حال من خوب است ...


سلام به همه دوستان عزیز و مهربانم .

امروز بعد از مدتها به اینجا سری زدم و با حدود 400 کامنت مواجه شدم .

باید اعتراف کنم که مهربانی و محبت شما بسیار تحت تاثیرم قرار داد و چند لحظه ای من را از تصمیمی که گرفته بودم پشیمان کرد .

اما وقتی شروع کردم به پاسخگویی و تایید کردن کامنتها ، دوباره همان حس به سراغم آمد .

حقیقت این است که از وبلاگ نوشتن خسته شده ام . این چند وقته هر بار که خواستم بیایم و چیزکی اینجا بنویسم به این فکر کردم که "خوب که چی ؟" نوشتن این مطلب به چه درد خوانندگان می خورد ؟ یا اصلا برای چه بیایم و اینها را بنویسم ؟ به توصیه دوستانم سعی کردم یک استراحت طولانی به خودم بدهم تا شاید آن حس دوباره در من جوانه بزند . آن میل سیری ناپذیر به نوشتن ...

ضمن اینکه این حقیقت را هم در نظر بگیرید که این وبلاگ برای من یادآور سخت ترین و غم انگیزترین روزهای عمر من است . باورتان می شود که من تا امروز آرشیو تیرماه و مردادماه پارسال را نخوانده ام ؟ هنوز این جرات را پیدا نکرده ام که بروم و آن نوشته ها را دوباره بخوانم ...

اما بیشتر از وبلاگ نویسی ، پروسه پاسخگویی به کامنتها از نظر روحی بسیار فرسوده ام می کند . اشتباه نکنید ، کامنتهایتان را بسیار دوست دارم و همیشه به زیاد بودنشان بالیده ام اما این پروسه واقعا مرا از کار و زندگی می اندازد . به خصوص که تابستان است و من مادر تمام وقت یک پسربچه 8 ساله هم هستم . ( که همین حالا دارد صدای اعتراضش به نشستن من در پای لپ تاپ را با باز و بسته کردن مداوم درب های کابینت ها اعلام می دارد ! )

یکی دو راه حل برای این مشکل به ذهنم رسید . اول اینکه کامنتدانی را باز بگذارم و هیچ کدام ( به جز آنهایی که احتیاج به پاسخ دارد ) را پاسخ ندهم .

اینطوری دیگر این دغدغه را ندارم که وای الان 40 تا کامنت تایید نکرده دارم یا 90 تا یا هر تعداد دیگر . می دانم که کامنتها نمایش داده شده اند و کسی منتظر نمانده .

اما در این حالت هم استرس دیگری دارم . که مبادا آن یکی دو نفری بیمار اعصابی که هرازچندگاهی سر و کله شان اینجا پیدا می شود ، بیایند و کامنتدانی را به فضیحت بکشانند و یک جو ناراحت و غیر مودبانه درست کنند .

راه حل دیگرم این است که کلا کامنتدانی را ببندم و البته چیز زیادی هم نخواهم نوشت ..... اما آیا خوانندگانم هم راضی هستند از این تصمیم ؟ من خودم وبلاگ های زیادی را می خوانم و می دانم که گاهی وقتها با خواندن یک نوشته دلت می خواهد که بی درنگ چیزی بنویسی ....... حست را بگویی ..... یا تجربه مشابهت را ......

در هر حال تصمیم سختی است . ضمن اینکه نمی توانم از این واقعیت چشم پوشی کنم که این مدت با دوری از اینجا ، بسیار آرامش داشته ام . بیشتر به خودم و زندگی ام رسیده ام . وقتی که اینجا صرف می کنم را به پسرکم و همسرم اختصاص داده ام . روزها با پسرک اسم فامیل بازی می کنم و تازگی ها تخته نرد یادش می دهم . شبها به جای اینکه لپ تاپ را بغل کنم و کنار همسرک بنشینم ، میوه ای می آورم و ور دلش می نشینم و با هم گپ می زنیم . کتاب می خوانم ، استخر می روم ، بیشتر از حال اقوامم خبر می گیرم ، به دیدن همسایه تازه زایمان کرده ام رفته ام ، کیک خامه ای پخته ام و رولت شکلاتی ! خیاطی هم کرده ام تازه ! یک پلیور شیک برای پائیز پسرک در دست بافتن گرفته ام و خیلی کارهای دیگر ....

وظیفه داشتم شما را از حال و احوال خودم باخبر کنم . برای همه شما که اینقدر به من محبت داشته اید و نگران نبودنم بوده اید ...

حال من خوب است اما ...

این بار باور کنید که خوب است !

/ 63 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

نازنین جان خیلی خوشحالم که خوبی امیدوارم هرطور که خودت دوست داری انجام دهی که لطمه هم به زندگیت نزنه

مریمی

وااااای عزیزم دلم برات یه ذره شده بود:) خوبی خانومی؟؟؟ با حرفات موافقم..بالاخره اگه یه مدت نباشی و ننویسی بیشتر میتونی به خودتو زندگیت رسیدگی کنی..فدای کدبانوگریات:)) من فکر میکنم اگه ماهی یه بار پست بزاری و از حال و احوالت خبر بدی خیلی خوبه اینجوری هم دوستات نگران نمیشن هم اینکه خودت راحتی و بیشتر میتونی کنار ِ خونواده باشی..با تاخیر سالگرد ِ فوت ِ مامان رو تسلیت میگم:( به امید ِ آرامشش..آمین آمین آمین.. [ماچ][ماچ]

Foroogh

Man sabke neveshtane shoma ro kheili doust daram. Taghriban har rouz be inja sar mizanam, Hesi ke be man mide ine ke bishtar baraye arameshe khodetoun minevesid khobtabiatan kari ro bokonid ke khodetoun bahash ehsase rahati mikonid, hata dar taeide commentha ya javab dadane be ounha, be har hal man doustesh daram va az edamash besyar khoshhal misham

فاطمه

اصن گل از گلم شکفت بابت عروس نمونه [پلک] دیگه چه کنیم دیگه!!! هر کاری میکنیم ریا نشه و کسی نفهمه نمیشه... مادرشوهر که دیگه جای خود داره [نیشخند]

يلدا

سلام نازنين دوست داشتني من ...چه كار خوبي كردي اومدي و از سلامتي با خبر شدم ...راستش خيلي نگرانت بودم به خصوص كه تازه عمل جراحي انجام دادي و بيمار بودي ... خداروشكر ...در مورد كامنت دوني هم هر جور صلاح ميدوني عمل كن ...آرزو همگي ما شادي و خوشبختي و آرامش خاطر شماست عزيزم[گل][ماچ]

رها

نازنین عزیزم میدانم که با نابود شدن گوگل ریدر نام من هم از فهرست پاک شد اما من تقریبا هرروز به امید مطلب تازه ای به وبت سرزدم و خوشحالم که ازت خبر دارم توی این مدت برای زندگی مشترکم و مشکلاتم خیلی سوال داشتم که احساس میکردم میتونم از توبپرسم ولی خوب قسمت نشد دقیقا نمیدونم سالگرد مادرعزیزت کی هست اما من منتظر پستی مربوط به آن بودم که خوب قسمت نشد تسلیت دوباره منو بپذیر و اگر دوست داشتی به من سربزن

مهسا

[بغل]

عسل

همین که حالتان خوب است خداروشکر. و هر تصمیمی که بگیرید تا به زندگیتان لطمه نزند ، عااااالیست نازنین جان. امیدوارم درکنارِ خانواده همیشه شاد و خوشبخت و البته سلامت باشید.[گل]

هانی شف

باور کن نازنین جان هممممممه اینایی که گفتی دغدغه منم هست..این جواب کامنت دادن خیلیییییییی وقتگیره....منم همه این حالات رو بررسی کردم و نتونستم تصمصمی بگیرم...واقعا وقتی که برای خونواده آدم میذاره خیلی حس خوبی پیدا می کنه همین که خوبی و هستی و در کنار پسر و همسرت شادی ما خوشحالیم عزیزکم