درد این روزها

 

 یک رسم خوبی هست .... اینکه خوراکی یا میوه مورد علاقه عزیز از دست رفته‌ات را خیرات کنی . نه فقط برای هدیه کردن ثواب به روح متوفی ... بلکه به خاطر خیلی چیزهای دیگر ....

شلیل سفید که مامان خیلی دوست داشت را می‌خریم و می‌شوئیم و می‌گذاریم خنک شود و در سینی زیبایی می‌چینیم و می‌بریم سر خاک ... یا گلابی شاه میوه .... یا هلوی حاج کاظمی .... بعد این کارها را که می‌کنیم دلمان آرام می‌گیرد .... خیال می‌کنیم هم ثوابش به روح مامان رسیده و هم نرمی و تازگی و آبدار بودن میوه‌ها را مامان چشیده ...

تازه دهانمان باز می‌شود به خوردن آن میوه ... دیگر موقع خوردنش بغض نمی‌کنیم و در گلویمان گیر نمی‌کند .... این یک راه خوب است برای آرام شدن .... اما چیزهای دیگری هم هست ..... کارهایی هم هست که نمی‌شود ازش نمونه‌برداری کرد و خیرات کرد و خیال کرد که مامان را هم شریک کرده‌ای و بغضت باز شود .... چیزهایی مثل ماشین جدید خواهرک.... یا خانه عوض کردن من .... یا مدرسه رفتن پسرک .....

چند روز پیش رفتم مدرسه پسرک سر و گوشی آب بدهم .... ببینم چه خبر است و معلمشان از دستش راضی است یا نه و آیا پسرک هم به سرنوشت محتوم مادرش که همانا نشستن در آخرین ردیف نیمکتهای کلاس است دچار شده یا نه .....

بعد که برگشتیم خانه و ناهارمان را خوردیم و رفتیم برای چرت نیمروزی ... کاملا بی‌اراده و بی‌اختیار تلفن قرمز رنگ کنار تخت را برداشتم که به مامان خبر بدهم معلم پسرک امروزه چه‌ها گفته .... در آن چند لحظه همه اتفاقات چند ماه اخیر از ذهنم پاک شده بود .... گمانم مامان الان تلفن را برمی‌دارد و آن بله کشدارش را خواهم شنید ..... که هروقت بی‌موقع تلفن می کردم با همان بله کشدار اعتراضش را نشان می‌داد که معنی ضمنی‌اش این بود که خوب مادرجان صبر می‌کردی عصر تلفن می‌زدی ..... اینقدر کارت عجله‌ای بود ؟ و البته که هیچوقت نمی‌گفت و به رویم نمی‌آورد .....

خوب حتما لازم نیست بگویم وقتی به خودم آمدم چه حالی شدم ..... شبیه همان حالی که 3 روز پیش وقتی چند ساعت از ظهر گذشته از اتوبان همت پیچیدم در خروجی شهرک قدس ... داشتم پدرم را برای ام آرآی می‌بردم میدان سعادت آباد ....

آن چمن یکدست روی تپه سمت راست را دقت کرده‌اید تا به‌حال ؟ رنگ سبز زمرد گون مسحورکننده‌اش را ؟ آنجا برای من عجیب یادآور مادرم است ..... در آن یک ماهی که مامان بیمارستان لاله بستری بود هر وقت این سبز عمیق را که در نور آفتاب درخشان‌تر هم می‌شد می‌دیدم یادم می‌افتاد که لحظه دیدار مادر نزدیک است .... کمتر از 5 دقیقه دیگر می‌بینمش .....

وقتی سبز جادوئی را دیدم به این فکر کردم که الان و در این لحظه از زندگی‌ام ، حاضرم چه چیزی را ببخشم و برگردم به 3 ماه پیش ؟ به یقین 10 سالی از عمرم را حاضر بودم بدهم ... که دوباره مادرم آنجا روی آن تخت اتاق 285 منتظرم باشد ..... با همان چشمهای قهوه ای عمیق صورتم را بکاود و سعی کند که ببیند پشت چهره شاد و بی خیال من چیست ..... بروم و شب تا صبح نخوابم ..... بروم و دائم کمرش را مالش بدهم ... ساعتها دستم را مشت کنم و بگذارم در گودی کمرش تا دردش آرام بگیرد ..... دستهایم خواب بروند و گزگز کنند ولی چون درد مامان ساکت شده و خوابش برده ، تحمل کنم و دستم را بیرون نیاورم .... دستهایش را انقدر ببوسم تا صدایش درآید : ااااااااه .... بسه دیگه ...... چقدر ماچ می کنی منو مادر ؟ و من بغضم را قورت بدهم و بخندم و بگویم یه ماچ رو هم از من دریغ می‌کنی ؟

این روزها حالم خیلی بد است .... شنیده بودم بعد از یک مدتی که از داغ بگذرد دردها تازه می‌شوند ..... دوباره به خاطر می‌آوری تمام نداشته‌ها و دریغ‌ها و حسرت‌هایت را ....

باور نمی‌کردم ..... فکر می‌کردم گذشت زمان طبیب خوبی است .... مرهم می‌گذارد به درد دوری ... اما انگار اشتباه می‌کردم ...این روزها همه چیز مرا یاد مادرم می‌اندازد ... همه چیز ... حتی وقتی می‌خواهم فلفل در خوراکی بریزم یاد این می‌افتم که مادرم مدتها بود به خاطر معده‌اش فلفل نمی‌خورد .... بعد یاد دردهای مادرم می‌افتم و اشک می‌ریزم و اشک می‌ریزم ....

حق با شما بود ... نمی‌توانم ننویسم . نوشتن در اینجا به من حس خوبی می‌دهد ..... مثل بچه کوچکی است که به دنیا آوردمش .... بزرگش کرده‌ام و تازه راه رفتن را یاد گرفته است .... نباید دستش را رها کنم تا بیفتد .

اما تصمیم جدیدی دارم . از این به بعد به هیچ کامنت اذیت‌کننده ای جواب نخواهم داد . با اولین کلمه‌ای که حس کنم قصد آزار دارد کامنت را حذف خواهم کرد و خیالم را راحت . اینجا وبلاگ من است . خانه من است و من در خانه خودم آزادم تا عقیده ام را بیان کنم . برای درست کردن اینجا زحمت کشیده‌ام و هیچ دلیلی نمی‌بینم کسی که قصد تخریب شخصیت مرا دارد را تحمل کنم . خطابم به کامنترهای بی‌نام و نشانی است که اینجا را محلی برای عقده‌گشایی و ثابت کردن اشتباهات من دیده‌اند ...

بله دوستان ..... قاعده بازی عوض شده است .

باران‌نوشت - بارش اولین باران پائیزی‌تان مبارک ! دیشب آنقدر خوشحال بودم که دلم نمی‌خواست بخوابم ..... الان هم لباس گرم پوشیده‌ام و تمام در و پنجره‌ها را باز گذاشته‌ام و خانه را به لطافت هوا میهمان کرده‌ام .... به خنکای نسیم پائیز .

ته‌نوشت - از تمام محبت‌ها و لطف‌هایتان ممنونم .... وجود دوستانی مثل شماها به آدم دلگرمی می‌دهد .... بابت داشتنتان خدا را سپاس می‌گویم .

/ 117 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نورا

نازنین بانو معمولا بی صدا میام وبلاگت؛غم عزیزای دل خیلی سخته و فراموش نشدنی؛امیدوارم ب آرامش باران برسی... هروقت میام مهمون چشام سیل اشکه؛ قلمت نویسا بانو[گل]

نورا

نازنین بانو معمولا بی صدا میام وبلاگت؛غم عزیزای دل خیلی سخته و فراموش نشدنی؛امیدوارم ب آرامش باران برسی... هروقت میام مهمون چشام سیل اشکه؛ قلمت نویسا بانو[گل]

maryam

خوشحالم که مینویسی[ماچ] خدا روح مادرتان را غریق رحمت کند[گل]

سارا-د

سلام نازنین عزیز مدت کوتاهیه وبلاگتون رو می خونم. روز بعد از خوندن این پستتون رفته بودم سبزی فروشی. از پشت سرم شنیدم که شاگرد سبزی فروش با لحن خاصی میگه به به چه طعمی! چقدر این شلیل سفیدها خوشمزه است. با جزییات گفتم که بدونید خودم اصلا توجهی به قفسه میوه ها نداشتم که شلیل سفید رو ببینم. ولی حرف پسر سبزی فروش بلافاصله من رو به یاد شما و مادر بزرگوارتون انداخت و برای شادی روحشون فاتحه ای نثار کردم.

alecsandra

سلام نازنین جان. ببخشید که این چند وقت نتونستم سر بزنم. خیلی سرم شلوغ شده. خدا رحمت کنه مادر عزیزت رو.

صفا

خوشحالم عزیزم که برگشتی [ماچ][ماچ]

ندا

سلام نازنین عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه . ببخش درگیری های تحصیل و دانشگاه وقت ازاد زیاد برام نمیزاره که زود به زود سر بزنم . ولی از حالت غافل نیستم و همیشه به یادت هستم . خوب کاری میکنی نازنین جان. این وبلاگ متعلق به تو شک ندارم تو از نوشتن در این وبلاگ هدفی جز ارامش نداری ...