هوای بارانی بوی صدای مادرم را می دهد ...


امروز اولین بار است که بدون مادر آش خواهیم پخت ... راستش را بخواهید جراتش را تا الآن نداشتیم .... می ترسیدیم اشک امانمان را ببرد ... امروز هم اگر بهانه خیرات مادر و هشتم محرم نبود نمی توانستیم ... مثل همه کارهای دیگر که گمان نمی کردیم طاقت بیاوریم و آوردیم .

این روزها که هوا ابری و بارانی است ؛ بسیار انتظار صدای مادرم را می کشم .... که به عادت همیشه اش تلفن کند و بگوید : دیدم هوا سرده براتون آش رشته درست کردم ... نمیای اینجا نازنین ؟

امروز می روم ... امروز می روم بپزم .... چند کاسه ای میان همسایه ها قسمت کنیم و مابقی را بعدازظهر ببریم خدمت مادر ... در کنارش و در حضورش خیرات کنیم ... شاید دهانمان باز شود و بتوانیم خودمان هم چند قاشقی بخوریم .... هر چند گمان نمی کنم .

دعا کنید امروز خدا به داد دل پدر و برادر و خواهرم برسد .... و به داد دل من ...

پروردگارا ؛ من چگونه امسال عزای حسین ات را بدون مادرم بگذرانم ؟ چگونه بدون مادرم ظهر عاشورا از خانه پدری بزنم بیرون و تمام خیابان گلبرگ را میان هیاهوی جمعیت راه بروم و گوشه میدان هفت حوض بایستم و بگردم دنبال هیئتی که نوحه زیباتری می خواند ؟ چگونه بدون مادرم آرام آرام سینه بزنم و همنوائی کنم و اشک بریزم ؟

می دانم که سخت جانم .... می دانم که اولاد آدمیزاد سخت جان است ... و همه مصیبتی را تاب می آورد ... من هم تاب خواهم آورد .

پی نوشت 1- پایم خیلی بهتر شده ... فقط به خاطر شدت ضربه ماهیچه های کف پایم کمی درد می کند که آن هم با استفاده از صندل طبی دارد بهتر می شود . ممنونم از احوالپرسی هایتان .

پی نوشت 2- از شنبه تا چهارشنبه خودم پسرک را از مدرسه برگرداندم . هر روز نیم ساعتی اطراف مدرسه قدم زدیم و دنبال مردک گشتیم . اما بی نتیجه بود . به مسئول سرویس ها گزارش دادم و او راننده را سرزنش کرد . و من اعلام کردم اگر مرتبه دومی در کار باشد شخص راننده را مسئول می دانم . چون مسئولیت بچه من از مدرسه تا خانه با اوست . از پسرکم دلجویی شد و او هم گفت که مردک دیوانه را بخشیده است . و من غبطه خوردم به بزرگی روح فرزندم ... چون خودم نتوانستم ببخشم و از صمیم قلبم از خدا می خواهم سزای نامردی اش را بدهد .

/ 71 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشنای تنها

نازنین جان سلام.خودت و نوشته هایت بوی صفا و مهربانی میدهد انشا الله در این شبهای معنوی روح مادر بزرگوارتان همنشین و همسفره جده ام حضرت فاطمه س باشد.جسارت مرا در پستهای قبلی بابت گذاشتن عکس مادر مرحومتان ببخشید.احساس کردم سیمای ان مهربان خیلی برای خوانندگان باید تاثیر گذار باشد بهر حال ببخشید.قبلا اشاره کرده بودم در وبلاگی به نام خاطرات زهرا نازنازی مهربانی مثل شما مادرش را از دست داده است و در بخشی به نام درد دلهای من با مادرم با درد دل کردن با مادرش و گذاشتن عکس ایشان به نوع خاصی فاتحه و شادی روح نثار ایشان میشود.برای طول عمر پدر و شفای مادر عزیر من هم دعا کنیدشما که صدق دل دارید.

setayesh

salam nazanin jan man taze ba web shoma ashna shodeam daram mikhonamet azizam ishala khoda madare azizetoono rahmat kone ke vaghean midoonam kheili sakhte

setayesh

salam nazanin jan man taze ba web shoma ashna shodeam daram mikhonamet azizam ishala khoda madare azizetoono rahmat kone ke vaghean midoonam kheili sakhte

قنادباشی

سلام با شما همدردم من غم نبود مادر رو چند سالی هست که به همراه دارم و ذره ای برام کوچکتر نشده بلکه بزرگتر شده اما صبری که خدا میده یک نعمت بزرگی هست صبر این نیست که اصلابه یاد عزیزت نباشی من صبر دارم اما وقتی از خیابانهایی که با مادرم می گذشتم رد میشم همون جا تو خیابون گریه می کنم و نمی تونم خودم رو نگه دارم با اینکه چندین سال گذشته نوشته های شما رو تقریبا نصفشو خوندم برام جالب بود در یک جا نوشته بودید که امتحان بسه و دوست دارید تو این امتحان رفوزه بشید اما مادرتون برگرده می فهمم درد شما رو اما مطمئنم مادر با ایمان شما سربلند از این دنیا رفت و جاش بهشته امیدوارم که عرش اعلا نصیبشون بشه و فکر کنم که ایشون دوست دارند که شما سربلند از امتحان الهی بیرون بیایید چه بسا فرزندان مایه افتخار و بزرگی والدین در صحرای محشر می شن درست مثل شما که مایه افتخار مادرید انشالله باید بگم به حال شما غبطه می خورم چون چندین سال لا اقل خدمت مادر کردید و همراه با او زجر کشیدید بهش محبت کردید اما من همچون سعادتی نداشتم وقتی مادرم ناگهانی فوت کرد مات و مبهوت بودم می گفتم کاش لااقل می شد در موقع پیری و نا توانی خدمتش رو می کردم

ثنا

[گریه] سلام تازه با بلاگتون اشنا شدم دوست دارم بخونمتون منم چندساله مامانم فوت شده نازنین جون هیچکس جاشو نمیگیره مامانم خیلی جووون بود هیچکس هیچکس درد ادمو نمیفهمه افسردگی گرفتم وایه نبودنش وقتی گریه میکردم مادرشوهرم لبخند میزد و ب شوهرم میگفت زنت دیوانه شده نمیدونم چطور شد واشت نوشتم اینارو ..اما از خدا میخوام جای مامانامون توو بهشت باشه حداقل اونجا ارامش داشته باشن ..گاهی دلم میخواد هیچی نداشتم اما کنارم بود خدا شمارو نگه دار سلامت

ندا

نازی مامامن زندس.اگه چیزیش بشه من کمرم میشکنه.اونوقت تو کجایی

;کیمیا

نازنینم سلام .من دلی شکسته دارم در سال 87 پدر مهربانم از پیش ما پر کشید در سالگرد پدرم برادر صبورم رفت و ما را با تنها دخترش تنها گذاشت .دوست من مادرم لحظه لحظه داره میشکند وعشق و دلجوییهای ما بی اثر است .لبخند او مصنوعی است .من با خوندن دو صفحه اول وبلاگت نتونستم اشک نریزم احساس دلتنگیهات خیلی تحت تاثیرم قرار داد و یاد دلتگیهای خودم برای پدر و برادرم افتادم من برای شادی روح مادرت دعا میکنم[فرشته]

;کیمیا

نازنینم سلام .من دلی شکسته دارم در سال 87 پدر مهربانم از پیش ما پر کشید در سالگرد پدرم برادر صبورم رفت و ما را با تنها دخترش تنها گذاشت .دوست من مادرم لحظه لحظه داره میشکند وعشق و دلجوییهای ما بی اثر است .لبخند او مصنوعی است .من با خوندن دو صفحه اول وبلاگت نتونستم اشک نریزم احساس دلتنگیهات خیلی تحت تاثیرم قرار داد و یاد دلتگیهای خودم برای پدر و برادرم افتادم من برای شادی روح مادرت دعا میکنم[فرشته]

;کیمیا

نازنینم سلام .من دلی شکسته دارم در سال 87 پدر مهربانم از پیش ما پر کشید در سالگرد پدرم برادر صبورم رفت و ما را با تنها دخترش تنها گذاشت .دوست من مادرم لحظه لحظه داره میشکند وعشق و دلجوییهای ما بی اثر است .لبخند او مصنوعی است .من با خوندن دو صفحه اول وبلاگت نتونستم اشک نریزم احساس دلتنگیهات خیلی تحت تاثیرم قرار داد و یاد دلتگیهای خودم برای پدر و برادرم افتادم من برای شادی روح مادرت دعا میکنم[فرشته]