نخستین عید


فردا اولین عید بعد از مادرم است .... مبدا تاریخ برای ما فرق کرده است .... از این پس همه چیز اولین خواهد بود و بعد دومین و سومین .....

ما شاد نیستیم .... عید هم نداریم .... اما اقوام می‌آیند ... و ما صبح زود پیش مادر خواهیم رفت تا نماز را به عادت هر ساله کنار او بخوانیم .... که با چادر نمازش سر صف برای ما جا می‌گرفت و من و خواهرم دو طرفش می‌ایستادیم ...... چون برگهای یک ساقه .

فردا ما اللهم اهل الکبریا و العظمه می‌خوانیم و مادر از آن دنیا با ما خواهد خواند .... باز هم نوازش پر چادر نماز سپیدت را روی صورتمان حس خواهیم کرد ؟ بعد از نماز باز هم  دستهایمان را در دستانت خواهی گرفت ؟

سلام خدا بر تو ای مادرم ..... ای پاک‌ترین و شریف‌ترین زنی که در زندگی‌ام دیده‌ام ......

_______________________________

راستی عید شما مبارک ..... مادرهایتان را فراموش نکنید فردا ..... و بوسه‌ای به نیت من بر دست و گونه‌شان ....

/ 94 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gisoo

نظر به اينكه كلا برداشت به ضرب و شتم ميشه كامنتاي من فعلا كامنتا بي كلامن تا اطلاع ثانوي [پلک][پلک][پلک][پلک][پلک]

الی

سلام نازنین عزیزم روز عید میخواستم بهت زنگ بزنم برای تبریک ولی دلم نیومد .....منم مثل تو روز عید پیش مامان عزیزم بودم از همسرم خواستم منو تنها ببره پیش مامان خیلی باهاش حرف داشتم خیلی ازش التماس دعا داشتم میدونی نازنین این روزها خیلی جای خالیش رو حس میکنم خیلی به بودنش نیاز دارم حتی بیشتر از قبل باید بود و بهم میگفت که چه کاری درسته چکاری غلط این مشکل تموم بچه هایی که مامانشون معلم بوده.....مگه نه؟

هستی

سلام خانومی دقیقا حالتون رو درک می کنم چون 5 ساله دارم با این غم می سوزم روحشون شاد[گل]

مامان آرین

نازنین...تو واقعا نازنینی...من همیشه ساکت خوندمت...ساکت اشک ریختم با نوشته هات...ساکت بوست کردمو در آغوش کشیدمت...ولی دلم خواست این بار بنویسم...بنویسم که دوستت دارم [ماچ]

بهار(spring)

سلام نازنین جان باز هم تسلیت میگم بابت از دست دادن ِ مامان ِ مهربونت انشالله شوهرت و پدرت سایه شون روی ِ سرت باشه من از وبلاگ فندق اومدم اینجا همون روزی که تو دل نازکت پر از غصه بی مادری شده بود تسلیت نوشتم واست شاید من رو که نمیشناسی هم تو غمت شریک بدونی ، اگه لایق باشم فاتحه خوندم واسه گل ِ پر پر شده ات و واسه قلب درد مندت آرامش و تسکین خواستم از عشقم که تو آسمونهاست خیلی شلوغ بودم این چند وقت نتونستم دوباره جویای حالت بشم چشمم هم ناراحت ِ اما 3 روزی میشه که با اشتیاق و با یه بغض نشستم و وبلاگت رو خوندم (البته منتی بر شما نیست خانمی ) نوشتهات رو دوست داشتم و من رو هم مثل خیلی از دوستان برد به یه کتاب ((امشب چراغ ها را من خاموش میکنم )) امیدوارم مثل همیشه قوی باشی ، و دوری مامانت رو تحمل کنی انشالله پسرت چراغ ِ دلت بشه و خدا برکت رو با دادن یه دختر ِ مهربون مثل ِ خودت واست تموم کنه دوستت دارم ، امیدوارم منو به عنوان ِ دوستت بپذیری [گل][قلب]

آزی

نمی دونم چطوری این وقت شب کشیده شدم به سمت این وبلاگ.و دقیقا به سمت مرداد ماه اما الان دارم با چشمایی که خیس اشکن می نویسم. و چقدر خوب شد که بالاخره تونستم بعد از دو ماه دوباره گریه کنم. نازنین جان من اسفند سال 90 مامان گلمو از دست دادم. امروز 18 آبانه یعنی دقیقا می شه 8 ماه که فرشته ماه من دیگه کنارم نیست. نازنین وقتی داستان دردهایی که مامانا شما کشیدن رو خوندم دقیقا برام اتفاقاتی که برای مامان خودم افتاد تداعی شد. امشب با وجودی که هرگز تا الان اینجا نبودم اما دلم می خواد برات بنویسم. چون بدبختانه من حتی خواهری هم ندارم که کمی آرومم کنه. مامان منم 57 روز توی بیمارستان بودن و در تمام این مدت من نرفتم خونه شون تا جای خالی مامانمو نبینم. دستای قشنگ مامان منم کبود شده بود از بس که سرم و دارو گرفته بود. آخر بار هم کبد و کلیه هاز کار افتاد و نارسایی قلبی و تمام. دو بار توی کما رفت. بار اول برای اینکه ما رو آگاه کنه و بار دوم ....تمام. اینارو حتی تو وبلاگ خودمم نمی تونم بنویسم چون کسی که ندیده و نمی دونه نارحت می شه. اما برای تو می نویسم. میمیرم وقتی فکر میکنم این زن که عاشق خونه ش بود دیگه نتونست حتی بر

آزی

نازنین جان مامان منم 30 سال مدیر مدرسه بود. منم همیشه با مامانم می رفتم خرید اصلا عشقم بود با مامانم ددر برم. دختر یکی یک دونه اش بودم عزیزدردونه اش بودم.حیف حیف حیف مامان منم خونریزی داخلی پیدا کرد. برای همین کلمه به کلمه حرفاتو حس کردم. وقتی که با یه سرنگ و سرم و پنبه از گوشه لب قشنگش خون رو پاک می کردم. نمی دونم چطور اون قدر جان سخت شده بودم. اما الان هر وقت فکرشو میکنم می لرزم. از بیمارستان می ترسم. و از بیماری هم. من مانده ام تنهای تنهاااااااااااا...

آزی

نازنین جان اون شب چنان اشک می ریختم و برات می نوشتم که اصلا حواسم نبود بیش از حد مجاز نوشته ام. نوشته ام ناقص امد. بقیه اشک نوشته ام: وقتی فکر میکنم این زن که عاشق خونه ش بود دیگه نتونست حتی برای لحظه آخر خونه خودشو ببینه. میمیرم برای مامان عزیزدلم. مامان منم همیشه به من می گفتن مامان اگه من یه روزی مردم نذاری هیچ کسی توی غسالخونه منو ببینه. منم نذاشتم هیچ کسی بیاد. الان که دارم می نویسم تمام وجودم داره می لرزه و می نویسم. مدتهاست تا می خوام در مورد مامانم چیزی بگم تمام بدنم می لرزه. ...

آزی

مامان من 23 سال قبل قلبشونو عمل کرده بودن و دریچه های قلبشون مصنوعی بود. پارسال یکی از این دریچه ها دچار عفونت شد و حتی با وجودی که دریچه رو با یه عمل قلب عوض کردن اما نشد که نشد. بیماری لعنتی ظرف 6 ماه مامان عزیزمو که فقط 58 سالش بود ازم گرفت. اینقدر دلم برای مامانم تنگ شده که دارم خفه می شم. اینقدر تنهام که می خوام بمیرم. منم یه همسر خیلی خوب دارم که تا الان تونستم این مصیبتو تحمل کنم و یه پسر دارم که همه عشق مامانم بود. مامانم اونو می پرستید. گاهی می گم خدایا من چطور تونستم این مصیبتو تحمل کنم. چطور تونستم ببینم که تن قشنگش داره زیر خاک پنهان می شه. چطور تا الان زنده ام......... اینارو نوشتم چون حس کردم به شدت می فهمی چه می کشم و می فهمم چه می کشی. این درد، دردی ابدی ست نازنین.

نگارا

سلام نازنين عزيز من خواننده جديدت هستم. چند روزه مي خونمت ولي به خاطر اينكه با گوشي ميام نمي تونستم كامنت بذارم. تا اينكه پرشين بلاگ امروز معجزه كرده!!! نثرت رو خيلي دوست دارم. هنوز نصف آرشيو رو بيشتر نخوندم ولي بسيار علاقه مند شده ام. شاد باشي.