اگر زودتر توجه می کردم ...


دیشب برای اولین بار بابت اینکه زن فضولی نیستم و هی در کار مردم سرک نمی کشم ، خودم را سرزنش کردم . شاید اگر کمی زودتر به دنبال منبع صدا می گشتم ... بگذارید ماجرا را از ابتدا برایتان تعریف کنم .

حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود و مشغول تهیه مقدمات شام بودم و پسرک هم در اتاق خودش خواب بود که صداهای غیر عادی ای از بیرون خانه به گوشم رسید . منزل ما از دو سمت مشرف به یک خیابان فرعی و یک کوچه است . کمی بالاتر دو ساختمان در حال ساخت است و به خاطر وجود تعداد زیادی کارگر ، شنیدن صداهای عجیب و غریبی که معلوم نیست ناشی از دعواست یا شوخی و خنده برای ما تکراری شده است .

دیشب هم به خیال اینکه دوباره کارگرها هوایی شده اند سرم را به کار خودم مشغول کردم و سعی کردم صداها را نشنیده بگیرم . درجه هود اشپزخانه را زیاد کردم که صدا اذیتم نکند و مشغول خرد کردن هویج برای سوپ شب شدم ( دوباره سرما خورده ام ! البته چیز عجیبی نیست ! اما این بار از دو ناحیه گوش و سینوس مورد عنایت الهی قرار گرفته ام ! )

کم کم به نظرم رسید صداها از حد همیشگی عجیب و غریب تر است ... انگار کسی به شدت التماس می کند و در پس زمینه صدای تهدید می شنیدم . کارم را رها کردم و سراسیمه به دنبال منبع صدا گشتم . اول سمت خیابان را چک کردم و وقتی پنجره باز شد فهمیدم صداها از سمت کوچه ی بالای خانه می آید .

پرده های ضخیم پذیرایی را کنار زدم و پنجره ای که سال تا سال بازش نمی کنم را باز کردم و دیدم هر چه هست مربوطه به پارکینگ منزل روبرویی است ...

چراغ های پارکینگ روشن بود و من از این بالا پاهای کفش پوشیده ی یک مرد را می دیدم که ایستاده و انگار کسی روبرویش زمین افتاده است . کمی که با دقت گوش کردم ، به نظرم رسید انگار مرد دارد تهدید می کند و نفر روبرویش التماس ...

بنا به اقتضائات ذهنی ام که پیش فرض همه شان جنایی است فکر کردم جنایتی در حال وقوع است . می خواستم سریع بروم و تلفن را بیاورم که ناگهان دیدم مردک یک قدم به جلو برداشت و صدای شپرررررررررررررق ... و بعد صدای التماس که : آآآآآآآآی ... نزن بابا ... نزن دردم میاد ... تو رو خدا نزن ...

خون در رگهایم منجمد شد . در یک لحظه حس کردم نمی توانم روی پاهایم بایستم . حجم و شدت فاجعه ای که جلوی چشمم داشت اتفاق می افتاد را باور نمی کردم . کودکی به شدت تحت آزار قرار داشت و من داشتم به وضوح صحنه را می دیدم ...

مردک به سمت حیاط شروع به قدم زدن کرد و هیکل منحوسش را که دیدم تازه فهمیدم انگار چوبی باریک و بلند که تا پاهایش می رسید و شبیه ترکه بود به دست دارد و گاهی به حالت تهدید آمیزی انتهای آن را به کفش هایش می کوبد .

هنوز چیزی که می دیدم را هضم نکرده بودم که مردک دوباره به سمت پارکینگ برگشت و شروع به تهدید کرد . با آن حال خرابم متوجه شدم پسرک را به خاطر درس و مدرسه تنبیه می کند . و پسرک به طرز دلخراشی التماس می کند که چشم ... به خدا می خونم ... بابا نزن ... بابا تو رو خدا نزن ...

که دیدم دوباره قدمی به جلو برداشت و صدای شپررررق باعث شد تمام خون بدنم به سمت مغزم هجوم بیاورد ... کاری کردم که هرگز نکرده ام ... تمام قوایم را جمع کردم و در فضای خالی کوچه فریاد کشیدم نزن عوضی ... نزنش بچه رو ... الان زنگ می زنم 110 ...

صداها همان لحظه قطع شد . مردک بچه را بلند کرد و از همان داخل پارکینگ به سمت بالا رفتند . تا آخر شب هی می رفتم پشت پنجره و طبقات بالایی را چک می کردم و گوش هایم را تیز می کردم که مبادا ادامه این نمایش مهوّع به داخل آپارتمان منتقل شده باشد که خدا را شکر خبری نبود .

از دیشب تا به حال خودم را نبخشیده ام . که چرا زودتر به صداها توجه نکردم . شاید آن بچه کتک کمتری می خورد ... شاید مردک زودتر می ترسید ... یا زودتر خجالت می کشید ... چرا همه چیز اینقدر برایم عادی و علی السویّه شده است ...

این جریان را رها نخواهم کرد . بعید می دانم آن بچه مادر داشته باشد . تمام طبقات آپارتمان پر بود ولی به نظر دور از ذهن می رسید که مادر این بچه آنجا زندگی کند . مگر می شود مادر باشی و صدای التماس بچه ات را بشنوی و هیچ عکس العملی نشان ندهی ؟؟؟

تصمیم دارم از امروز کشیک بدهم . ببینم این بچه کی از مدرسه می آید . صورتش را ندیدم ولی از روی صدا و نحوه ی حرف زدنش فکر می کنم حدود 10 الی 12 سال داشته باشد . ساعت برگشتنش را که پیدا کنم می روم پایین و با او حرف می زنم ... ببینم مسئله اساسا چیست . شاید به مدرسه اش اطلاع بدهم یا به بهزیستی ...

نمی دانم چه کار می خواهم بکنم . فقط این را می دانم که نمی توانم از کنار این مسئله به این راحتی بگذرم ...

هرگز فکر نمی کردم در این دوره زمانه و این محله و آن خانه ی کاخ مانند شاهد چنین رفتاری باشم ... راست گفته اند که شعور و انسانیت آدم ها به جایگاه اجتماعی و سطح رفاهشان هیچ ربطی ندارد ...

/ 7 نظر / 300 بازدید
پریا

نازنین جان سلام برای پست قبلیت یه کامنت طولانی گذاشتم . احتیاج به کمکت دارم عزیزم

مصی

اخی.من هم این رورها بسیار دلتنگ مادرم هستم.دلم می خواد تو بغلش قایم شم.ترس عجیبی همه وجودمو گرفته.وای که این زندگی چقدر سخته

نسیم

درسته.اینجور چیزا به شعور افراد بستگی نداره نه به سطح رفاهی و طبقه ی اجتماعی و حتی سطح تحصیلات.آدمای تحصیلکرده ای رو میشناسم که متاسفانه از نظر اخلاقی و اینطور مسائل صفرند.و این رو هم بدون که آدما همونجوری رفتار می کنند که قبلا با خودشون رفتار شده.اون مرد هم قبلا زمان بچگیش احتمالا باهاش اینجوری برخورد شده ک الان با بچش اینطور رفتار میکنه.وبت قشنگه.اگه خواستی بیا وبم.ممنون میشم نظر بدی و لینکم کنی.مرسی.

سوری

واقعا متاسف شدم از خوندن این پست.

منجوق

فکر می کنم یک مرکز برای حمایت اطفال تاسیس شده باشد

شهاب

سلام. ببخشید که اصل موضوع یعنی زجر دادن و شکنجه ی بچه ی بیچاره رو رها می کنم و در مورد چیزی دیگه ای نظر میدم. وقتی که بچه بودم خانه ی ما در جایی بود که به آن «محله» می گفتند. امکان نداشت مردم محله همدیگر را نشناسند. شاید برای همین یعنی امکان نظارت بالا چنین رفتارهایی کمتر دیده می شد. اما حالا اوضاع جوری شده که شما صدای همسایه ها رو می شنوی اما نمی تونی خودشون رو ببینی! دقیقا من هم همین وضع رو دارم. صدای همسایه ها مخصوصا از آشپزخونه همیشه میاد اما اصلا نمی دونم چه ریختی اند.

شهاب

سلام می خواستم ببینم نظرم تاییدشده یا نه اما آدرس وبلاگتون رو فراموش کرده بودم. با توجه به جمله هایی که از پستتون یادم بود تو گوگل نوشتم «عوضی نزن بچه رو» ... واین شد که شما رو پیدا کردم. منتظر پستهای جدیدتون هستم