مادر مشنگ


هفته سختی داشتم . پسرکم به شدت سرما خورده بود و 2 شب متوالی تب 40 درجه داشت .

شب دوم از شدت تب هذیان می گفت . من مادر بی خیالی نیستم اما باور بفرمائید حرفایی که این بچه در حال تب می گفت مرغ پخته را هم به خنده می انداخت چه برسد به من که مادر مشنگی بیش نیستم !

از یک طرف پاشویه اش می کردم و از طرف دیگر از شدت خنده دلم درد گرفته بود ! تصویرسازی های ذهنی پسرک حرف نداشت ! و در همان حال خدا را شکر می کردم که کابوس هایش در حال تب بیشتر جنبه سرگرمی و کمدی دارد و خودش هم دارد می خندد ! خود بیچاره ام از همان 5 سالگی هذیان های سیاسی می گفتم و کابوس های سوسیالیستی امپریالیستی می دیدم !

یادم هست که در 5 سالگی به بیماری سختی مبتلا شدم . هنوز یکی یک دانه بودم و خواهرم متولد نشده بود . مادر خدابیامرزم شیفت صبح مدرسه بود و من تا آمدن مادربزرگم تنها بودم . صبح زود تیمارم کرد و شیر داغ عسلی را در حلقم ریخت ( من هنوز هم از شیر عسل متنفرم ! ) و داروهایم را داد و خودش با دل نگرانی رفت به بچه های مردم رسیدگی کند .

یکی دو ساعت بعد به شدت تب کردم . انگار که در همان حال روحم از بدنم خارج شده باشد ! چون به طور دقیق به خاطر می آوردم که در آستانه در اتاق ایستاده بودم و خودم را زیر آن پتوی چهارخانه نارنجی و سبز می دیدم که طاقباز خوابیده و ناله می کند ! حتی دانه های عرقی که از کنار موهایم شره می کرد را به وضوح به یاد دارم !

بعد در این حال نزار چه کابوسی دیده باشم خوب است ؟!

دوران جنگ سرد بود و یک تنش مداوم بین آمریکا و شوروی سابق وجود داشت . اخبار تلویزیون هم پر بود از این تفسیرها و تعبیرها . یک کاریکاتوری در روزنامه چاپ شده بود که روسای جمهور شوروی و امریکا روبروی هم پشت یک میز نشسته اند و کره زمین را گذاشته اند وسط میز و دارند بر سر تقسیمش چانه می زنند ! یک فقره چاقوی بلند هم دست هر کدامشان بود و هر کسی می خواست تکه بزرگتری بردارد !

بعد من داشتم کابوس اینها را می دیدم ! کاریکاتور جان گرفته بود و کره زمین را به طور واقعی می دیدم . بعد چاقویی که دست گورباچف بود را می دیدم که دارد روی سرمان فرود می آید و می خواهد آن را از وسط خانه مان رد کند !

انقدر جیغ کشیدم و دست و پا زدم که مادربزرگ خدابیامرزم از سر کوچه صدایم را شنیده بود و چهار قدم را یکی برداشته بود که سریع تر به من برسد . بعد هم که مراسم معمول پاشویه و خوردن مسکن و جوشانده گیاهی که تبم را به قول معروف بِبُرّد !

چه نسل جزغاله ای هستیم ما ! خاطرات مان از دوران کودکی مان چه رویا باشد و چه کابوس ، سرشار است از جنگ و موشک باران و آژیر خطر و شهدایی که هر هفته می آمدند و جوانهایی که می رفتند ...

هیچ وقت یادم نمی رود آن روزی که بعد از شنیدن آژیر خطر در زیر راه پله خانه مان پناه گرفته بودیم و مادرم زیر آن پتوی کرم رنگ که برای محافظتمان در برابر باران خرده شیشه های احتمالی روی سرمان می کشید برایمان قصه می خواند که نترسیم و حواسمان به آن نانوایی جلب شود که می خواست بزرگترین نان دنیا را بپزد ...

و صدای گرومپی که تمام خانه را لرزاند و شیشه ها را پودر کرد و پدرم که وقتی دید دود انفجار از سمت خانه مادرش به آسمان رفته با پای برهنه تا انجا دوید ... و وقتی برگشت تمام کف پاهایش زخم بود و چشمهایش سرخ از اشک . موشک دو خیابان بالاتر از منزل مادربزرگم اصابت کرده بود و پدرم با دمپایی های پدرش برای کمک رسانی به محل انفجار رفته بود و هرگز برایمان تعریف نکرد که چه ها دیده ...

ببینید از کجا به کجا رسیدم ! قرار بود یک پست بنویسم درباره مشنگی های یک مادر وقتی پسرش هذیان می گوید ! قرار بود کمی لبخند مهمان لبهایتان کنم ! اینطوری است دیگر ! وقتی پای یک دهه پنجاهی در میان باشد تعجب نکنید اگر وسط خنده ، یاد کودکی اش بیفتد و به خاطر تمام سالهای از دست رفته میان دعوای بزرگترها ، اشک بریزد و دلش برای خودش و کودکی نکرده اش بسوزد ...

پ.ن - کپی رایت آیدا محفوظ می باشد !

دوبار پ.ن - بقیه کامنتهای پست قبل را تا عصر تایید خواهم کرد . ترانه جان وبلاگ ترانه های بارانی این چه قالبیه مادر ؟! انتی ویروسم اصلا اجازه باز کردن وبلاگت را نمی دهد که بتوانم جواب کامنتت را بنویسم . لطفا یک کامنت با آدرس ایمیل بده که خصوصی جواب بنویسم و بدون تایید کردن فقط به ایمیلت ارسال شود .

/ 33 نظر / 78 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترانه

سلام دوست دهه پنجاهی ما! منکه اخر جنگ بدنیا اومدم ولی همیشه خیلی دلم مخواست که دهه پنجاهی بودم و جنگ رو خودم میدیدم و حسش میکردم!.. اگر جواب اون کامنت خصوصیمو میگی که جوابت که برای من اومده نازنین جان! ولی تاحالا با همچین مشکلی مواجه نشده بودم! یعنی قالبم ایراد داره؟

ترانه

ایمیل را گذاشتم

شیرین

سلام الان حال گل پسرتون بهتره؟؟؟؟ منم اون خونه تو نارمک رو یادم میاد که موشک خورده بود وسطش اون موقع مامان من سر خواهرم باردار بود و تا خونه مادر بزرگم گریه کرد تمام شیشه های خونه مادر بزرگم خرد شده بود خیلی شب وحشتناکی بودددددددددد از هذیانهای پسرک میگفتی شاد میشدیم من که عاشق شیرینکاریهاشممممممممممم

مهتاب(مامانی)

خدارا شکر ما این صحنه ها وجریانت درشهرمون نداشتیم فقط یادمه اقوام از تهران به شهر ما امدن اما واقعیت را گفتی ما نسل سوخته ایم

سمیه

سلام نازنین جان پسرک 3ساله من هر وقت می خواهد خیلی دل مرا به دست آورد می گوید مامان با بابا دست نباشیم که نمیذاره ما روخانی ببینیم (کنایه به دعوای من و پدرش سر دعوا بر دیدن اخبار ) از نظر پسر جا اخبار یعنی روخانی[نیشخند]

نسرین66

[گل] تقدیم به همه ی رنج کشیدگان جنگ

زهره

سلام نازنین جان یادم است دوربین خریده بودی از آن راضی هستی؟ من هم میخواهم بخرم اما آشنایی ندارم از یکی از شهرستان های تهران هستم یک روز مرخصی میگیرم و نمیخواهم وقتم تلف شود به تو اعتماد کامل دارم میشود راهنماییم کنی قیمت و آدرس و مشخصات دوربین خوبت را به من بگو البته اگه راضی هستی مرسی بوس منتظرم

سونیا

سلام خانومی من اولین بار است که مطالب شما را میخوانم و خیلی اذت بردم من هم مدتی است میخواهم مادر شوم ولی خبری نمیشود و به حال همه ی مشنگی های مادرانه غبطه میخورم ولی راستش را بخواهید سوالم در مورد پست قبلی شماست . نمیدنم آیا میتوانم از شما خواهش کنم در یک پست جداگانه تمام چیزهایی که در طول روز میخورید در چند روز متوالی اینجا قرار دهید ؟ آیا در مدت کاهش وزن زیر نظر دکتر تغذیه هم بودید ؟ ممنون میشوم اگر در راه کاهش وزن به من کمک کنید. راستش تا جای ممکن بدون عمل میخواهم تلاش کنم و ضمنا از افزایش وزن حاملگی و زایمان هم میترسم چون همین الان و بدون آن 30 کیلو اضافه وزن دارم

یسی

تب 40 درجه مطمئنی ؟؟دیشب پسر من یک درجه تب داشت تا صبح با همسری با سرش بودیم و همش یاد اون شربت استامینوفن های ایران بودم حسرت بر دل که کاش از آنها داشتم اینجا بد دارو می دن

طرلان

sسلام نازنین جان بیشتر اوقات میخونمت و لینکتم کردم البته بی اجازه[چشمک] نوشته هاتو دوست دارم...واقعا از این خوابا میدیدی؟جالبه خیلی برام.اما جنگ این اتفاق شوم که کودکی منم از اون کم رنج نبرده .بچه های امروزی واقعا نسبت به اون زمان ما تو محیط بهتری هستن خداروشکر که اگر از همه چیز در مضیقه ایم اقلا در جنگی به شکل اون زمانم نیستیم.به منم سر بزن ممنونم