حاصل تمام عمرم


کلاس اول پسرکم تمام شد و حالا من مادر یک پرنده‌ی آوازه‌خوان باسواد می‌باشم ! پرنده‌ای که می‌رود روی سن و شعرش را از روی یک نوشته ، نرم و روان می‌خواند ، صدایش را بالا و پایین می‌برد و حتی یک تپق هم نمی‌زند . خیلی جدی به فکر افتاده‌ام پسرک را بفرستم دنبال یادگیری فنون نمایش و بازیگری !

قبل‌ترها گفته بودم اولیای مدرسه‌ی پسرک و آموزگارش بسیار سخت‌گیر هستند و پسرک و من داریم کمی اذیت می‌شویم . اما امروز که از ورای گذر زمان به آن هشت ماه نگاه می‌کنم می‌بینم این لطف و هدیه خدا و روزگار به من بوده است .... در خلال این سخت‌گیرها ، من مجبور شدم از زیر سایه غم‌هایم بیرون بیایم ... صاف بایستم و شانه‌هایم را عقب بدهم و به یاد بیاورم که اکنون خودم مادرم ، مادر یک کودک هفت ساله و تقریبا تمام دنیایش .... ممنونم از همه شمایی که این را بارها به من یادآوری کردید .

و یک‌شنبه صبح ، وقتی پسرک با پیراهن چهارخانه طوسی و زرشکی چسبان و شلوار جین سورمه‌ای که خودش با قرتی‌گری تمام انتخاب کرده بود ، ایستاده بود جلوی آئینه و شانه را دستش گرفته بود و تلاش می‌کرد موهای ژل‌زده‌اش را مثل کریس رونالدو درست کند ، چیزی ته دلم غنج رفت .... باز هم همان داستان غم و شادی ...

شادی از این‌که پسرک دارد بزرگ می‌شود ... میوه‌ی دلم به ثمر می‌رسد ... کتاب می‌خواند و موسیقی‌های خاص را گوش می‌دهد ! لباسهایش را خودش هماهنگ می‌کند و تصمیم می‌گیرد کدام کفش را بپوشد ! شیشه‌ی عطر پدرش را خالی می‌کند و برایم نامه‌ی دوستت دارم مادر می‌نویسد و برای خرید هدیه روز پدر با من مشورت می‌کند !

می‌دانید نکته غم‌انگیزش کجاست ؟! آنجا که دیگر دوست ندارد جلوی مردم بغلش کنم و ببوسمش ! اگر می‌دانستم این روزها به این زودی می‌رسند ، در هفت سالی که فرصت داشتم ، به اندازه تمام عمر باقی‌مانده‌ام می‌بوسیدمش و در آغوش می‌گرفتمش ...

همیشه چقدر زود ، دیر می‌شود .

/ 118 نظر / 80 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

چقدر مردم مشکل دارند من همیشه فکر میکردم خودم مشکل دارم و مشکلاتم زیاده

پرتو

به طور کاملا اتفاقی وبلاگتونو پیدا کردم، از همون پست اشتباهات مرگبار، بعد شروع کردم به خوندن، وسطای خوندنم گهگاهی یادم میرفت که مادرتون فوت شده، توی پست های شرح وضعیت گریه میکردم، دعا دعا میکردم که حال مادرتون خوب شده باشه، کاملا میفهمیدم حس وحال اون روزها رو که میگفتید مامانتون دل کندن ولی نباید به خاطر شماها برن، میفهمیدم با همه وجودم، چون خودم دو ماه پیش پدرمو از دست دادم، پدری که هیچ مشکلی نداشت، اما آرزوش مرگ یهویی و آروم بود، بدون درد و من هنوز ضجه میزنم که کاش بابا میموند، حتی فلج، حتی اگه منو نمیشناخت، اما میموند تا من کنیزیشو کنم، بلکه یه ذره از زحماتش جبران شه، خوش به حالت نازنین خانم که فرصت خداحافظی داشتی، میفهمم که چه روزای سحتی رو گذروندی، اما حسرتت رو می خورم که به اندازه کافی مادر رو بوسیدید، دیدید، ولی من چی که اون روز رفتم تا نیم ساعت دیگه برگردم و حتی خداحافظی نکردم با بابا، به خیال اینکه زود برمیگردم و اگه در اتاقشو باز کنم، شاید بیدار شه، رفتم و نمیدونم چند دقه بعدش با تلفن مامانم برگشتم و بابا همونطور که خودش می خواست، آروم و راحت خوابیده بود، روی تخت خودش ... بیشتر براتون می نویسم از ا

سوفی

سلام نازنین عزیز, فقط می تونم بگم که قلبا خوشحال شدم از تغییر حال و هوایت. خداوند عمر طولانی به تو عطا کند و امیدوارم پسر نازنینت همیشه پیروز و سربلند باشد.

لبخند ماه

لحظه لحظه، مرد شدن و سلامتی و شادی و موفقیت ش رو ببینین الهی...

بادبادک

دلم بچه خواست ............... حیف دوست گلم که خدا هنوز نخواسته ما بتونیم بچه دار بشیم.... روزهای سختی رو در درمان این مشکل میگذرونیم ...... عاشق اینم که یه روز من و شوهرم یه هدیه الهی بگیریم ... یعنی میشه ؟

زهرا نیکی

خوشا به حالت که تمام دنیایش هستی پسر من هم هفت ساله است و حتی نمی دانم در دنیایش چه جایگاهی دارم[ناراحت]

رويا

پسر 5 ساله من بشدت به من وابسته هستش هنوز نتونستيم راضيش كنيم كه بره روي تخت خودش بخوابه بايد رو تخت كنار من و دست در گردن من بخوابه و بعد از خواب ببريمش روي تختش كه بخوابه باباش ازاين كارش استقبال مي كنه چون معتقده كه تا چند سال بعد اين اجازه را به ما نمي ده كه بغلش كنيم پس الان كه اين فرصت را داريم... تا مي تونيم بغلش كنيم و از خوابيدن در كنارش لذت ببريم

رضا

خدا براتون گل پسر رو حفظش کنه.

غرور و تعصب

خدا برات نگهش داره من مادر نشدم ولی احساساتت رو تک به تک حس کردم و اینکه روزی منم بچه ای خواهم داشت... نمیدونم حس غریبی بود طوری که اشکهام سرازیر شد