آرزوهای فراموش شده


زندگی هر آدمی پر از حسرت کارهای انجام‌ نداده است .... یادم‌ هست در آن سالهای بیست سالگی که تمام زندگی‌ام در کار و دانشگاه خلاصه می‌شد چقدر غبطه می‌خوردم به حال خانمهایی که شاغل نبودند و می‌توانستند از صبح تا شب به کارهای مورد علاقه‌شان بپردازند .... چیزهایی که برای من کارمند دانشجو محال می‌نمود .

داشتن یک شغل سخت در موسسه عریض و طویلی به نام بانک و خواندن رشته پرزحمتی مثل حقوق ، وقت آزادی برای من باقی نمی‌گذاشت که بخواهم به دنبال کردن فلان رشته ورزشی و یاد گرفتن فلان ساز موسیقی و شرکت در جلسات کلاسهای داستان‌نویسی فلان فرهنگسرا فکر کنم ..... صبح آفتاب طلوع نکرده از خانه بیرون می‌رفتم و عمدتا تا بعدازظهر سرکار بودم و تازه آن موقع می‌رفتم سر کلاسهای حقوق مدنی و جزای عمومی و اختصاصی و لمعات شهید اول می‌نشستم ....

یادم هست که همیشه به خودم وعده می‌دادم ... وقتی درسم تمام شود .... وقتی سرم خلوت‌تر شود .... وقتی بانک را رها کردم .... می‌توانم همه را دنبال کنم . من بودم و سالهای بیست سالگی که تمام نشدنی می‌نمود و نیروی جوانی که فکر می‌کردم تا ابد با من می‌ماند ...

لیسانس تمام شد و عطای کار کردن را هم به لقایش بخشیدم و ازدواج کردم و افتادم در دور دیگری .... تلاش برای قبولی در کانون وکلا یا سردفتران و دوباره دوره کردن تمام آن کتابها برای ازمون کارشناسی ارشد ..... بعد هم که سالهای بیماری مادرم شروع شد و پسرم دنیا آمد و سالهای سختی که بر من گذشت ... آرزوهایم را فراموش کردم .

اما وقتهایی هست .... لحظات تلخ و شیرینی که میخکوبت می‌کند .... رسیتال پیانویی که ناگهان وسط آن همه شبکه ماه/واره‌ای خودش را به گوش من رساند ... یا راکتهای تنیسی که خوش آب و رنگ و مرتب در آن فروشگاه میدان منیریه به من چشمک می‌زدند .... یا چاپ کتاب جدید همکلاسی آن سالها در فرهنگسرای ارسباران ..... به یادم می‌آورد که حسرت همه‌شان با من است هنوز .

اما راستش را به شما بگویم ؟ تمام دلائلی که دو پاراگراف بالاتر برایتان آوردم ، رهاکردن ریسمان آرزوهای مرا توجیه نخواهد کرد . من اگر اراده می‌کردم با تمام آن خستگی‌ها و دل‌مشغولی‌ها می‌رفتم دنبال علایقم . ولشان نمی‌کردم که حالا بشوند یک حسرت و یک آه ..... که درست وقتی فکر می‌کنم همه چیز مرتب است بیایند و خودشان را به رخ من بکشند و سالهای از دست رفته را به یادم بیاورند . دلیل و شاهد مثال هم دارم برای اثباتش .

یکی از پزشکانی که در یکی از شبکه‌های محبوب آن ور آبی هر هفته برنامه دارد و صفحه فیض بوقش هم بسیار فعال است و هر جلسه می‌آید و کلی نکات و دستورهای  کاربردی و عملی و مفید در زمینه کاری خودش برایتان می‌گوید از اقوام نسبتا نزدیک پدری من است .

 این خانم با داشتن پدری بسیار مذهبی و سختگیر در ایران نهایتا توانست دیپلمش را بگیرد و بعد هم با پسرعمه‌اش ازدواج کرد و یک زندگی معمولی .... بسیار معمولی تشکیل داد .

بعد از فوت پدرش و به خواسته برادرانش که در انگلیس ساکن بودند با همسرش و دو فرزندش به آنجا مهاجرت کرد . در سن 35 سالگی .... تقریبا هم‌سن و سال حالای من .

وقتی رفت آنجا حتی به زبان انگلیسی تسلط نداشت . ولی به جای اینکه به وضعیت مالی بسیار خوب برادرانش دل خوش کند و در خانه بنشیند و هر شب منتظر همسر و فرزندانش باشد ، همت کرد و از جایش برخاست .... یک سالی دوره فشرده زبان دید و بعد در دانشکده پزشکی ثبت نام کرد .... تصور بفرمائید خواندن کتابهای ثقیل و پر از اصطلاحات پزشکی به زبانی غیر از زبان مادری‌ات را تازه در این سن شروع کنی ..... اما او خواست و توانست .

او حالا یک پزشک متبحر و مشهور در میان ایرانیان مقیم انگلیس است . هر سه‌شنبه برنامه‌اش از یک شبکه محبوب ماه/واره پخش می‌شود و نکات خیلی خوبی را برای داشتن یک بدن سالم‌تر و یک زندگی بهتر آموزش می‌دهد ... او برای من تجلی یک زن بااراده و قوی است ...

و شاید وقتش رسیده که من هم آستین همت بالا بزنم . باید بنشینم فکر کنم برای یادگیری پیانو ، آن هم از صفر از کجا می‌شود شروع کرد .....

/ 103 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

قربونت برم.منم مشکل تو رو دارم. تو شروع کن ،شاید منم انگیز شدم.ثواب داره[فرشته]

یاسی

سلام دوست من به نظر من هم هیچوقت برای یادگیری دیر نیست امیدوارم موفق باشی

ندا

یادت باشه نازنین هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست میپسندم این اراده و تصمیمات خوبت تو این پست . [لبخند]

نسبم

برای مادر باعزتتان یه عدد فاتحه توپ خواندم به همراه ایت الکرسی

parnian

ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ اﺯ ﻟﻂﻔﺖ [قلب]

رعنا

پس کامنت من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟[گریه] منم قهرم میرم به شیرین میگم

ماریا

سلام. من از خواننده های خاموشت هستم. هر روز به وبلاگت سر می زنم و نوشته هاتو دنبال می کنم. کامنت نمیزارم چون فقط دوست دارم بخونم و شنونده باشم. اما این پستت بخاطر یادگیری پیانو منو وادار کرد واست کامنت بزارم. من پیانو میزنم. یک ماهی هست ازدواج کردم و از گرگان اومدم کرج. بخاطر ازدواجمم مجبور شدم کارمو ول کنم. الان بخاطر تنهایی و بیکاری می خوام کلاس آموزش پیانو مقدماتی بزارم. شما تهرانید و من کرج. اما اگه کرج بودید حاضر بودم تمام دوره مقدماتی رو مجانی بهت آموزش بدم.

الهام ب

من که از همین الان صدای نواختن پیانوتو می شنوم نازنین جان. در ضمن اگه می خوای پیانیست بشی مراقب دستت باش!

مانکن

سلام مهربون انقدر قشنگ کلمات را کتار هم مینشانی که با خواندنت سرشار از شور و شوق میشوم...

رعنا

[تعجب][خجالت]عجب خنگولی ام من[وحشتناک] خوب ببخشید...[من نبودم] خدا مامانو رحمت کنه...روحش شاد عزیزم