قصه یک زندگی دوباره + کمک به هموطنان زلزله‌زده


در میان این همه قصه مرگ که این روزها می‌شنوید ، بهتر دیدم امروز قصه یک زندگی را برایتان تعریف کنم ... قصه زندگی دوباره پسرکم را ....

قبل‌ترها گفته بودم که من اوائل ازدواجم از زندگی‌ام راضی نبودم ..... و یک تردید بزرگ داشتم برای ادامه زندگی با همسرم ...

در حال و هوای همان روزها بود که با وجود مصرف قرصهای ضد بارداری ، باردار شدم . درست 3 ماه بعد از مراسم عروسی‌ام و به صورت کاملا بی‌خبر .... اصلا یک درصد هم فکرم به این سو نمی‌رفت و دردهای شدید رحمم را به دردهای زنانگی‌ام ربط می‌دادم و دائم انواع و اقسام قرص مسکن می‌خوردم .....

بعد از این که یک ماه از موعد زنانه‌ام گذشت و خبری نشد ، موضوع را به مادرم اطلاع دادم ... مادرم به شک افتاد .... از من قسم و آیه که امکان ندارد و من مرتب قرص ضد بارداری‌ام را خورده‌ام و از مادرم شک و تردید که به هر حال احتمالش وجود دارد ....

به یک پزشک زنان مراجعه کردیم و ایشان با معاینه ظاهری مشکوک شدند و آزمایش بارداری برایم نوشتند ( ان وقتها مرسوم نبود که خودتان بروید آزمایشگاه و تست بدهید ... بیبی چک هم که اصلا .... )

در همین فاصله که من آزمایشگاه رفتن را پشت گوش می‌انداختم ، دندان درد شدیدی هم به سراغم آمد ..... پوسیدگی یکی از دندانهایم به عصب رسیده بود و درد امانم را بریده بود .... به دندانپزشک مراجعه کردم و روال معمول عکس انداختن از دندان و بی‌حسی و عصب کشی و پر کردن را انجام دادم ....

بعد که از درد دندان خلاص شدم رفتم آزمایش خون دادم و باز هم باور داشتم که حامله نیستم ....

خوب واضح است که جواب مثبت بود . همانجا گفتم من این بچه را نمی‌خواهم .... حرفهای خانوادگی‌ام را به مادرم نمی‌زدم اما همان روزها به دوست صمیمی‌ام گفتم که من اصلا معلوم نیست بتوانم با این آقا زندگی کنم .... بچه به چه کارم می‌آید ؟

یکی دیگر از دوستانم که پرستار بود ، در مورد داروهایی که این مدت مصرف کرده بودم و عملیات دندانپزشکی که انجام داده بودم به من هشدار داد ..... که حتی اگر خودت هم بچه را بخواهی با این همه دارویی که استفاده کرده‌ای ممکن است فرزند سالمی به دنیا نیاوری ....

خوب ...... با شما که رودربایستی ندارم .... من تصمیمم را برای سقط گرفته بودم و شاید اگر به من می‌گفتند که 100% هم این بچه سالم است باز هم نمی خواستمش .. اما برای خفه کردن ندای وجدانم و مجاب کردن مادرم به چند پزشک زنان و زایمان مراجعه کردیم ...

باورتان می‌شود که همه‌شان بلا استثنا به من گفتند بچه سالمی به دنیا نخواهی آورد ؟ انگار 12 سال پیش هیچ دکتری نمی‌فهمید خداوند جفت را برای چه سر راه بچه قرار داده است ... عکس دندان گرفتن برای یک زن حامله اوج بدبختی بود ....

شاید اگر پزشکی به من همان حرفهایی را که به فندق زدند می‌گفت ، من تصمیم را عوض می‌کردم ..... شاید مادرم می‌توانست حریفم شود و نگذارد با دست خودم بچه‌ام را بکشم .... اما نشد ..... همه چیز دست به دست هم داد تا فرزند من نیامده برود ....

حتی دیدن آن قلب کوچک تپنده در میان سیاهی بی‌انتهای مانیتور دستگاه سونوگرافی دلم را به رحم نیاورد ..... من دیدم که قلبش با قدرت می تپد ... تمام حس مادری‌ام کجا رفته بود آن روزها ؟؟؟

تا آخرین لحظه هم مادرم گفت که با من نمی‌آید بیمارستان و شریک قتل یک انسان نمی‌شود ..... اما من فقط 21 سالم بود ... گفتم حتی اگر تو هم نیایی من فردا می‌روم ... مهر مادرانه پیروز شد و مادرم با من آمد .... به اکراه و اجبار البته .... بعد از سقط هم مرا گذاشت خانه و به همسرم گفت : جنایتی است که خودتان مرتکب شده‌اید و من بیشتر از این شریکتان نمی‌شوم .... خودت باید زنت را جمع و جور کنی و دختر من هم باید سختی بکشد تا سرش به سنگ بخورد و بعد از این حواسش را بیشتر جمع کند .... 

چه احساس پیروزی‌ای می‌کردم آن وقتها ... با دست خودم بچه‌ام را تکه تکه کرده بودم و شاد هم بودم از این بابت .....

گاهی وقتها که از خوب بودن و مهربان بودن من می‌نویسید خیلی شرمگین می‌شوم .... همه‌اش با خودم می‌گفتم شما که خبر ندارید من چه جنایتی در زندگی‌‌ام کرده‌ام .... حالا راحت شدم .... آن طرف سیاه قلبم را هم نشانتان داده‌ام و در قلبم دیگر دینی بهتان حس نمی‌کنم ....

بگذریم .... از آن روز کذائی 5 سال گذشت ..... تلخ و شیرین .... زشت و زیبا .... من و همسرم عاشق‌تر شدیم .... و فهمیدیم علی‌رغم همه اختلافات و تفاوت دیدگاههایمان نمی‌توانیم بدون هم زندگی کنیم ..... (دوستان تازه‌واردم می‌توانید این پست مرا بخوانید )

تصمیم گرفتیم زندگی‌مان را با حضور یک کودک رنگی تازه ببخشیم .... چند ماهی گذشت و من باردار نشدم ..... به پزشک مراجعه کردم .... در تمام آزمایشاتم هیچ نکته منفی‌ای نبود ..... من کاملا سالم بودم و بدنی آماده بارداری داشتم .... نوبت به همسرم رسید .... او هم در تمام آزمایشات سالم بود .... پزشکم گفت که از نظر پزشکی شما دو نفر هیچ مشکلی برای بچه‌دار شدن ندارید .... شاید استرس دارید و این مانع بارداری می‌شود ..... بروید چند ماهی به بچه فکر نکنید و بگذارید زمان کار خودش را بکند .......

اما من می‌دانستم گیر کارم کجاست ... می‌دانستم تازه نوبت به مجازات خداوند رسیده است ....

مردادماه سال 84 بود .... شبی مثل دیشب .... نماز مغربم را که خواندم و طبق معمول که خواستم سجده شکر به جا بیاورم با خودم گفتم الان وقتش است ..... در همان حال سجده به گریه افتادم .... به شدت اشک می‌ریختم و از خدای خودم عذرخواهی می‌کردم . گفتم خدای من ، می‌دانم که بد کردم .... می‌دانم که نعمتت را پاس نداشتم و به دست خودم فرزندی را که تو عطایش کرده بودی و حیات و مماتش به دست کسی غیر از تو نبود ، از بین برده‌ام .... شرمزده و پشیمانم ... ببخش مرا ....

بعد فکرم متوجه فرزندم شد ... دقیقا حس می‌کردم با چهره‌ای غمگین از آسمان به من نگاه می‌کند ..... شنیده بودم غمگین ترین ارواح ، روحهای کودکانی هستند که توسط پدر و مادرشان به عمد سقط می‌شوند ..... غمگینند از اینکه پدر و مادرشان دوستشان نداشته‌اند و انها را نخواسته‌اند .....

با کودکم در آسمانها حرف زدم ..... ازش معذرت خواهی کردم و خواستم مامان را ببخشد ... گفتم عزیزدلم ،‌ کم سن و سال بودم و بی‌تجربه .... اما دلم می‌خواهد بدانی که خیلی دوستت دارم ..... از تمام زندگی‌ام تو ، بچه هیچوقت ندیده‌ام را بیشتر دوست دارم ..... عزیز مادر به اغوشم بازگرد ..... اغوش من 5 سال است که از تو خالی است .... بیشتر از این مامان را منتظر نگذار ..... بیا و ببین که تمام عشق دنیا را به پایت خواهم ریخت .....

مدتی طولانی ..... شاید برای یک ساعت در همان حال سجده گریه کردم و حرف زدم ..... بعد به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتم ..... آنطور که یکی دو ساعت بعد همسرم آمد و از روی سجاده‌ام بلندم کرد ......

همان ماه من باردار شدم . و نه ماه بعد در آخرین روزهای اردیبهشت سال 85 پسرکم به دنیا آمد ..... به وضوح و روشنی می‌دانم که او همان فرزند اول من است .... که 5 سال در ملکوت آسمانها منتظر بوده تا به آغوش من بازگردد .... با تمام حس مادرانه‌ام این را باور دارم ....

همین حالا هم گاهی وقتها که سر ناسازگاری با من می‌گذارد .... یا بداخلاقی و بی‌حوصلی می‌کند .... یا بی‌دلیل غمگین می‌شود ، می‌دانم که روح کوچک ناخودآگاهش به یاد همان روزهایی افتاده که من نخواستمش ..... اینطور وقتها به سراغش می‌روم و تمام عشقم را نثارش می‌کنم .... طوری که آن روح کوچکش هم از یاد ببرد آن روزهای تلخ انتظار را ....

اینها را نوشتم که اگر فرزندی از دست می‌دهید ، اطمینان داشته باشید که در کالبدی دیگر به اغوش شما باز خواهد گشت .... به خصوص اگر عاشق فرزندتان بوده‌اید ... فرشته من که روزی خودم نخواستمش به سوی من بازگشت ... بچه‌ها همیشه انتظار آغوش پرمهر مادرشان را می‌کشند ... 

____________________________________________________________________

برای همدردی با هموطنان مصیبت زده‌مان تغییر دادن لوگوی وبلاگ و فیض بوک به هیچ کاری نمی‌اید .... چند جعبه کنسرو بخرید و پتوهای اضافی‌تان را بردارید و بروید آنجا .... یا حداقل به جمعیت دانشجویی امام علی کمک کنید ..... سالهاست که با این جمعیت در ارتباطم و به درستی کارشان ایمان دارم ..... این هم شماره تلفن و آدرس برای هماهنگی :  55603436، 55154165، 09365088542
آدرس محل جمع‌آوری کمکهای غیر نقدی : تهران - خیابان مولوی -روبروی سه‌راه تختی - پلاک 3 - خانه ایرانی .

شماره حساب واریز کمک های نقدی
94 / 577468   شماره حساب جاری جام بانک ملت به نام جمعیت دانشجویی امام علی
شماره کارت عابر بانک
1308  7003  3377  6104 به نام جمعیت دانشجویی امام علی
لطفا پس از واریز حتما با شماره 23051110، و یا یکی از شماره های بالا تماس بگیرید و شماره پیگیری خود و مبلغ واریزی را اعلام فرمائید. همچنین می توانید شماره پیگیری و مبلغ واریزی را برای تلفن همراه بالا اس ام اس فرمائید.
در ضمن واریز اینترنتی کمک ها از طریق لینک زیر در وبسایت جمعیت امکان پذیر است .
http://www.sosapoverty.org/payment.aspx

لیست اقلام مورد نیاز برای ارسال به منطقه آسیب دیده از زلزله:
نان (ترجیها خشک)، آب بسته بندی، غذاهای کنسروی، کمپوت، بیسکوئیت، کشمش، خرما، شیر خشک، شکلات، انجیر خشک، نمک
دارو، بروفن، دیکلوفناک، قرص ضد اسهال، آنتی بیوتیک، پودر ORS، گاز استریل، بتادین، الکل، باند، چسب زخم، سرم، ماسک، پماد سوختگی، فشارسنج
چادر برای اسکان، پتو، طناب، میخ و چکش
وسایل بهداشتی، پوشک بچه، نوار بهداشتی ، دستمال کاغذی، صابون، شامپو، مایع ظرفشویی و مواد شوینده و مایع آنتی باکتریال
دمپایی، لباس، لباس گرم، لباس زیر نو
چاقو، قاشق، لیوان، کیسه های نایلونی، حوله، جوراب
چراغ قوه، وسایل روشنایی، وسایل گرمایشی

/ 107 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام من سارام تازه باهات آشنا شدم و به عمق قلبت پی بردم خیلی خوشحالم که الان یه مادر خوشبختی شاید حس و حال اوایل ازدواج من هم مثل تو امیدی بهش نبود اما الان خداروشکر حس می کنم خوشبخترینم[ماچ]

sara

سلام نازنین جان ! خیلی وقت هست که خواننده وبلاگتون هستم ! ولی این اولین باریه که کامنت میزارم! اول از همه فوت مادرتون رو تسلیت میگم میدونم تا ابد جاش خالی میمونه پس حرفی اضافه نمیزنم ! نازنین منم 2 سال پیش بچمو عمدی سقط کردم ! منم 21 ساله بودم! نمیدونی چه حسی بهم دست داد بعد از خوندن این پست ! مخصوصا وقتی خوندم غمگین ترین ارواح... نازنین من میدونم خدا هیچوقت واسه این کارم نمیبخشتم ! منم مثل تو مطمین نبودم که با شوهرم میمونم تازه 5 ماه از ازدواجم گذشته بود ! نازنین داغ دلم تازه شد! همیشه تو خلوت خودم به خودم میگم میدونم که امکان داره که خدا تنبیهم کنه و دیگه بهم بچه نده! ولی اون لحظه ایی که این کارو کردم به هیچی فکر نمیکردم هیچی ! دقیقا 37 روزم بود! نمیدونم چی بگم ! فقط کاشکی منو ببخشه

شیرین / بوس ماهی

نازنینم بعضی پست ها خیلی شخصی است خیلی ........ بهتر است خواند و نویسنده عزیز دل را ستود و سکوت . . فقط نشد نگویم پسرکی که حاصل عشق است و روزهای پر از زندگی حتما خیلی پسرک شادی است و این خود خود خوشبختی است.

شیرین / بوس ماهی

یک . . از همین تریبون پر طرفدار .... می خوام انتقاد کنم هدفهم دفاع از گروه یا تایید نیست . فقط نظر خودمو می گم کمک باید جاری باشه نه فقط الان برای همیشه ............. و من انتقادم به افرادی است که خیلی صریح همه چی رو نفی می کنن یا همه چیز رو تایید . . چه گروهی مثل هلال احمر / که خود یک نهاد مردمی است چه نهاد های مردمی رو ... با کمی تحقیق هر کدوم بنا به خواسته می تونیم بهترین راه کمک رو پیدا کنیم اما این که علم بلند کردیم و حکم صادر می کنیم که کمک های خود را به هیچ وجه به هلال احمر ندیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اشتباه بزرگی است و دامن زدن به فضای برای عدم اعتماد همه داد زدن به هلال احمر اعتماد نکنین چون داره انبارشو پر م یکنه چه بسا بی حکمت نباشه و برای این انبارشو پر می کنه که سه ماه بعد که هیچ کس نیست او حواسش به فضای منطقه باشد یا با تبلیغات از فعالیت های مردم نهاد هر کس و ناکسی یک شماره حساب علم کرد و ....... الان هم حساب های که اعلام شده بلوکه شده و همه پول های که اهدا شده تا نمی دانم کی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! بلوکه اند

شیرین / بوس ماهی

این وسط میان این هیاهو .............. همون زلزله زده های آسیب دیده آسیب دیدن با بلوکه شدن پول های که به حساب گروهای مردم نهاد ریخته شد یا قربانی بی توجهی گروهای مردم نهادی شدن که بی توجه به نیاز منطقه فقط کامیون پر کردن و اومدن تو منطقه و خالی کردن و گفتن رفتیم دیدم و کمک کردیم و برگشتیم در حالی که گذشت زمان نیاز به اب و خوراک که از بس زیاده دچار فساد دارن می شن و هزار و یک بیماری راه افتاده این ضرب المثل معروف حتی الان و تو این شرایط هم صادقه عوض ماهی دادن به کسی بهش ماهی گرفتن یاد بده فقط ادا دین نکنیم ادا دین در جهت نیاز گروه نیارمند باشه و به شایعات دامن نزنیم کمی تحقیق و بی صدا و های و هوی کارمون رو انجام بدیم

نیاز

یه چیزی که تو این مدت وبلاگ خونی توجهم به خودش جلب کرده اینه که وبلاگ نویس ها خودشونو مجاز میدونن که هر چی دلشون خواست بنویسن واین را نهایت حق آزادی خودشون میدونن ولی امان از روزی که یه نظر مخالف پیدا کنن آنچنان او را مورد تفقدقرار می دهند که ... خوب شما نظرت را گفتی و او هم نظرش را . بد گفته ولی شما خودت گفتی نظر بده و اصلا حرف زدی که دیگران نظر بدهند وگرنه شاید یکی از حکمت های علنی نکردن گناه همین نظرهاست . آنها که شما را تایید می کنند حرمت گناه را در ما از بین می برند و آنها که با زبان بدی نقدمان می کنند لجمان را در می آورند و موجب جسارتمان می شوند و ناصحان عاقل هم که کم پیدا می شوند . آن کاری که آن روز در پیشگاه الهی کردید بهترین کار بوده یعنی اعتراف در نزد حق تعالی و باز هم این تجربیات را تکرار کنید و در فرصتی که از ماه خدا باقی است و باقی روزهای خدا سر بر سجده بندگی بسایید و فقط در نزد او اعتراف کنید . او نه آبروی شما را می برد و نه نظری می دهد که دلشکسته شوید . البته دلگرمتان هم نمی کند . ما بندگان باید همیشه در خالت خوف و رجا باشیم . خوف از عظمت او و عظمت گناهی که مرتکب شده ایم و رجا به رحمت بیکران او

مهسا

سلام نازنین جان . امیدوارم کمی هم که شده حال روحی تون بهتر شده باشه . این چیزهایی که شما از اخرین روزهای مادرتون نوشته بودید و می نویسید خیلی خیلی روی من تاثیر داشته حالا خیلی بیشتر از قبل قدر عزیزانم مخصوصا مامانم را می دانم . می خواستم بگم این خودش خیلی ثواب داره و یک جور کمک به دیگران هست . تسلیت می گم . خیلی سخته و هیچ حرفی نمی تونه این سختی را اپسیلونی کم کنه فقط این که دست خدا همراهت .

سورملینا

خوشگلم نازنین جان این پستت خیلی احساسی و اشک آور بود و امیدوارم که خدا پسرت رو برایت حفظ کنه و همیشه زیر سایه تو و همسرت شاد باشه یک نکته کوچک هم اضافه کنم که نتاسخ از نظر اسلام مردود و رد شده هست و بر طبق این آیات بازگشت ارواح پس از مرگ به دنیا محال و ممتنع است. آیات۲۷و۲۸سوره انعام: اگر تو ای محمدآنانرا در موقعی که مواجه با آتش میشوندببینی خواهی دید که میگویند ای کاش پروردگار، مارا برمیگرداند که اگر چنین میکرد دیگر آیات او را تکذیب ننموده و از مومنان بودیم....... آیات ۹۹تا۱۰۰سوره مومنون: آنگاه که مرگ هریکیشان فرارسد نادم شده گوید بارالها مرا به دنیا بازگردان تا عمل صالح به جای بیاورم و به او خطاب میشودهرگز... و پیش آنها برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند مضمون این آیات امتناع خداوند از بازگرداندن کافران به دنیا است. و کافر در برزخ دچار ندامت شده و آرزوی بازگشت به دنیا و جبران اعمال گذشته را دارد.بنابراین معتقدان به تناسخ نمیتوانند ازآیات قرآن استنباط کنند که خداوند ارواح افراد را دوباره در بدنی دیگر به دنیا بازمیگرداند.

سورملینا

نازنین جان احساس تو برای من قابل احترام است اما قابل قبول نیست عزیزم. حتی اگر معتقد به نظریه تناسخ هم باشی باید بدانی که ارواح پاک هرگز نه تمایلی به بازگشت ندارند ! چون در حقیقت با کارما یا همان روح هستی یکی شده اند و البته که هردوی اینها از منظر آیات قرآن رد شده است. چرا آیاتی را نوشتم که در مورد گناهکاران نظر دارد؟ چون این نوع ارواح هستند که بازگشت به دنیا را میطلبند نه ارواح پاک..اما درمورد ارواح پاک هم آیات انتهای سوره واقعه...88 89 90...آنکه بمیرد اگر از مقربان درگاه خداست در آسایش و نعمت ابدی است و الی آخر...و همچنین آیات 85 و 86 هم بر رد همین مورد است که روح را به بدن بازگردانید اگر راست میگویید و آیات سوره یس ایه 25 و خیلی آیات دیگه که من واقعا الان وقت پیدا کردنش را ندارم. اگر دوست داشتی اطلاعات بیشتری کسب کنی کتاب عالم ارواح نوشته آقای ابطحی را بخون..توضیحات کافی را داده . ببخشید من این متن را اضافه کردم چون حس کردم ممکن هست این سوال در ذهن کسی که این پست را میخونه به وجود بیاد.[گل] عالم ارواح خیلی پیچیده هست من در این مورد مطالعه زیاد دارم. هر سوالی داشته باشی برام ایمیل کن تا انجایی که سوادم یاری

سورملینا

این لینک از سارا مومنی را هم میزارم که اگر دوست داشتی مطالعه کنی: http://saramomeni.persianblog.ir/post/24/ کامل توضیحات را ارائه کرده است.