پائیز دوست داشتنی من


سرگیجه‌هایم کمتر شده است .... حالا دیگر می‌توانم بدون هراس از اینجا و آنجا افتادن بلند شوم راه بیفتم در خانه و به اتاق‌ها سرکشی کنم و پنجره‌های روبروی هم را باز کنم و خنکای هوای روح‌انگیز پائیز را ببلعم و کمی هم خم و راست شوم و تکه‌های لگوی پسرک را از زیر پا جمع کنم .

کنار پنجره‌ای که به خیابان باز می‌شود می‌ایستم و مه صبحگاهی را بو می‌کشم ... در ماگ بسیار بزرگم بیش از نیم لیتر آب جوش ریخته‌ام و محتویات 4 بسته قهوه آماده را داخلش خالی می‌کنم تا شیرین شیرین شود ... سیگار را مدتهاست که ترک کرده‌ام و حتی از هوس کردنش هم احساس گناه می‌کنم .... آن وقتها که مادرم زنده بود شاید با خنده و شوخی و عوض کردن حرف ، می‌شد از زیر بار جواب دادن به سوالهایش فرار کرد اما حالا ..... حالا هیچ جوری نمی‌شود سیگار کشیدن را از مادر مخفی کرد .

پائیز را کم کمک دارم کشف می‌کنم .... از پنجشنبه شب که در میان آن باد و باران کنار مادرم نشسته بودم و یکباره پرت شدم وسط آن همه زیبایی ، دارم یک جورهایی با خودم کنار می‌آیم ... با همسرم دوتایی نشسته بودیم و همزمان سعی می‌کردیم میخک‌های مینیاتوری را نگه داریم و رویش سلفون بکشیم و در عین حال من زور می‌زدم که چیدمان گلهای روی سنگ به هم نخورد ... میخک‌های زرشکی زیر نام مادر بمانند و میخک‌های صورتی کپه شوند در آخر هر مصراع شعر روی سنگ ....

که یک‌ دفعه به خودم آمدم و دیدم انگار وسط بهشت‌ام ..... در آن تاریکی و خلوتی وهم انگیز ، رقص درختها میان باد و صدای هوهویشان مرا سر شوق آورد .... خنکا و لطافت هوا و نم‌نم باران ، بهشت را به یادم آورد ... دیدم چه بیهوده یک چهارم عمرم را با بیزاری از پائیز و افسردگی فصلی ناشی از آن ، تباه کرده‌ام . بیش از 8 سال ....

حالا پائیز را هم دوست دارم .... بعدازظهرها با لیوان محبوبم پناه می‌برم به آن اتاق سوم .... همان اتاقی که مادرم دوستش داشت ... نفس می‌کشم و کتاب می‌خوانم و قهوه شیرین می‌خورم ..... و لبخند می‌زنم .

از همسرجان دیگر دلخور نیستم ... بیماری‌های پی در پی من در این چند هفته از پا درش آورده بود ... قطعی نت دیروز فرصتی داد تا منصفانه خودم را واکاوی کنم . همسرم را مقصر ندیدم ... او به نوبه خودش همه کار برایم کرده بود ... خیلی خیلی بیشتر از چیزی که ازش انتظار می‌رفت .... خودم هم در بیماری‌هایم مقصر نبودم اما مسئول بدنم که هستم . به عنوان یک مادر باید قوی‌تر از این حرفها باشم .... نباید به این زودی قافیه را ببازم .

از جایم بلند شدم ... کمی به خانه رسیدگی کردم و بی‌نظمی‌هایی که از چشم مردانه همسرجان دور مانده بود را سر و سامان دادم .... شام خوشمزه‌ و مورد علاقه همه‌مان را پختم و لباس زیبایی پوشیدم ... موهای بلندم را از شر آن گیره رها کردم و عطر محبوبم را زدم ... به درس و مشق پسرک رسیدگی کردم و عود وانیل دوست‌داشتنی‌ام را روشن کردم .....

صدای قهقهه‌های پسرک نشان از برگشتن شور زندگی به خانه داشت ..... وقتی همسرم آمد به استقبالش رفتم ... با چشم‌های خودم دیدم که در یک لحظه چطور تمام صورتش به لبخندی شکفته شد ... دستهایش را دور شانه‌هایم انداخت و پیشانی‌ام را بوسید و عطر موهایم را بو کشید ... بیشترین محبتی که در حضور پسرک نثار هم می‌کنیم ....

وقتی شب کنارش دراز کشیدم و در آغوشش خزیدم به آرامی در گوشش نجوا کردم که می‌دانم از دستم خسته شدی ! با دستهایش صورتم را نوازش کرد و شروع کرد به درددل مردانه که حتی تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که وقتی شب می‌آمدم خانه و تو را آن‌طور رنجور در بستر بیماری می‌دیدم چه حجم بزرگی از غم به قلبم روانه می‌شد .... که چقدر دوستم دارد و دیدن دوباره سلامتی‌ام آرزوی بزرگ این روزهایش بوده است ...

مثل همیشه خدا را به خاطر داشتنش شکر می‌کنم و صمیمانه آرزو می‌کنم مرگ من را قبل از او قرار دهد .... او تکیه‌گاه امن‌تر و مطمئن‌تری برای پسرکم است ....

پی‌نوشت 1- مهرین بسیار عزیزم ؛ سوپی که برایم پخته بودی درست طعم سوپهای مادرم را می‌داد .... محبت آن روزت به من نشان داد که چقدر خوشبختم که دوستانی به مهربانی تو دارم ....

پی‌نوشت 2 - می‌خواهم یک صفحه فیض بوق برای این وبلاگ بسازم .... راه ارتباط دیگری هم داشته باشم با شما عزیزانم .... چه اسمی برایش انتخاب می‌کنید ؟ نازنین به تنهایی که نمی‌شود .... خوشبختی زیر پوست من هم نمی‌شود . تصور بفرمائید که مثلا به شما پیام می‌دهد خوشبختی یک نگاره را به اشتراک گذاشت ! یا زیر پوست من دوست مشترک شما و فلانی است ! کمی مسخره به نظر می‌رسد ! همفکری کنید لطفا !

/ 138 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریاد

http://hamsare-aval.mihanblog.com/post/117

راهی

من یک خواننده ی خاموش عاشقم عاشق شما و مرام شما. با توجه به شناختی که من از شما دارم اسم پیشنهادی من اینه: زندگی و دیگر هیچ زندگی یک نگاره را به اشتراک گذاشت زندگی دوست مشترک راهی و نازنین است!

هانی شف

تو وبلاگم هم هست لینکش نازنین جونم..سفره ایرانی "دلنوشته های نازنین" خوبه؟

بهار خانومی

دوستت دارم نازنین عزیز همیشه مملو از عشق و آرامش باشی

رهاخانومی

nazanin khoshbakht

نکیسا مامان آرشیدا

اومدم ایمیل بزنم پشیمون شدم. همه مطالبت را خوندم و لذت بردم. خیلی قشنگ می نویسی.دیدم دوباره باید غصه هات را برات مرور کنم با ذکر مصیبت خودم. فقط می گم که بدونی درد نبود مادر را با ذره ذره بدنم حس می کنم. منم مادرم با همون بیماری کذایی رفت. خوندن نوشته هات بارها و بارها اشک به چشمم آورد و آتیشم زد. کاش منم می تونستم مثل تو تو روزهای سخت پیش مامانم پاشم و به پاهاش و دستهاش بوسه بزنم. اما افسوس که من در روزهای پایانی 1400 کیلومتر دور بودم و اطرافیانم هم که باور نداشتند روزهای آخره به من نگفتند. نگفتند و من مادرم را برای آخرین بار ندیدم. مامانم هر چند نحیف ولی دو هفته قبل از فوتش منو بدرقه کرد ولی در عرض دو هفته پر کشید. خیلی آروم. ولی من هنوز می سوزم. هنوزم دلم می خوادش.

یاس

امیدوارم خوشبختی تان ابدی باشد .قدر ان را بدان .

ندا

سلام نازنین خوبم چقدر چقدر و بازهم چقدر خوشحالم که باز شدی همان نازنین ی که انتظارش رو داریم عزیز م بهتری ؟ اوضاع رو به راه ؟ میدونی که تا همیشه برای تو بهترین ها رو از خدا میخوام. عزیزدلم اگه بخوام یه اسمی پیشنهاد کنم میگم الماس شاید زیاد مث اسم های دیگه نباشه ولی از اونجایی که تو و نوشته های این وبلاگ برای من خیلی خیلی ارزشمنیدین این اسم یه حس خوبی قشنگ ی رو برام تداعی میکنه . دوست دارم نازنین خوبم [گل]

فاطمه مامان صبا

خدا رحمت کنه مامانتو...................چه خوب که الان خوبی و خونوادتون هم دوباره شاد شدن ازمثالای پی نوشت 2 خیلی خندم گرفت بنظرم نازنین خوشبخت خوبه نازنین وبلاگی نازی و خوشی

نسیم

salam nazanin khanoom khoobin inam weblog man.[لبخند]