نسخه پیچی برای خواهرک

___________________________________________________________________

 غافل‌گیری یعنی همین ! یعنی وقتی هوا بوی بهار گرفته است ، وقتی شمشادها جوانه زده‌اند ، وقتی همه‌جا پر از پامچال و بنفشه شده است ، وقتی تک و توک درخت‌هایی غرق شکوفه شده‌اند ، وقتی بی‌صبرانه منتظر قدم‌های بهاری ، برفی به این سنگینی ببارد و همه معادله‌ها را به هم بریزد ! و چه غافل‌گیری شیرینی !

باید دوباره پالتوها و بافتنی‌ها و چکمه‌ها را بیرون بیاورم ! دوباره رادیاتورها را باز کنم و پنجره‌ها را ببندم ! دوباره باید سنگر محکمی بسازم جلوی سرما !

چند عکس از صبح امروز !

 

این هم گل‌های پامچال طفلکی من که زیر بیست سانتی‌متر برف مدفون شدند !گریه

پ.ن - می دانم که این روزها نازنین بسیار بدقولی شده ام و کامنت ها را خیلی دیر تایید می کنم ! و شاید به همین خاطر است که تعداد کامنت ها خیلی کم شده است . کامنت اعتبار نمی آورد ولی من دوست دارم بدانم نظر خوانندگانم در مورد چیزی که می نویسم چیست ... و وقتی تعداد بازدیدهای پست قبل بیش از سه هزار است و تعداد کامنتها فقط 30 عدد ؛ حس می کنم برای خلاء می نویسم ... برای یک جمعیت نامرئی .

لذا کامنت های پست قبلی به دلیل سرخوردگی نویسنده مطلب و کور شدن ذوقش تایید نخواهد شد !

/ 137 نظر / 143 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیانادخترشهریوری

ساعت 4 بعد ازظهر و 10 شب شبکه تماشا.یادته؟

دخترک پاییز

خوبی نازنینم؟ وقتی چند روز نیستی و خبری هم ازت نیست، ناخودآگاه نگرانت میشم. بس که این مدت هی زدی خودتو ناکار کردی خو [نگران]

زری

نازنین جان خوبی خسته از کارای خونه تکونی نباشی

عسل

دلمون تنگ شده خب...چرا نمیای پس؟

طراوت

سلام نازنین من یه وبلاگ زدم که توش خاطراتمو بنویسم تا بتونم ریشه های ناراحتی های الانمو پیدا کنم و اونها رو بپذیرم. خوشحال می شم به وبلاگم بیای و گاهی با نظرهای خوبت مهمونم بشی [گل]

مرسده

خیلی از خدا میخام که بهت آرامش بده بیشتر :(

ریحانه

وقتی میخوندم چشمم میسوخت و بینیم تیر میکشید..نمیشناسمت عزیز دلم اما با خوندن وبلاگت حس آشنایی بهم دست داد..من مادر دارم عزیزم و آشنایی که میگم همدردی نیست اما خیلی خوب خست رو درک میکنم.امیدوارم زود زود بتونی کنار بیای..که راه دیگه ای نیست و اگه بود بهتر بود ادم با از دست دادن عزیزانش کنار نیاد

سارا

چقدر اشک ریختم، روح مادرتون شاد ... قلمتون دلمو بدرد اوُرد، خیلی دلم سوخت؛ اشک ریختم ... اشک ریختم ...

اناهید

سلام عزیزم خداوند مادرت را بیامرزد واقعا درکت میکنم من مادرم 35 سال است که مرد اما هرگز فراموشش نمیکنم بیا وبلاگ مادر خاطراتم را بخوان برو خدا را شکر کن که پدرت قاتل مادرت نبوده وگرنه بین عشق ونفرت گیر میفتادی نه راه پس داشتی نه راه پیش