیست و چند ساله‌ای که در تصادفی شدید با هم به دیار باقی سفر کرده‌اند تا احتمالا باقی زندگی مشترکشان را آنجا بگذرانند .... 

قرار همه‌شان شب جمعه است . خانواده‌هایشان و به خصوص مادرهایشان هر شب جمعه آنجا هستند .... شمع می‌آورند و در تاریکی محض غروب بهشت‌زهرا مزار پاره جگرشان را روشنی می‌‌بخشند . میوه و کیک و شیرینی برای خیرات و حتی فلاسک چای و زیرانداز و ... می‌آیند و چند ساعتی را کنار فرزند می‌گذرانند .... با هم حرف می‌زنند و غمشان را تقسیم می‌کنند ...

هر شب جمعه من و خواهر و برادرم و پدرم وصله ناهماهنگ این جمعیم . همه‌شان بدون استثنا به ما دلداری می‌دهند که خوش به حال مادرتان که داغ بچه‌اش را ندید و رفت ... مایی که می‌بینی حرف می‌زنیم و راه می‌رویم در واقع مرده‌ایم ..... وقتی پاره تنت را زیر خاک کردی دیگر زنده نیستی ... ادای زنده‌ها را در می‌آوری ... بروید خدا را شکر کنید که مادرتان سعادتمند زندگی کرده و سعادتمند از دنیا رفته است ...

میان تمام این زنان غمگین ، زنی هست که شانه‌هایش از همه فروافتاده‌تر است .... زیاد قاطی بقیه نمی‌شود و چشمهایش کم‌فروغ‌تر از بقیه است ... پنجشنبه پیش میان دید و بازدیدها رفتم و کنارش نشستم . فاتحه‌ای خواندم و به رسم همدردی از نام و نشانش پرسیدم و داغی که دیده ...

پسرش تنها 23 سال سن داشته ..... دانشجوی نمونه پلی تکنیک ..... مهندسی عمران می‌خوانده و فقط یک سال از درسش باقی مانده بوده .... ورزشکار و عضو تیم والیبال دانشگاه .... به گفته مادرش پسری نجیب و حرف گوش کن ....

پرسیدم تصادف کرد ؟ غم و درد عمیقی که از پرسش من در چشمهای آن زن پیدا شد به وحشتم انداخت .... هیچ صورتی را تا به آن روز اینقدر خالی از فروغ زندگی ندیده بودم ....

- نه خانوم .... تصادف نکرد ... خودکشی کرد .... از خانه رفت بیرون و کمی بعد یک صدای گرومپ وحشتناک در کل ساختمان پیچید ..... فکر کردم آسانسور سقوط کرده ... با همسرم دویدیم بیرون که ببینیم خدای نکرده کسی در آسانسور نبوده باشه ... که از آن بالا .... از طبقه ششم ، آدمی را دیدم که کف پاسیوی ساختمان افتاده ....  وحشت‌زده آمدیم پایین که دیدم بچه خودمه ... از پشت بام یک ساختمان 12 طبقه خودش را داخل پاسیو انداخته بود .... چیزی از سر و صورتش نمونده بود ....

هجوم خون داغ به گونه‌ها و گوشهایم را حس کردم ... پرسیدم آخه چرا ؟؟ هیچی بهتون نگفته بود ؟ چیزی ننوشته بود ؟

- یه نامه برامون نوشته بود .... که مدت زیادیه سوالات بیشماری در ذهنم هست ... مجبورم این کار را بکنم تا جواب سوالاتم را بگیرم ...... برای من گریه نکنید و بدونید که خودم این راه رو انتخاب کردم ..... پلیسهایی که آمدند و صورتجلسه کردند بهمون گفتند که در طول هفته ، این سومین مورد خودکشی است که به این صورت اتفاق افتاده ...
2 ساله که من و باباش مثل مرده متحرک شدیم ... هنوز شوکه‌ و بهت‌زده‌ایم .... هنوز باورمون نمیشه همچین مصیبتی به سرمون اومده ...

نگاهی به صورت آرام و پر از لبخند پسرک که روی سنگ جا خوش کرده بود انداختم و با خودم فکر کردم جواب کدام سوال از جوانی و زندگی خودت مهم‌تر بوده که راضی شدی با پدر و مادرت این کار را بکنی ....

می‌دانید ؟

حق با آنهاست ... مادر من زنی سعادتمند بود که داغ اولادش را ندید و رفت .....

/ 96 نظر / 116 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانومی

سلام عزیزم پست تکان دهنده ای بود منقلب شدم. این روزها مرگ جوانها بسیار زیادشده چند نفر میشناسم که بسیار جوانند وبه بیماری قلبی دچار شده وبستری شدندحتی یکی از آنها فوت شدن.

ساحل

خدا بیامرزه...

مامان بعد از این

آدم مادر که ميشه پستت رو مي‌فهمه...خدا به همه‌مون رحم کنه و چنين آزمايشي نصيبمون نکنه.

نوشا

هیچی ندارم بگم...خیلی تلخ بود نازنین...خیلی تلخ...

تارلا

صب که این پست رو خوندم کار پسرجوون کلی ذهنم رو درگیر کرد. مخصوصا که پلیس گفته بود تو اون هفته چندمین مورد مشابه بوده. هیشکی به فکر جوونا نیست.

ساحل

من خود به چشم خویشتن دیدم که جاااااااااااااانم میرود دیدم نازنین دیدم الهی هیچ مادری نبینه لحظه جون دادن بچش رو دیدم که روح از قالب بیمارش پر کشید عین یه پرنده

ننه قدقد

خاله من یکی از همین مردگان متحرکه. دخترخاله بیست و نه سالم و بچه دوسال و نیمش در اوین در اپر گازگرفتگی فوت کردن. من و دخترخالم باهم بزرگ شده بودیم و من که تنها دخترخالم بوده بارها یادش می افتم و گریه م کنم. مامانش که هلاکه. کمد نوش با وسایل چفتشون، مثلاً عینک طبی دخترخالم، قلاب بافی هاش کتاب های پسرش و .. همه توی کمد جز دکور توی پذیراییشون هست. خالم فقط آرزوش اینه که بمیره و ببینه بچش کجا رفته. جالبیش اینجاست که در قطعه دخترخاله من هم بیشتر ها جوونن. وقتی اینو دیدم شروع کردم در قبرستان راه رفتن. متاسفانه بیشتر قطعه ها همینن. وای بر ما

mona

zendegi sakhte..dagh didan sakhttar ...kash hame ino mifahmidim ke ye ruzi mirim va enghad hers nemizadim vase chizaye bihude ....

ونوس

روح مادرت و همه درگذشتگان کنارش شاد باشد امیدوارم هیچ کس غم نبینه خدایا خودت از ما و خاتنواده ها محافظت بفرما