آن جراحی کذایی !

وبلاگ نویس از من بدقول تر و بی خیال تر دیده بودید ؟! مطمئنم که ندیدید !

اما چیزی که شما از آن اطلاع ندارید اعتصاب نوشتن من است ! برای مدیریت پرشین بلاگ ایمیل فرستادم که متاسفانه به خاطر عدم توجه شما در رسیدگی به مشکل اپلود عکس در پرشین بلاگ ؛ وبلاگ نویسی برای من تبدیل به عذاب الیم شده و بنده تا سر و سامان گرفتن این موضوع روزه سکوت خواهم گرفت ! البته مشکل حل نشده اما من دیگر از رو رفتم و شروع دوباره کردم !

خوب دوستان ، امروز اعتراف نامه داریم !

در خلال این اعترافات برایتان می گویم که چرا این چند ماهه نسبت به اینجا بی توجه بوده ام و اینقدر کم نوشته ام ...

یادتان هست خرداد امسال عمل جراحی داشتم ؟ خوب با نهایت شرمندگی اعتراف می کنم از شما پنهان کرده بودم که علاوه بر برداشتن کیست مربوطه و کیسه صفرا ، تقریبا 85% معده ام را هم از بدنم بیرون آوردند !!!

به زبان ساده تر بگویم عمل اسلیو گاستروکتومی جهت لاغری هم انجام دادم ! و اکنون با 25 کیلو وزن کمتر نسبت به آن زمان در خدمت گرامی تان هستم !

اصلا در خلال معاینات قبل از عمل اسلیو بود که متوجه آن کیست و کیسه صفرای پر از سنگم شدم . و به خاطر احتمال بدخیم بودن کیست و احتمال لزوم درمان های سنگین بعدی ، عمل اسلیو خود به خود از دور خارج شد و سلامتی ام در درجه اول اهمیت قرار گرفت .

اما چیزی که آن زمان ننوشتم این بود که دو روز قبل از عمل ، به درخواست خودم و تشخیص پزشکم از کیست مربوطه نمونه برداری انجام شد . در بررسی های صورت گرفته مشخص شد کیست محتوی آب و مایع صفراوی است و کاملا خوش خیم است . فلذا من که خیالم راحت شده بود از جراحم درخواست کردم که عمل اسلیوم هم در همین حین جراحی کیسه صفرا انجام شود و ایشان هم موافقت کردند .

خلاصه این که عملی که اینقدر از آن می ترسیدم به راحتی آب خوردن برایم انجام شد . دردی که کشیدم شاید یک سوم درد جراحی سزارینی بود که 8 سال پیش انجام دادم . خیلی خیلی راحت بودم و نه درد شدید بعد از عمل داشتم و نه حالت تهوع چندانی . به طوری که شک کرده بودم اصلا این عمل برایم انجام شده یا نه ! به همسرجان می گفتم نکند دکتر دیده وضع داخل شکمم خراب است و اصلا دست به معده مبارک نزده ؟!!!

راستش را بخواهید دو نفری که قبل از من این عمل را انجام داده بودند چنان مرا از دردهای شدید بعدی اش ترسانده بودند که من شهادتینم را هم قبل از عمل خوانده بودم ! یک نفرشان نمی دانم به چه دلیل می گفت بعد از عمل در اتاق ریکاوری انقدر درد داشتم که فکر می کردم شکمم باز است ! فریاد می کشیدم که چرا شکمم را بخیه نزدید ؟!

و من نمی دانم چه چیزی آدم ها را اینقدر بدجنس می کند که راضی نیستند راه موفقی که رفته اند را بقیه هم بروند ! و در حالی که می توانند در وبلاگشان شرح ماوقع را بنویسند و 4 نفر دیگر را هم برای همیشه از کابوس اضافه وزن رها کنند ، نه تنها این کار را نمی کنند و عمل جراحی شان را به چیز دیگری ربط می دهند ، بلکه تمام سعی شان را می کنند که همان چند نفری را هم که شرح ماجرا را می دانند با گفتن این قبیل دروغ های شاخ دار ، از این تصمیم منصرف کنند ! به خیالشان وزن متناسب ، جامه ایست که تنها لایق قامت ایشان دوخته شده است و لا غیر !

به هر ترتیب این عمل با راحتی و آسودگی هر چه تمام تر برای من انجام شد و روز دوم بعد از عمل هم شروع به نوشیدن مایعات کردم و بعد از تست تحمل معده از بیمارستان مرخص شدم . تا امروز هم مشکل چندانی نداشته ام . تنها تفاوتی که در وضعیتم پیش آمده این است که اشتهایم بسیار کمتر شده .

با خوردن 3 قاشق برنج احساس می کنم تا گلویم خورده ام ! این حجم کم معده را سعی می کنم با خوراکی های مقوی پر کنم . به جای برنج و نانی که قبلا برای پرکردن معده می لمباندم ! خورش با عصاره گوشت و سبزیجات می خورم و شیر . یک رژیم بسیار سالم خوراکی را جایگزین رژیم ناسالم قبلی کرده ام .

و به خاطر این تغییر سبک زندگی که محصول اسلیو است ، همان ماه اول 10 کیلو از وزنم کم شد و ماه دوم و سوم و چهارم 5 کیلو . و البته کاهش وزن تنها وجه زیبایی جراحی را نشان می دهد .

بخش اصلی ماجرا که مرا وادار به گرفتن این تصمیم کرد وجه سلامتی بدنم بود .

به شما نگفته بودم ... بعد از فوت مادرم 10 کیلوی دیگر وزن اضافه کردم . خوردن تنها کاری بود که به من آرامش می داد و چند لحظه ای از فکر و خیال رهایم می کرد . این 10 کیلوی جدید با آن 20 کیلوی قبلی جمع شد و من زنی شدم با 30 کیلو اضافه وزن ... و سلامتی ام به خطر افتاد .

علاوه بر زانو درد و کمردردی که ارمغان چنین اضافه وزنی است به بیماری پرفشاری خون مبتلا شدم . در حالت نرمال و عادی فشار خونم از 140 روی 100 پایین تر نمی آمد و اگر کمی هیجان داشتم یا عصبی می شدم یا فعالیت شدید می کردم این عدد به 160 روی 120 می رسید . و این عدد 120 که نشان دهنده فشار دیاستولیک است بسیار خطرناک بود .

قند خون ناشتای من به عدد 150 رسیده بود و در استانه دیابت بودم . کلسترول عددی بود بین 400 و 500 . تری گلیسیرید روی 600 بود . کبدم به شدت چرب شده بود و آنزیم های کبدی به طور قابل توجهی پایین بودند که نشان دهنده اختلال جدی در عملکرد کبد است .

تمام اینها باعث شد به اختلال سندرم متابولیک هم دچار شوم . کل سیستم متابولیسم بدنم به هم ریخت و دیگر رژیم خوراکی جوابگوی من نبود . ورزش هم که خدا خیرتان بدهد ! نه حالش را داشتم و نه زانو و کمر سالمی برای انجامش !

بی نهایت افسرده و غمگین بودم . خودم را در آینه نمی شناختم . سعی می کردم نگاهم به تصویر آن زن چاق غمگین در آینه نیفتد . به خاطر پرفشاری خون و چربی بالا به سردردهای دائمی مبتلا شده بودم . از خرید کردن بدم می آمد . از زهرخند فروشنده های مانتو و لباس که می گفتند سایز شما نداریم ، متنفر بودم . تمام زندگی ام شده بود زوم کردن روی این مشکل . هر جا که می رفتم و وارد هر جمعی می شدم اولین کارم این بود که ببینم زن دیگری با وزن من هست یا نه ....

باور بکنید یا نه همسرم هرگز از این بابت به من گله نکرد . یک بار به من نگفت رژیم بگیر . شاید هم همین بلای جانم شد . شاید اگر او اعتراضی می کرد یا از خودش ناراحتی نشان می داد جلوی خودم را می گرفتم و به اینجا نمی رسیدم . ( حالا اگر این را بخواند می گوید این هم دستمزدم ! تقصیر من بود که نمی خواستم ناراحتت کنم و حالا همه چیز را گردن من می اندازی !!! )

خدایم را شکر می کنم که با مردی زندگی می کنم که حتی در همان حالت چاقی هم ذره ای از مهر و توجه اش به من کم نشد . با دیدن ناراحتی من می گفت همه آدم ها که مثل هم نیستند . یک نفر قدبلند است و دیگری قد کوتاه . یکی سیاه و دیگری سفید . یکی چاق و دیگری لاغر . من تو را همینطوری که هستی دوست دارم . چون عاشق خود خودت هستم و نه بدنت . چه لاغر باشد و چه چاق ! تازه لغت چاق را هم نمی گفت و رعایت حالم را می کرد ! در بدترین حالت می گفت تپل !

اما واقعیت این بود که من چاق شده بودم و خودم بهتر از هر کسی این را می دانستم .

بعد از آخرین چکابی که انجام دادم و وضعیت افتضاح المان های خونی ام و کبدم معلوم شد پزشک خانوادگی مان به عنوان آخرین راه حل ، عمل جراحی اسلیو را به من پیشنهاد کرد . گفت این عمل ، یک جراحی ایمن و بی خطر است که در تمام دنیا به عنوان آخرین راه درمان چاقی شناخته می شود . ( عمل جراحی بای پس هم داریم که برای افرادی با اضافه وزن بیش از 50 کیلو انجام می شود ) و من با این وضعیت باید روی این عمل به طور جدی فکر کنم .

خودم که از خدایم بود . می ماند همسرم و پدرم . همسرجان که در نهایت گفتند به خاطر مشکلات پزشکی ای که برایت به وجود آمده با این عمل موافقت می کنم ولی موافقت پدرت شرط نهایی است و تا ایشان موافق نباشد عملی در کار نیست !

موافقت پدرم را هم سه سوته گرفتم ! تا گفتم کبدم مشکل پیدا کرده بنده خدا به خاطر سابقه ذهنی ای که از بیماری مادرم دارد به سرعت گفت هر کاری که فکر می کنی به صلاحته و مشکل کبدت رو حل می کنه انجام بده ...

که بعد هم آن ماجرای کیست کشف شده پیش آمد و به تعویق افتادن اسلیو و نمونه برداری و دوباره تصمیم قطعی برای اسلیو ...

اینطوری شد که صبح روز 23 خرداد در بیمارستان عرفان خودم را اول به خدا و بعد به دستهای توانمند و مهربان دکتر محمدرضا فرهمند سپردم و برای همیشه از این کابوس رها شدم . عمر تازه ای که از خدا گرفته را اول مدیون خودش و دوم مدیون پزشکم هستم که از همینجا دستهایش را می بوسم .

حالا 25 کیلو وزن کم کرده ام . فشار خونم به محدوده نرمان 110 روی 70 برگشته است . قند خون ناشتایم به 85 و کلسترول و تری گلیسیرید خونم به 150 رسیده است . دیگر سردرد نمی گیرم . سبک تر قدم برمی دارم . پای پیاده به خرید می روم . شنا می کنم و کلاس تنیس اسم نوشته ام . مانتوی جینگولی قرمز می خرم و بارانی زررررررررررد ! وقتی با همسرم قدم می زنم و او یواشکی دستش را دور کمرم حلقه می کند دلم می خواهد از خوشی بمیرم !

چشم زخم هم می خورم تازه ! ماجرای عروسی پست قبل را یادتان هست ؟! باور کنید چشم خوردم ! دوستان قدیمی ام اصلا من را نشناختند ! راه نمی رفتم که ..... انگار پرواز می کردم از شدت رضایتی که از خود وجودی ام داشتم ...... ( راستی پایم نشکسته بود ! ترک خورده بود که با دو هفته دمپایی آتل مانند پوشیدن خوب شد خدا را شکر )

می دانید ؟ این مانتو خریدن و لباس پوشیدن فلان و اینها بهانه است .... اصل این است که ادمیزاد از خودش راضی باشد . وقتی به آینه نگاه می کند رویش را با حرص برنگرداند . حالا اگر کسی هم باشد که با 30 کیلو اضافه وزن این رضایت را از خودش داشته باشد من شخصا به او غبطه می خورم .... من اینقدر اعتماد به نفس نداشتم متاسفانه .

پ.ن 1 - بنده فقط بدگویی پزشکان را نمی کنم ! دست همه پزشکان خوب این دیار را می بوسم .

پ.ن 2 - چرا ماجرا را آن موقع ننوشتم ؟ اول اینکه می خواستم از نتیجه مطمئن باشم و بعد به خوانندگانم بگویم . دوم هم اینکه چند وقتی بود به شدت حس می کردم یکی از دخترخاله هایم اینجا را می خواند . نمی خواستم کسی از اقوامم بداند . همین حالا هم غیر از همسر و پدر و خواهر و برادر و شما چند صد نفر کس دیگری نمی داند ! به همین خاطر فقط ماجرای جراحی را نوشتم که اگر دخترخاله جان خواند به خاله جان خبر بدهد و او سراغم را بگیرد ! فی الواقع تله گذاشتم ! وقتی دیدم نه روز جراحی و نه روزهای بعد خبر خاصی از خاله جان و ایضا دخترخاله جان نشد فهمیدم اینجا هنوز در امان است ! بدژنسی ام را ببخشید !

پ.ن 3- یادتان هست نوشته بودم یک دفترچه نوشته ام به عنوان وصیت ؟ گاهی می خوانمش ...... تلنگر خوبی است .

/ 148 نظر / 168 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاموش

چه خوبه که یرگشتی به وبلاگت نازنین جان و چه کار خوبی کردی که این پست رو نوشتی شاید منم از شر این اضافه وزن راحت شدم. کی میدونه

نکیسا مامان آرشیدا

خوب به سلامتی. خوبه که سلامتید و خوبتر که خوشحال هم هستید. خوشحال شدم دیدمتون (پست بعدی)

ساراشهریوری

خیلی برایت خوشحالم نازنین جان.چه لذتی دارد پوشیدن لباس هایی که دوست داری! از تو چه پنهان من هم ده کیلویی اضافه وزن دارم.خیلی روی اعصاب و ظاهرم تاثیر گذاشته.شروع کردم به پیاده روی اگه خدا بخواد. موفق باشی

ترنج ...ام

چه بی سرو صدا یه نازنین عزیز و تپل رو بردین و یه ناززنین عزیز و مانکن گون اوردین .....

مریم-م

سلام نازنین عزیزم خوبی؟ وای که چقدر این پست انرژی مثبتش زیاد بود کیف کردم به به خوشحالم واقعا خوشحال شدم از اینکه اولا سالمی بعدشم به چیزی که می خواستی رسیدی امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی.

مرجان

سلام نازنین جان تبریک میگم خانم . خیلی خوشحالم بابت اینکه به آرزوت رسیدی همیشه سلامت باشی عزیزم .

لیلا

یکی از دوستای من هم همین عمل شما رو کرده بود اما اونم خیلی اذیت شده بود! دو روز تو مراقبت های ویژه بود و به شدت درد داشت! همین جوری گفتم از این نظر که شاید اونایی که به شما گفتن درد داره مثل این دوستم بودند و از روی بدجنسی نبوده باشه!

لیلا

الان کامنتا رو خوندم دیدم چند نفر دیگه هم یه چیزی تو همین مایه ها گفتن و اینا! خواستم بگم منو دعوا نکنی یه وقت! کلا نیتم خیر بود :))

نگارا

تبريك چه حس عالي اي داره اميدوارم به همه آرزوهات برسي

مستانه

نازنین جان چرا خیلی وقته که نیستی ؟ من اومدم ازت سوال بپرسم، منتظر بودم که باز بیای اما دیدم نهخیررررر نازنین خانوم نیست که نیست حالا من سوالام رو میپرسم اگه سر زدی ممنون میشم جواب بدی. این عمل شما چقدر هزینه داشت؟ بعد سوال اصلی من اینه که من آدم نرمالیم به لحاظ چاقی لاغری (175 با 65 کیلو) اما دوست ندارم که چاق بشم (استعدادشو دارم اما) میخوام بدونم این عمل واسه من هم میتونه انجام بشه ؟ بعد شما تا الان عارضه ای چیزی که ناشی از عمل باشه که نداشتی ایشالا ؟ و باید تا آخر عمرت رژیم غذایی خاصی رو دنبال کنی و همیشه هم صد مدل ویتامین و مکمل بخوری آیا ؟ و اگر خودت هم چیزی مد نظرته ممنون میشم که بگی