قانون جنگل


دیشب بعد از هفته‌ها رفتیم پارک . ملاکمان هم برای انتخاب ، ابعاد محوطه بازی بچه‌هاست . هر قدر بزرگتر و دارای وسائل بیشتر ، بهتر !

پسرکم که به محض رسیدن مثل تیری است که از چله کمان رها می‌شود ! به گرد پایش هم نمی‌رسم و البته صدا کردنش هم کاملا بی‌فایده است . چون دیگر اصلا نمی‌شنود !

به جای این کارها می‌گردم دنبال زاویه‌ای که به همه جهات محوطه بازی اشراف داشته باشد و همسرم هم می‌آید و می‌نشینیم و حرف می‌زنیم - این روزها بیشتر او - و من در این میان به این فکر می‌کنم که چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم مثل آن سالها که مادر بود ، الان با خواهرم تماس بگیرم و بگویم که بیائید پارک فلان جا و انها هم پدر و برادرم را بیاورند و همگی با هم اینجا می‌نشستیم و مثلا سالاد الویه می‌خوردیم و از خاطرات مادر حرف می‌زدیم و غمهایمان را با هم قسمت می‌کردیم .... شاید از تلخی و گزندگی‌شان کاسته شود ..... اما افسوس .

اما حرف امروزم اینها نیست . دیشب رفتاری را به کرات دیدم که هر چند برایم تازگی ندارد ، اما چون چند باری تکرار شد خیلی فکرم را مشغول کرده است . قبل‌ترها مثلا تا همین 6-5 سال اخیر رسم نبود که پدر و مادرها بچه‌هایشان را دعوت به سکوت و آرامش کنند ؟ در دعواهای بچه‌هایشان پادرمیانی نمی‌کردند ؟ به گذشت و مهربانی دعوتشان نمی‌کردند ؟ چرا این روزها همه سعی در پرورش خروس جنگی دارند ؟؟؟

و متاسفانه انگار این مسئله در بین پدر و مادرهایی که دختر دارند بیشتر رواج پیدا کرده است . چرا خانم بغل دستی من به دخترش می‌گوید اگر آن پسر دوباره خواست سوار الاکلنگ شود با کف دستهایت بکوب توی سینه‌اش که برود عقب  ؟ و در برابر نگاه متعجب من با شادی اضافه کند که : من دخترم را مثل مرد بزرگ می‌کنم ! کاری می‌کنم بتونه حق خودشو بگیره !

اینطوری ؟ با کوبیدن تخت سینه پسر بچه‌ای که حداقل 3-2 سالی از خودش کوچکتر است ؟

چه چیزی در ارزش‌ها و باورهایمان تغییر کرده که فداکاری و محبت به کوچکتر و ضعیف‌تر  شده مصداق خریّت ؟ و وحشی گری و پررو بازی و خشونت شده اوج موفقیت در پرورش یک بچه ؟ بخور تا خورده نشوی ..... بدر تا دریده نشوی ......

مایی که پدر و مادرهایمان آن چیزها را یادمان دادند شده‌ایم این ! وای به حال مایی که زمام امور فردایمان می‌افتد دست همین بچه‌ها که با قانون بدی بزرگ می‌شوند ..... با قانون جنگل .

__________________________________________________________________

پس‌نوشت - رفقا ! اینجا را بخوانید ! - کلیک
با لبخند هم بخوانید ! دوستی با من و این وبلاگ شوخی کرده و قصدش به قول خودش نشاندن لبخندی روی لبهای من و شماست ! من که خیلی خندیدم ! شما هم بخندید !

/ 87 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

سلام نازنین خانوم من تازه وبلاگتونو دیدم میشه بدونم سرطان مامانتون چی بود؟ مامان منم سرطان دارن تازه فهمیدیم

مینا

خوبین عزیزم؟ منم مشابهش رو دیدم.خانمی حدود 45 سال با پسر 22 یا 23 سال در اتوبوس نشسته بودن.پیر زنی حدود 60 سال سوار شد پسر جوان نیم خیز شد تا پا شه و جاشو به او بده ولی مادر دستش رو کشید و اونو نشوند و گفت از من به تو وصیت جا تو به هیچ کس نده!

سارا

اینجاییو که گفتی خوندم خیلی جالب نوشته بودن مرسی که خبر دادی دیگه این که تا حالا خیلی با تربیت بوده پسرم هنوز که هنوزه گلای پارکو نمی چینه تو خیابون آشغال نمی ریزه اگه مجبورش کنن حتی که یه حرف بد بزنه نمی زنه گاهی به داداشم میگم جوجه بهم میگه مامان جوجه حرف خوبی نیست که به دایی جونم میزنی ولی ناراحتم که بهش زور میگن و این فقط دنبال دیپلماسیه و گفتگو گاهی حس می کنم اشتباه کردم اینجوری تربیتش کردم در عین حال بهش افتخار میکنم به هدیه خوب خدا که گل بهشتی صداش می زنم

TAPOO

روبراهی عزیزم ؟؟ پست بدنساز رو خوندم من پست های بدنساز رو مدتهاست میخونم دروغ چرا کلا طنزش رو دوست دارم همونطوری که خودت هم گقتی اصلا نیتش توهین و اینها نیست کلا خیلی از بچه ها رو هر از گاهی دست میندازه صرفا یه شوخی وبلاگیه ... و چه قدر خوشحال شدم که اولین کامنت اون پست از خوده تو بود که نشون داد که علاوه بر مهربونیت چه قدر ظرفیت داری ...

ستاره آبی

بزرگترین لطمه حیات، مرگ نیست! بزرگترین لطمه آن چیزی است که در عین حیات در وجودمان میمیرد ... سلام دوست نادیده عزیز این جمله زیبا مرا به یاد شما انداخت و ارسال کردم. امیدوارم همیشه با مهربانی و لبخند به زندگی و اطراف نگاه کنی و از بزرگ شدن فرزند دلبند لذت ببری. موفق باشی[گل]

اناهیتا

نازنین جون خوبی عزیزم روزگار اینطوری شده اگه قوی نباشه خورده میشه من خودم قبلن اعتقاد نداشتم اما از وقتی وارد بازار کار شدم کاملن احساسش کردم پستو خیلی جالب نوشته بود که البته قسمت ازدواج فامیلی خیلی با حال بود

مريم

سلام نازنين جان از طريق مارگزيده باهات آشنا شدم و تمام داستانت خوندم و با تمام وجودم ناراحت شدم و به پهناي صورت اشك ريختم ، خدا رحمت كنه مادرت و مطمئن باش جاش توي بهشته ، از اينكه اينقدر به مادرت محبت كردي بهت حسودي ميكنم و دستت رو ميبوسم و مطمئنم كه يه روزي يه جايي جواب اين محبتايي كه در حق مادرت كردي ميگيري عزيزم . برات آرزوي صبر دارم .

ماهنوش

شاید به این دلیله که همیشه بین زن و مرد فرق و تفاوت هست .. میدونی نازنین جان اون مادر خیلی تقصیر نداره البته قبول دارم کارش 100% اشتباهه اما تو جامعه ای که همه چیزش به کام مردهاست(ایران را میگویم!) اینه که گاهی بزرگترها قاتی میکنن و به بچه های بیگناه هم رحم نمیکنن! راستی مرسی از اینهمه جنبه بنظر منم طنز با مزه ای بود ناراحتی نداره .. بیخود نیس من اینهمه دوست دارم بسکه با ظرفیتو وبادرکی [ماچ]

دخترک پاییز

[خنده] وای خدا... نازنینم خب خودت در جواب کامنت اولم گفته بودی "من هم می بوسمت. با دلم "... منم تو کامنت دوم گفتم چسبید و قربان دلت... حالا واسه اینکه دوباره بین این همه کامنت مجبور نشی بگردی که این یکی کامنت دیگه جواب چیه، میگم که این مربوط به جواب دومت بود که گفتی یه ساعته داشتی فکر میکردی توی پستت واسه که ماچ حواله کردی[چشمک]

بارون

اره نازنینم خودمم وبلاگم برای دل خودم بود برای همین جایی اسمشو نمی اوردم فقط کامنت میزدم