به یاد بشور و بساب زنهای قدیمی !


پسرک را در یک مجموعه ورزشی پانسیون کرده‌ام . سه روز در هفته از صبح تا 4 بعدازظهر . روزهای زوج آنجا می‌رود به صرف فوتبال و ژیمناستیک و نقاشی و روزهای فرد کلاس اسکیت دارد . خوبی پانسیون به این است که هم ناهارش را می‌دهند و هم سرویس رفت و برگشت دارد . اما برای بقیه رفت و آمدهایش خودم درگیر هستم . به علاوه روزهای یکشنبه هم صبح تا ظهر در دبستانش کلاس آشنایی با مهارت زندگی ! دارد که باید مثل کلاس اسکیتش خودم بروم و آنجا بنشینم و با هم برگردیم خانه .

همه اینها در کنار رسیدگی به مادرم است . تقریبا غیر از دستپخت من چیز دیگری نمی‌خورد . خوراکش هم دیگر محدود شده به روزی یک استکان عصاره ماهیچه یا بلدرچین یا کبک یا هر گوشتی که به نظرمان مقوی بیاید . هر روز باید بروم ناهارش را درست کنم و دستی به سروگوش خانه‌شان بکشم و برگردم خانه . خانه‌ای هم که خانمش بیمار و در بستر باشد می‌دانید که چه خبر است ... پدرجانمان هم به شدت با آوردن کارگر به خانه برای تمیزکاری مخالفند . یک لجبازی بچگانه دارند با این موضوع . به خواهرجانمان اولتیماتوم داده‌اند که اگر اسم کارگر توی این خانه بیاوری دیگر اینجا راهت نمی دهم ! فلذا بنده هم خودم را سبک نمی کنم ...

خیلی خیلی علاقمند هستند که ما دو دختر که هر کدام بار زندگی خودمان روی دوشمان است ، امورات خانه پدری را هم رتق و فتق کنیم . جارو زدن و گردگیری کردن که کار معمولی است ... از شستن دستشوئی و کف آشپزخانه بگیرید تا تمیزکردن یخچال و در کابینت ها و درهای خانه و حتی شستشوی دمکنی‌ها و دستمال‌ دستگیره‌ها !

خانه ما طبقه سوم است . و متاسفانه فاقد آسانسور است . من سالهاست از پله‌های زیادی بالا و پایین می روم . 3 سال پیش که برای خرید این خانه آمدیم تنها مورد منفی اش همین بود . اما چشممان را بستیم و گفتیم عیبی ندارد ... جوانیم و سه طبقه برای ما چیزی نیست ... اما حالا به شدت پشیمانم . زانوی راستم تقریبا داغان شده ... ترق ترق صدا می کند و درد شدیدی هم دارد . این رفت و آمدهای هر روزه به کلاس‌های پسرک و منزل مادرم هم مزید بر علت شده . بعضی روزها تا 3 بار هم بالا و پایین می کنم این 45 پله را ...

آنوقت پدرجان ما توقع دارند که با این زانو بنشینم روی زمین و سنگهای کف خانه را دستمال بکشم . مادرجانمان هم اصلا تی و بخارشو را قبول ندارند . به شیوه سنتی باید کف زمین را دستمال بکشیم و مرتب هم دستمال را بشوئیم . باور بفرمائید تمام کارهایی که من در خانه خودم انجام نمی‌دهم و زهرا خانوم مسئولش است را باید در منزل پدری با روی گشاده و زبان خوش انجام بدهم و صدایم هم در نیاید ....

این درد زانو را بگذارید کنار آن کیستی که در مچ دستم دارم و کتفی که چند سال پیش در رفته بود و کمردردی که یادگاری زایمان پسرم است ..... آن وقت پدر و مادر من هیچ دلشان برای من نمی‌سوزد ....

چند روزی هم هست که مادر عزیزتر از جانمان به بنده گیر داده‌اند اساسی ! یعنی کافی است من 10 دقیقه بنشینم ! سریع یک کاری برای من جور می کنند که خدای نکرده وقتم به بطالت نگذرد ! نمونه‌اش همین دوشنبه .

خاله بزرگم آنجا بود و خواهرم هم پسرش را آورد و دور هم بودیم .... من هم که جانم برای خواهرزاده‌جان در می‌رود ! بغلش کرده بودم و قربان صدقه‌اش می‌رفتم و بازی‌اش می‌دادم که یک دفعه مادرجانمان که الهی قربانشان برویم از همان روی تخت فرمودند : نازنین ما توی آشپزخانه هیچ کاری نداریم که تو گرفتی اینجا نشسته‌ای ؟؟؟!!! عرض کردیم نه به خدا ! ظرفها را شسته‌ایم و ناهارتان را هم بار کرده‌ایم و روی کابینتها را هم جمع و جور کرده‌ایم . فرمودند آن دمکنی ها و دستمال دستگیره‌های من یک ماه است که شسته نشده ... سینک ظرفشوئی را اول با تمیزکننده حسابی بشوی و بعد هم دستمالها را داخلش خیس کن و بشویشان !

ببینید که دیگر چطور شده بود که خواهرم امده بود کنار من و یواشکی اصرار می‌کرد که تو دستت درد می‌کند ، بده من می‌شویم .... همه اینها را بگذارید کنار رسیدگی‌های پزشکی مادر و وقت گرفتن از این دکتر و آن دکتر و گشتن به دنبال این دارو و آن دارو و عوض کردن نسخه اشتباهی و .... 

بله ... هر شب می‌آئیم خانه و همسرجانمان با مقداری پماد مسکن این مچ دست و زانوی ما را با دستهای قوی و حمایتگر و مردانه‌شان ماساژ می‌دهند و آماده‌مان می‌کنند برای حمالی فردا ....

همینجا از ته ته قلبم آرزو می‌کنم خداوند عمر طولانی و باعزت و برکت به ایشان عطا کند که اینقدر مرد هستند و مردانگی دارند .... که در خانه خودمان اجازه نمی دهند من این کارها را بکنم و به جسمم فشار بیاورم ، ولی در جواب گله‌ها و غرغرهای بنده می‌گویند که کارهای مادر وظیفه‌ات است .... مبادا شکایتی بکنی ....

 خلاصه که اگر نیستیم ، بدانید کجا تشریف داریم !!!

/ 78 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسون

تاجایی که می تونی تحمل کن گلم مطمثن باش روزی به جایی می رسی که اسم وبلاگت رو عوض می کنی و می نویسی غوطه در خوشبختی یا شیرجه تو خوشبختی یا همچی چیزایی [نیشخند]

نوزاد

خسته نباشی خانومی به نظر من هم آدم هر چه قدر برای پدر و مادرش کار انجام بده بعدا نتیجه اش رو می بینه و خیر دنیا و آخرت رو براش در پی داره هر چند که پدر و مادر به زبون ازش تشکر نکنند

عسل

وقت میکنی عزیز من وقت میکنی! خواستم برم استخر بهت خبر میدم که بیای ، راجع به دکترم من رفتم کلینیک شهرداری یکمی پایین تر از میدون ولیعصر خیابان فرهنگ حسینی، روزهای یکشنبه هرهفته جراح ارتپد میاد اسمش دکتر اَبَدیه! برای من دوست شوهرم نوبت گرفت که امیر میگفت خیلی زبون ریخته حواست باشه دیگه، ببین اگه تونستی بگیر اگه نه بگو تا خودم بگیرم . به من گفته بوده 5:30 خودم و برسونم رفتم یکی دونفر بیشتر نبودن دکتر تا 6:30 بیشتر نمیمونه. فقط زود نوبت بگیر که اگه عکس خواست سریع بری بگیری و تا هست بهش نشون بدی. امروز یا فردا بزن اگه شد این هفته بری اگه نه من هفته دیگه باید برم واسه تو هم بگیرم.

دنياي آرام

سلام نازنين عزيز اين سعادتيه كه ميتوني خدمت پدر و مادرت رو بكني. ولي باهاشون صحبت كن يواش يواش متقاعد كن كه تو هم دست و پات درد ميكنه و با آوردن يه كارگر و نظارت به كارش رضايتشون رو جلب كن. دعاي خير پدر و مادر بهترين كليد براي مشكلات زندگي است. البته ان شا اله هيچوقت تو زندگيت مشكلي نداشته باشي.[قلب]

آتوسا

آفرین به تو نازنین ، که مادری و فرزندی رو معنا می کنی .

مامان پویا

نازنین جان واقعا قدر همسرت رو بدون ولی یه کم حداقل خودتو به مریضی بزن آه وناله کن یه کاری کن من این مشکلاتو داشتم ولی همسرم باهام همراه نبود وقتی به پدر مادرم گفتم اونها هم خیلی دیگه به من گیر ندادن البته یه هو نگفتم کم کردم نه که قط کنم

مامان پویا

جواباتو خوندم گفتی ناراحت میشن اگه غر بزنی و اینا خودت یه روشی پیدا کن بچه رو بهانه کن تلاشتو بکن به این فکر کن که اگه تو هم مشکلدار شی به پسرت فشار میاد و روی زندگیش اثر داره

الف بانو

نگید حمالی.... انشاالله پدرمادر سلامت باشند و همیشه از آدم کار بکشند ..... یه کم که پیر می شند پرتوقع می شند ... طبیعیه به دل نگیرید ...

اطلسي

از محبت همسرت اشك تو چشمام جمع شد خدا حفظش كنه

بهاره

قدر همسرتو بدون و خداروشکر که اذیتت نمیکنه . دنیا دنیا ارزش داره. من تازه مادرم 3 ماه هست که سکته کرده و من هفتهای چهار روز میرم اونجا ولی متلک های همسر دست از سرم بر نمیداره.