دوستان واقعی من

 

 همانطور که حدس می‌زدم پست قبلی واکنش‌های بسیار متفاوتی را برانگیخت . همدردی‌های بسیار و تسلیـت‌های بی‌شماری . تک و توک و بسیار کمتر از حد مورد انتظارم ، بازخوردهایی هم داشتم که این روشنگری را برنتافته و سر به مخالفت گذاشته بودند .

من تمام این‌ها را می‌دانستم و با علم کامل و آگاهی کافی دست به نوشتن آن زدم . دیر زمانی بود که دیگر عصبانی نبودم و حتی احساس استیصال هم نمی‌کردم ... تمام مسببین احتمالی این ماجرا را بخشیده بودم و حتی احساس خشم هم نداشتم .... چه ، خشم و عصبانیت باری است که با دستهای خودمان روی شانه‌هایمان می‌گذاریم . و شانه‌های من تحمل بار دیگری غیر از دردهایم را نداشت .

اما آنچه بسیار مرا متعجب و متاسف ساخت فراموشکاری بعضی دوستان است . خیلی زودتر از آنچه باید ، تمام رنجی که کشیده بودم را فراموش کرده و در مذمت واگویه‌ی دردها برایم نوشتند ... فراموش کردند چه بر من گذشت در آن روز آخری که مامان را برای شیمی درمانی به مطب بردیم و از دستیار دکتر س شنیدم که مادرم با این وضعیت 3-2 هفته‌ای بیشتر دوام نخواهد آورد .... چگونه با دستهای لرزانم به گونه‌هایم پودر می‌زدم و در چشمهایم خط می‌کشیدم تا التهابشان را از چشمهای مادرم بپوشانم .... 

و بیش از آن ، قضاوت‌های ناآگاهانه و توصیه‌های به ظاهر دوستانه‌ای که بدون مطالعه کافی به من شده بود قلبم را به درد آورد .

در پست قبلی نوشتم که مدارک سابقه‌ی درمان مادرم در مطب پزشک انکولوژیستش امحا شده بود . یعنی سابقه آن 8 سال شیمی درمانی‌های بعضا غیر ضروری و آسیب رسان . مدارک بیمارستانی ما به تمامی موجود است و ما یک رونوشت از تمام اسناد داریم . اما مادر من هشت سال در همان زیرزمین مطب دکتر س تحت شیمی درمانی‌های متعدد قرار گرفت .

تمام مدارک ، نسخ ، نتیجه آزمایشات و سوابق تزریق داروهای شیمی درمانی داخل پرونده مامان در همان مطب کذایی بود . مادرم هیچ وقت برای انجام هیچ تزریقی در بیمارستان بستری نشد که حالا بخواهید به من گوشزد کنید و کار خودم را به من یاد بدهید که مدارک بیمارستانی تا چند سال امحا نمی‌شوند و من به همین دلیل می‌توانم از بیمارستان شکایت کنم ...

نوشته بودم و متاسفانه درست نخواندید که دو ماه بعد از فوت مادرم برای گرفتن پرونده‌اش به مطب پزشک مربوطه مراجعه کردم و با بی‌اعتنایی شنیدم که مدارک امحا شده است و جای کافی برای نگهداری پرونده‌های مرده‌گان ندارند ...

این یک بازی بسیار کثیف و یک درد بی‌پایان است ... 8 سال تمام ، شاهد رنج کشیدن مادرم بودم و اکنون حتی نمی‌توانم ثابت کنم که او تحت درمان دکتر س بوده است ...

اینها که پیشکش ، من حتی نمی‌توانم ثابت کنم که در تمام آن 25 روز آخر بیماری مادرم که در بیمارستان بستری بود ، دکتر فرهاد . س  یک بار هم به بالینش نیامد . زیرا مهر ایشان در اختیار دستیارشان بود و با هر بار ویزیت دستیار ، اینطور در مدارک بیمارستان ثبت می‌شد که خود جناب دکتر س ، مادر مرا ویزیت کرده است .

و بدبختانه در این مملکت هیچ کسی را نمی‌توان به جرم بی‌وجدانی و عمل نکردن به شرافت حرفه‌ای مواخذه کرد و به دادگاه کشاند که اگر اینطور بود ، اطمینان داشته باشید لحظه‌ای درنگ نمی‌کردم و به قول شما دست بر زانویم می‌گرفتم و دنبال حق تضییع شده‌ام می‌رفتم ....

هیچ دادگاهی غمنامه تو را نخواهد شنید که بخواهی بروی و تعریف کنی از 2 چشم عسلی رنگ امیدوار که هر روز صبح با دستهای لرزانش مسواک می‌کرد و روسری‌اش را مرتب می‌کرد تا وقتی دکتر معتمدش به بالینش بیاید ، آراسته و پاکیزه باشد ... و در تمام روز نگاهش را از درهای بسته اتاق برندارد و هر روز عصر با ناامیدی از تو بپرسد دکتر س امروز هم نیومد مامان جان ؟

و تو با جگر چاک چاک لبخند بزنی و با سرخوشی بگویی که عیب نداره مامان .... مثل اینکه امروز همایش داره ..... یا این هفته به کنگره‌ی فلان در کشور فلان دعوته و آن هفته به کنگره‌ی بیسار در کشور بیسار ....

دادگاه از من مدرک می‌خواهد و به من بگو دوست عزیزم :

میان تبانی پزشک فوق تخصص و دستیار و پرستار و کادر اداری بیمارستانی به آن عظمت ، من به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خویش را ؟؟؟؟

داستان عجیبی است ..... خنده و گریه به هم آمیخته . ما آدمهایی هستیم متبحر در صادر کردن مانیفیست‌های اخلاقی .... اما پای عمل که به میان آید واویلا ...

می‌نشینیم و شرح درد دوست رنجدیده‌مان را که جز برای آگاهی بخشیدن به انسان‌های دیگر نوشته نشده است ، می خوانیم و به عوض اینکه همانطور که خودمان توصیه کرده‌ایم مرهمی برای او و زخم قلبش باشیم و اگر نقدی هم به نوشته‌اش داریم به رسم پسندیده‌ی همه دوستان واقعی در خلوت به خودش بگوییم ، می‌نشینیم و با هدف آنکه مثل همیشه " متفاوت " و " روشنفکر " به نظر برسیم ، یک قطعنامه بلند بالا در مذمتش واگویه‌ی دردهایش صادر می‌کنیم و متهمش می‌کنیم به زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی ....

چند باری هم آن وسط‌ها با ضمیر مالکیت و تحبیب خطابش می‌کنیم و بدون اندیشیدن ، هر چه از مخیله‌مان می‌گذرد ، بارش می‌کنیم و در تمام این احوالات فراموش می‌کنیم که اولین شرط اخلاقی دوستی این است که حافظ جان و مال و آبروی دوستمان باشیم ...

پست قبلی شرح حال مختصری بود از 8 سال درد و رنجی که مادرم و همه خانواده‌ام کشید . در جای جای آن به اشتباهاتی که مرتکب شده‌بودیم اشاره کردم و حتی در مورد دکتر س بارها و بارها نوشتم که این اشتباه خود ما بود که بیش از حدی که باید ، به یک پزشک اعتماد کردیم و می‌بایست نظر پزشکان دیگر را هم می‌خواستیم و بعد تصمیم می‌گرفتیم . حتی به این هم اشاره کردم که مهلک‌ترین و مرگبارترین اشتباه را خودمان کردیم ....

و بی‌انصافی محض است که این خیرخواهی و هم‌نوع‌دوستی را صحبت‌های خاله زنکی و بی‌ارزش قلمداد کرده و شرح این درد خانمان‌سوز را به عصبانیت مسافران یک تاکسی از گرفتن کرایه‌ی بیشتر ، تشبیه کنیم ...

 دوست عزیز ،

صد البته تا حدودی هم حق داری که تمام آن درد و رنج را فراموش کنی ... چه بسا اصلا نمی‌دانی 8 سال تمام شاهد رنج کشیدن عزیزترین موجود زندگی‌ات باشی یعنی چه ... صدای آخ گفتن او موقع فرو کردن آنژیوکت صورتی در رگهای خشکیده‌اش یعنی چه ... خشک شدن رگهای دست و خون گرفتن از رگ قوزک پا یعنی چه ....

کاش مادر من هم چون مادر مرحوم تو پرواز می‌کرد .... با طی دوره‌ی کوتاهی از بیماری و رنج .... شاید اکنون من هم مثل تو آرام و فراموشکار بودم و کنار گود می‌نشستم و فریاد می‌کشیدم :

لنگش کن .

 

پ.ن - بخش نظرات این پست غیر فعال است . نوشتن این جوابیه حق من بود اما بیش از این نمی‌خواهم این ماجرای مضحک و تاسف آور را ادامه بدهم و خودم و دوستم را بازیگر یک نمایش کنم با هزاران تماشاچی ... پس لطفا به تصمیم من احترام بگذارید و کلامی در این خصوص ننویسید ... این پست هم به احتمال زیاد ، پس از مدتی حذف خواهد شد .

 

/ 0 نظر / 68 بازدید