پدر من


دیروز می‌خواستم درباره‌ی پدرم بنویسم . مردی که هرگز گمان نمی‌کردم روزی اینقدر دوستش داشته باشم ....

نمی‌دانم این خاصیت بالا رفتن سن است و ترس از دست دادن عزیزان که حالا اینچنین جانم به جان پدرم بند شده است یا اینکه من آدم وابسته‌ای هستم و با فوت مادرم ، همه آن حجم وابستگی و علاقه را از مادر به پدرم منتقل کرده‌ام .... اما هر چه هست این وضعیت پدر و دختری را از آن وضعیت گذشته بیشتر دوست دارم .

پدر من مرد سخت‌گیری بود ، بسیار سخت‌گیر و به شدت خودمحور . تا قبل از ازدواجم تنها حسی که به پدرم داشتم ترس بود . من از پدرم می‌ترسیدم و این ترس که گاهی به مرز دوست‌نداشتن نزدیک می‌شد یگانه چیزی است که از رابطه آن روزهایم با پدرم به خاطر دارم .

همه هیجانات و شیطنت‌های مخصوص دوران کودکی و نوجوانی‌ را به خاطر سخت‌گیری‌های پدرم از دست دادم ... دامن کوتاه پوشیدن ، فکل! کردن موهای جلوی سر و بیرون گذاشتن آن از روسری ، ساپورت طرح‌دار پوشیدن ، روسری رنگی به سر کردن ، عطر زدن که دیگر گناهی بود عظیم ! و البته نابخشودنی !

اینها که پیشکش ... هنوز در دل من این حسرت هست که هرگز نتوانستم با پدرم صمیمی باشم ، با او مشورت کنم و در مسائل مهم زندگی‌ام نظرش را بپرسم ..... بین ما همیشه واسطه‌ای بود به نام مادرم ... پدرم خواسته‌هایش را از طریق زبان مادر به گوش ما می‌رساند و ما هم به همچنین ....

یادم می‌آید سال دوم بعد از استخدامم در بانک ، تصمیم گرفتم کمی بالای ابروهایم را از حالت عمو جغد شاخدار بودن در بیاورم ! موچین مادرم را برداشتم و شاید 5 فقره از آن شاخ‌ها را از بالای هر ابرو کندم ! و واویلایی به پا شد !!!

اینجانب از رفتن به سر کارم محروم شدم تا وقتی که ابروهایم در بیاید ! یک هفته از آن مرخصی‌ سالانه عزیز من صرف در آمدن ابروهایم شد تا پدرم دوباره اجازه رفتن به محل کارم را به من بدهد ! توجه داشته باشید که سر کار می‌رفتم و 21 سال هم سن داشتم !

از این دست داستان‌ها زیاد دارم که برایتان تعریف کنم ! و عجیب است ماجرایی که روزگاری مرا از فرط خشم و ناراحتی به مرز جنون رسانده بود ، حالا فقط به خنده‌ام می‌اندازد ! خنده‌ای از ته دل ! و این همان جادوگری زمان است .

پدر من هنوز هم مرد سخت‌گیری است . هنوز برایش عجیب است که کسی غیر از همسر و خواهر و برادرم به تلفن همراه من زنگ بزند . اس‌ام‌اس بازی را یک کار ناپسند برای یک خانم می‌داند ( هر چند خانم مزبور مشغول استفاده از اینترنت وای‌فای موجود در محل باشد ! ) مانتویی که کمتر از دو سایز گشاد باشد را بسیار تنگ و جلف می‌داند .

شال به سر کردن اگرچه در شا‘ن یک خانم نیست اما اگر به رنگ مشکی باشد قابل تحمل است . ( راستش در طول این نه ماه اخیر که من همیشه مشکی پوشیده‌ام تبدیل شده‌ام به دختر گل بابا !‌ ) و البته هر قدر من آرایش نکرده‌تر و بی‌حال‌تر باشم در نظرش خانم‌تر و متشخص‌تر هستم !!!

یک بار آن وقتهایی که من هنوز جوان و جاهل بودم ، با ماشین من جایی رفته بود و بر حسب وظیفه‌ی پدرانه‌ای که حس می‌کرد داخل داشبورد ماشین را هم نگاهی انداخته بود ! خدا می‌داند که با دیدن آن فندک و قوطی سیگار چه غرهایی که به جان مادرم نزده بود و مادر خدا بیامرزم چه داستانها برایش سر هم کرده بود ! دست آخر هم همسرجان ما مجبور شد مقادیر معتنابهی دود سیگار تنفس کند تا بوی لباس و نفس ایشان به پدرجان ما اینطور القا کند که به خاطر سختی‌های زندگی ، گه گداری لب به دود می‌زند و بعضی وقتها هم وسایل استعمال را در ماشین بنده جا می‌گذارد !

پدر من هنوز هم همینطور است . من گرچه حجاب ندارم اما جایی که پدرم حضور داشته باشد به احترامش روسری سرم می‌کنم . اگر دامن بپوشم حتما جوراب مشکی ضخیم به پا می‌کنم . مسافرت مجردی با دوستانم را از پدرم پنهان می‌کنم و اینطور وانمود می‌کنم که با همسرم رفته‌ام . ( و همسرجان بنده‌ی خدا باید چند روزی جلوی پدرم آفتابی نشود ! ) او هنوز این دست سخت‌گیری‌ها را دارد گرچه کمی ملایم‌تر ... اما ایده‌آل‌های ذهنی‌اش همان‌هاست که نوشتم .

امروز او را بسیار بیشتر دوست دارم .... دیدن آن همه رنج و غمی که برای بیماری مادرم تحمل می‌کرد پوسته‌ی سخت ظاهری او را شکافت و خود حقیقی‌اش را برایم عریان کرد ... می‌دیدم کارهایی از سر عشق برای مادرم می‌کند که هرگز نشنیده‌ام مرد دیگری برای همسرش انجام دهد ... می‌دیدم بیماری مادرم ، چگونه ذره‌ذره آبش کرد و آتش به جانش زد .... گاهی غبطه‌ می‌خورم به آنهمه عشقی که به مادرم داشت ....

حالا جانم به جانش بند است . طاقت دیدن کوچکترین‌ ناراحتی‌اش را ندارم ... تمام حسرتم بابت حرف‌نردن‌های دوره نوجوانی و جوانی‌ با پدرم را حالا جبران می‌کنم ... بعضی روزها وقتی تلفنم تمام می‌شود و نگاهم به صفحه گوشی می‌افتد ، با دیدن عدد 10 دقیقه خوشی و غم توامی به دلم چنگ می‌زند .... شاد می‌شوم که اینقدر با او حرف داشته‌ام و او هم اینقدر مرا محرم دانسته است و غمگین می‌شوم که چرا قبل‌تر‌ها اینگونه نبودیم ....

دلم می‌خواست دیشب دستهایش را می‌بوسیدم .... حیف که باز هم رودربایستی مانع شد .... تنها توانستم تمام احساسم را در این چند خط شعر برایش اس‌ام‌اس کنم :

پدر یعنی تپش در قلب خانه

پدر یعنی تسلط بر زمانـــــــه

پدر احساس خوب تکیه بر کوه

پدر یعنی تسلی وقت اندوه

پدر یعنی غرور و مستی من

پدر یعنی تمام هستی من

روزت مبارک پدرم ...

/ 150 نظر / 147 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین امیری

نازنین عزیز هزار بار خوانده امتان وهزار بار برای هرپستتان گریسته ام.. هرپستتان چه ازمادر چه از پدر وچه اززندگی وچه ازپسر درمورد پست اشتباهات مرگبارتون باید بگم که چند تا ازنزدیکانم ازپزشکان معتبر ومعروف تهران هستن وباید بهتون بگم مغازه وکاسبی به حدی براشون مهمه که مادر من که سالهاست بیماره تا حالا یه بار هم مورد تفقد اینا قرار نگرفته وهمیشه خودش ناشناس پیگیر بیماریهاش بوده.. چنان این موضوع برام گرون تموم شده که بعدسالها تصمیم گرفتم وارد حرفه پزشکی بشم تا بلکه بتونم ازخانواده ام حمایت کنم نازنین عزیز دنیا اینجوریه دیگه با ادمها نمیسازه.. فقط کسانی میتون به راحتی تحملش کنن که عشق وعاطفه واخلاق وانسانیت رو بزارن زیر پاشون وله کنن. امیدوارم منم یه روزی مثل اونها نشم. بارها کارمون به جراحی و عمل و ازمایش و..کشیده .. ما مغرورتر ازاون هستیم که ازشون بخوایم تو سخت ترین روزهای زندگیمون کنارمون باشن واونا بی عاطفه تر ازاونی هستن که رنج وناراحتی نزدیکان براشون مهم باشه. ولی تا دلت بخواد پروژه های ریا وتزویر ودوروئی دارن.. ادای پزشکان دلسوز ومتعهد رو درمیارن مرگ نزدیکان برا اون ادمها مهم نیست چه برسه به دیگران وکسانی

سمیه

سلام نازنينم ايميلم رسيد؟[کلافه]

رودین

حالا می فهمم که سخت گیری ها در دوران نوجوانی و جوانی باعث چه عقده هایی در بزرگسالی میشه...

SaYa

سلام نمیدونم بگم چطوری با وبتون آشنا شدم ولی واقعا تا جایی که تونستم مطالبتونو خوندم اول از همه برای مادر گلتون حمد خوندم و امیدوارم روح بزرگش غرق در آرامش باشه و بدون که حتما همینطوره و اون دنیا انقدر بزرگی و عظمت داره که آرامش همیشه همراه مادر عزیزته.... یه پست سرشار از درد-احساس ...نمیدونم واقعا باید چطور توصیفش کرد نازنین جان پستی که برای پدرت هم نوشتی عالی بود... از کامنتها معلومه که واقعا گرفتاری عزیزم اگر هم نیای وبم من بازم میام و پستای خوبتو میخونم راستی خوشحالم که شیراز دوس داری من شیرازیم...

فاطمه

نازنین نین نین نین نین .... کوجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟ اونو با پژواک بخون... [نیشخند] بابا مارو معتاد کردی کجا رفدی؟؟؟

یاس

هنوز هم کارمند بانک هستید ؟

رها

به تنها لهجه ای که بلدم خواهش میکنم عامو بیو من بوخون

غرور و تعصب

آفرین نازنین جان شاید سخت باشه که کارهایی رو که دوس نداری و پدرت نمیپسنده روئ انجام بدی ولی شکر گذار باش که پدری هست که بخاطرش و اخلاقیاتش و غیرتی و حساس بودنش مجبوری کارهایی رو انجام بدی خدارو شکر که هست من 5 ساله بودم که پدرم رو از دست دادم و هنوز زخم های روحی و روانی جبران ناپذیر نبود پدرم رو با خودم دارم

اجین جیل

من هم الان بعد از ازدواجم خیلی با پدر و مادرم صمیمی تر شدم . فکر میکردم خودم اینجوری بودم و خیلی عذاب وجدان داشتم . خو پس خیالم راحت طبیعیه

sana

تک تک حرفها وحس و حالتو درک میکنم...درک میکنم داشتن پدری دلسوز و مهربان رو که پیله جدیدت دور خود تنیده و باعث کمرنگ شدن رابطه پدر و دختری میشود....هوای پدر خوبتو داشته باش نازنین جان...هیچی تو دلشون نیست و لی خوب اونا اینجور فکر میکنن دیگه[لبخند]