کفشهایش - 2


مریم با پاهای لرزان از آسانسور بیرون آمد . دستگیره در ورودی را با دستی که حس نداشت چرخاند و زیر چتر نگاه متعجب خواهرش سوار ماشین شد . بقیه روز را دروغ گفت .... که موعد زنانه‌اش رسیده و خیلی بی‌رمق و بی‌حال است و درد شدیدی هم دارد . اما درد جسمی توجیه خوبی برای خیره‌ ماندنش به در و دیوار پارک نبود .

شب که به خانه آمد همسرش نبود .... انگار هیچوقت نبوده و اتاق خوابش دست نخورده به نظر می‌رسید . اما ناهماهنگی لبه روتختی به مریم نشان داد که آنچه چند ساعت پیش شنیده خواب نبوده ..... و با شوربختی به این فکر کرد که تا به حال چند بار روتختی‌اش نامرتب بوده و او چیزی نفهمیده ..... صدای گریه علیرضای گرسنه به او این مجال را نداد که بیش از این در دریای فکرش غرق شود ....

همسرش نیم ساعت بعد تلفن کرد . محمدرضا تلفن به دست آمد و به مادرش گفت که بابا می‌پرسه چیزی برای خونه لازم نداری ؟ مریم در حالی که به پسر کوچکش شیر می‌داد مبهوت و گنگ به او خیره شد .... و عاقبت با صدایی لرزان جواب داد : نه مامان جان .... چیزی نمی‌خواهیم .

در آن دقایق باقیمانده به آمدن همسرش تمام فکرش مشغول این موضوع بود که الان باید چی‌کار کنم ؟ جیغ بزنم ؟ داد بکشم ؟ بچه‌ها رو بذارم و برم ؟ تف کنم توی صورتش ؟ ببرمش و لبه روتختی رو نشونش بدم و بگم کی این رو نامرتب پهن کرده دوباره ؟ ازش بپرسم دفعه چندمش بوده ؟ گریه کنم ؟ بزنم توی صورتش ؟ بکشمش ؟

پسرک کوچکش را که در آغوشش مثل بره‌ای معصوم خوابیده بود در تختش گذاشت و موقع بیرو‌ن آمدن به تصویر خودش در آینه نگاهی انداخت ... به امید یافتن دلیلی که همسرش را به این مسیر سوق داده بود .

اما هیچ چیز ناخوشایندی ندید . قدش بلند بود و اندامش حتی بعد از دو زایمان نسبتا خوب و متناسب بود . موهایش بلند و مرتب .... با رنگ مورد علاقه‌ خودش و همسرش . به چشمهایش خیره شد و یقین پیدا کرد که این چشمها امشب او را لو خواهند داد . هیچ اثری از فروغ زندگی در آنها دیده نمی‌شد .... خط چشمی که صبح کشیده بود به تدریج ریخته بود و زیر چشمش حلقه سیاهی درست کرده بود .... مثل بخت و روزش .

از جلوی آینه رژ لبش را برداشت و به عادت هر شب به لبهایش مالید .... و عطر گرم و شیرینش را روی گردنش اسپری کرد .... همانجایی که همسرش به محض آمدن می‌بوسید . و در یک لحظه دریافت که به طرز احمقانه‌ای دارد با آن زن رقابت می‌کند . می‌خواست به خودش و همسرش ثابت کند که هنوز زیباست .... و می‌درخشد .

از این فکر عقش گرفت . یک دستمال مرطوب از جعبه بیرون کشید و محکم لبهایش را پاک کرد ...... و حلقه سیاه زیر چشمش را . بعد به دستشویی رفت و سعی کرد با حوله خیس اثر عطر را از گردنش بزداید ..... که البته کار بیهوده‌ای بود .

 وقتی خواست از اتاق بیرون بیاید متوجه پسر بزرگش شد که کنار در ایستاده و ناباورانه به او خیره شده است .... سعی کرد بغضش را قورت بدهد و پسرش را در آغوش کشید ... پسرک دستهایش را دور پاهای مادر حلقه کرد ... انگار می‌‌خواست از مادرش در برابر تمام چیزهای بد دنیا محافظت کند .

صدای زنگ در مادر و پسر را به خودشان آورد . پسرک با شادی به طرف در دوید و به محض باز کردن ، خودش را در دستهای بازشده پدرش پرت کرد ... مریم ایستاده بود و به این فکر می‌کرد که دیشب و تمام شبهای گذشته چقدر از دیدن این صحنه‌ لذت می‌برد ....

جواب سلام همسرش را زیرلبی داد و به نرمی از زیر بوسیده‌شدن در رفت ... مرد به آرامی دنبال او وارد آشپزخانه شد و با دیدن مایه آماده کتلت و سبد سبزی خوردن که مریم از یخچال بیرون آورد به‌به جانانه‌ای گفت و از پشت او را در آغوش کشید .....
دستت درد نکنه خانوووووووم ! خوش گذشت امروز ؟

یک لحظه خواست بگوید به تو بیشتر خوش گذشته که با دیدن پسر بزرگش پشیمان شد . به گفتن بدک نبود اکتفا کرد و خودش را از بغل مرد جدا کرد .

کتلتها را دانه دانه در دستش شکل می‌داد و در ماهیتابه می‌چید ... تمام حواسش را داده بود به گوشه‌های کتلت که نرم نرم تغییر رنگ می‌دادند و مراقبشان بود تا زیاد سرخ نشوند ..... که برای سلامتی خانواده‌اش ضرر نداشته باشند ...

صدای همسرش را شنید که اعلام کرد تا شام آماده می‌شود او یک دوش خواهد گرفت . مریم سکوت کرد و در دلش خدا را شکر کرد که مرد بدون اینکه او بگوید بدنش را خواهد شست .... حتی تصور لمس بدنی که از عرق گناه کثیف است منزجرش می‌کرد .

گوچه‌فرنگی و خیارشوری که خودش آماده کرده بود را باریک باریک برش داد . کنار دیس چید و وسط دیس را پر کرد از کتلتهای خوش آب و رنگی که انگار قالب زده بودند . سبزی خوردن را هم در بشقابی ریخت و میز شام را تکمیل کرد .

شام را در سکوت محض مریم و حرف زدن مدام مرد خوردند . و پسرش که کاملا متوجه تغییر رفتار مادرش شده بود چند باری دم گوش پدرش پرسید که مامان چی شده بابا ؟ و مرد با خنده و شوخی سوال پسرک را جواب داده بود : فکر کنم امروز زندائی‌ات اذیتش کرده ..... مریم باز هم سکوت کرد .

یک ساعتی بعد که پسر بزرگش خوابیده بود و پسر کوچکش هم بعد از بازی با پدرش سیر شده بود و پوشکش هم عوض شده بود و خوابیده بود به ترسناک‌ترین و وحشتناک‌ترین قسمت این ماجرا رسید : خوابیدن کنار همسرش .

بعد از اینکه لباس خوابش را پوشید و روتختی را کنار زد چشمش به ملحفه تشک افتاد . از دست زدن به آن هم کراهت داشت چه برسد به اینکه بخواهد روی آن بخوابد . سریع گوشه‌اش را گرفت و سعی کرد لبه کشدوزی‌شده‌اش را از زیر تشک بیرون بکشد . تشک سنگین بود و اذیت می‌کرد . با شنیدن صدای کلنجار رفتنش ، مرد به اتاق آمد و با تعجب گفت میخوای ملافه رو عوض کنی ؟ مریم زیر لب جواب داد : کثیفه .

مرد آمد طرفش و لبه تشک را کمی بلند کرد تا ملحفه راحت از زیرش در بیاید .... در چشمهایش سوال و حیرت و بهت بود ... عوض شدن ملحفه تخت بعد از 5 روز به نظرش کار عجیبی می‌آمد و کمی هم ........ ترسناک .

 سرانجام وقتی کار تمام شد و به آرامی زیر پتو خزید آن لحظه‌ای که ازش وحشت داشت رسید . دست مرد به آرامی روی بدنش لغزید و صورتش را به قصد بوسه محکم گرفت . مریم چشمهایش را بست و گفت سرش خیلی درد می‌کند و اصلا توانایی هیچ کاری را ندارد . مرد چشمهایش را بوسید و دستش را دور گردن مریم انداخت و شاید کمی هم خوشحال شد که بدخلقی امشب همسرش به دلیل سردرد بوده است .

آن شب و تمام یک ماه بعد از آن شب به همین منوال گذشت . 3 روز بعد مریم به من تلفن کرد و خواست مرا ببیند . خواستم در رستوران محبوبمان قرار بگذارم و تاکید کنم محمدرضا را هم بیاورد تا با پسر من بهشان خوش بگذرد که دوستم با صدایی لرزان گفت حرفهایش طوری نیست که در یک مکان عمومی زده شود . می‌خواهد به خانه‌ام بیاید و حتی الامکان صبح بیاید که تا بعدازظهر که وقت آمدن بچه‌ها از مدرسه است تنها باشیم . و اعلام کرد که حتی علیرضای 9 ماهه را هم نخواهد آورد .

آن روز آمد و تمام اینها را برایم تعریف کرد . من با عضلاتی خشک شده و چشمهایی که اشکشان خشک نمی‌شد به حرفهایش گوش دادم .... به فریادهای عصبی‌اش .... به گریه‌هایش .... و اشکهایی که 3 روز بود زندانی‌شان کرده بود .

آن روز به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم . مریم زنی نبود که بخواهد دل همسرش را بزند . زیبا و خوش‌پوش و شیک بود و تحصیلکرده و خوش‌صحبت . زندگی نسبتا شادی را می‌گذراند و تا 3 روز پیش فکر می‌کرد خوشبخت است . از نظر زناشوئی‌ هم به گفته خودش مشکلی نداشت . روابط زن و شوهری‌شان به حد کافی گرم و پرشور بود و مریم هیچ خللی در این زمینه حس نکرده بود .

و همسرش .... حتی حالا هم با هم موافق بودیم که او مرد خوبی بوده است . یک مرد بسیار مودب و مهربان ... تحصیلکرده و دارای شغلی آبرومند و یک شخصیت اجتماعی سطح بالا .... یک آدم به اصطلاح دست به خیر ... که کافی بود بفهمد جایی مشکل کسی به دستش حل می‌شود و دریغ نمی‌کرد .... مریم مرا قسم داد که آیا در برخوردهایمان چیزی دیده‌ام که چشم پاکی همسرش را زیر سوال ببرد و من بدون تامل جواب دادم که نه .... همسر تو همیشه برای من مثل برادر بوده است .

راهکارها را با هم بررسی کردیم . و عجیب اینکه هیچ کداممان به آبروریزی و طلاق فکر نمی‌کردیم . در ته ذهن خودمان می‌دانستیم این راه به کجا ختم خواهد شد . حداقل پسر بزرگش را از دست خواهد داد و زندگی‌اش را ..... خانه و زندگی‌ای که برای همه چیزش زحمت کشیده بود و نمی‌خواست به همین راحتی از دستش بدهد ... حداقل بدون مبارزه و تلاش نمی‌خواست رهایش کند .

قرار شد مریم فعلا هیچ حرفی نزند و به ظاهر این زندگی را ادامه بدهد . برای فرار کردن از رابطه زناشوئی که مطلقا توان تحملش را نداشت به همسرش گفت که دچار عفونت زنانه شده است و پزشک تا بهبودی کامل ، این قضیه را قدغن کرده است .

2 هفته بعد همسرش به همسر من تلفن کرده بود . شماره همراه من را خواسته بود و گفته بود مشکلی پیش آمده و می‌خواهم از نازنین کمک بگیرم . ( همسر من در جریان بود ) بعد به من تلفن زد و کمی از حال و احوال این روزهایشان تعریف کرد که مریم خیلی ساکت است و اصلا حرف نمی‌زند و کلا دو هفته است که زندگی‌شان به آخرت یزید تبدیل شده .... با مادر و خواهر مریم هم تماس گرفته و از آنها هم پرسیده بود که پاسخ شنیده بود خودشان هم متوجه این تغییرات شده‌اند و مطلقا از دلیلش خبر ندارند ....
و به عنوان آخرین راه حل با من تماس گرفته است و امیدوار است به واسطه این 15 سال دوستی من از چیزی خبر داشته باشم .

چون از قبل آماده این تماس بودم و با خود مریم هم هماهنگ کرده بودم که با همسرم دعوتش کنیم خانه‌مان و ماجرا را به اطلاعش برسانیم ، گفتم که با مریم حرف می‌زنم و بهتر است شما یک شب تنها بیایید منزل ما شاید برای این موضوع راه‌حلی پیدا کنیم .

و بعد هم آمدم پست کفشهایش را نوشتم و طی تبادل نظری که با دوستان روانشناسم از جمله خانم اردیبهشتی نازنینم داشتم به این نتیجه رسیدم که طرح موضوع از جانب ما اصلا کار جالبی نیست و ممکن است همسر مریم را در موضع دفاع از خود قرار بدهد . ضمن اینکه از اول هم همسرم موافق این موضوع نبود و می‌گفت که این قضیه ، اندک اعتبار باقی‌مانده او را نزد ما از بین خواهد برد و این به ضرر زندگی مریم و رابطه دوستی ما است .

مریم را از این کار منصرف کردم و همسرم هم با شوهرش صحبت کرد و ضمن صحبت از چیزهای کلی و مشکلاتی که ممکن است در همه زندگی‌ها به وجود بیاید صمیمانه به او توصیه کرده بود به یک مشاور خانواده مراجعه کنند .

عزیزان من ؛

شرمنده چشمهای نازنینتون که طولانی شد . واقعیت این است که مچ دست راست من دچار تنگی کانال عصبی شده و من یک هفته است که فقط به ضرب مسکن و پماد دیکلوفناک و پیروکسیکام کمی آرام گرفته‌ام . دستم به طرز بسیار عجیبی درد می‌کند و انگار ماهیچه‌هایش در زیر پوست زخم شده است . به طوری که حتی نمی‌توانم ماساژش بدهم .

جواب دادن نصفه و نیمه به کامنتهای چند پست قبلی هم ناشی از همین قضیه است . شرمنده همگی‌تان هستم و بدانید اگر به کامنتی جواب نداده‌ام از روی بی‌ادبی نبوده است .

این پست را هم در طول 3 روز و با دست چپ نوشته‌ام . سعی می‌کنم حداکثر تا فردا و پس فردا داستان را جمع کنم و به اطلاعتان برسانم . هر چند می‌دانید این قضیه هنوز تمام نشده است و احتمالا تا سالها بعد هم تمام نخواهد شد .

/ 112 نظر / 164 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا مامان صدرا

از عرق گناه کثیف است؟؟؟ می دونی اگه این جمله را بگه متهم هم میشه که شوهرت را منهم کردی به ز ن ا کار بودن و از کجا می دونی شرعی نیست می دونم که می دونی.. جناب پیش نماز دانشگاه تهران حجت الاسلام قرائتی فرمودند این همه زن بیوه در این شهر وجود دارد اینها چیکار کنن پس؟ باید به عاقدا بگن وقتی خطبه عقد را می خونه به زوجه بگه خودت را آماده کردی که ممکن است شوهرت را بخواهی با کسی شریک بشی؟ خطا را می شه بخشید.. همانطور که حدیثی است که می گه بدترین مردم کسی است که خطایی را نبخشد و لغزشی را نپوشاند.. اما ... فیلم سعادت آباد را دیدید حتما نه؟ متاسفم برای زنانی از حنس خودم که لیلا حاتمی(اسم تو فیلمش را یادم نیست) را در این فیلم در نقش یک زن هرز می دونن این فیلم به ظرافت نشون داد که اگر مرد میره سراغ عشق و هوسش که شرع بهش مجوز داده.. اگر متمول است و با زنش هم خوبه و به خیال خودش عدالت داره اما دلش پیش عشق جدیدشه.. زن هم می تونه تو موقعیت مشابه قرار بگیره و به خودش اجازه لغزش نده.. به خانواده اش اجازه پاشیده شدن نده به بچه ها و آینده شون لطمه نزنه.. نمی فهمم.. باور کن نمی فهمم.. این داستانی که زیبا نقل کردی من را یاد سعادت

زهرا مامان صدرا

از عرق گناه کثیف است؟؟؟ می دونی اگه این جمله را بگه متهم هم میشه که شوهرت را منهم کردی به ز ن ا کار بودن و از کجا می دونی شرعی نیست می دونم که می دونی.. جناب پیش نماز دانشگاه تهران حجت الاسلام قرائتی فرمودند این همه زن بیوه در این شهر وجود دارد اینها چیکار کنن پس؟ باید به عاقدا بگن وقتی خطبه عقد را می خونه به زوجه بگه خودت را آماده کردی که ممکن است شوهرت را بخواهی با کسی شریک بشی؟ خطا را می شه بخشید.. همانطور که حدیثی است که می گه بدترین مردم کسی است که خطایی را نبخشد و لغزشی را نپوشاند.. اما ... (نصفه ارسال شد دو تیکه اش کردم مجدد فرستادم.. )

زهرا مامان صدرا

فیلم سعادت آباد را دیدید حتما نه؟ متاسفم برای زنانی از حنس خودم که لیلا حاتمی(اسم تو فیلمش را یادم نیست) را در این فیلم در نقش یک زن هرز می دونن این فیلم به ظرافت نشون داد که اگر مرد میره سراغ عشق و هوسش که شرع بهش مجوز داده.. اگر متمول است و با زنش هم خوبه و به خیال خودش عدالت داره اما دلش پیش عشق جدیدشه.. زن هم می تونه تو موقعیت مشابه قرار بگیره و به خودش اجازه لغزش نده.. به خانواده اش اجازه پاشیده شدن نده به بچه ها و آینده شون لطمه نزنه.. نمی فهمم.. باور کن نمی فهمم.. این داستانی که زیبا نقل کردی من را یاد سعادت آباد انداخت..

خاموش

همیشه زنهایی که معشوقه هستن گناهکار تصور میشن. اما این تصور همیشه درست نیست. خیلی از این معشوقه ها همیشه پنهانی می مونن و دست مردا به خاطر این که معشوقه لوشون میدن رو نمیشه بلکه به خاطر بی احتیاطی خودشون رو میشه. اون معشوقه خودش هم درگیر یک رابطه غلط شده. رابطه غلطی که دلیل به وجود آمدنش تا حدی به همسر مرد برمیگرده. معشوقه ها خیلی هاشون قربانی هستند و رنج زیادی را تحمل میکنند. مرد میاد میگه من با زنم مشکل دارم جدا میشم ازش جدا میشم. معشوقه میگه خب برو هر وقت جدا شدی بیا. اما کی میدونه که چه اتفاقاتی میفته که مرد هیچوقت جدا نمیشه و معشوقه معشوقه می مونه و خیلی وقتا به سختی و با دلی مجروح خودشو از این منجلاب بیرون میکشه؟ خیلی وقتا خیلی راحت میشه زندگی یک مرد را نابود کرد، اما معشوقه این کار را نمیکنه . نازنین معشوقه ها همیشه هرزه نیستد. کمی دقیق تر به این مسئله نگاه کنید. مردا خیلی راحت خیلی راحت خیانت میکنند، اصلا تصورش را هم نمیکنید. مرد مهربون، با وقار ، به فکر زن و بچه که نمیخواد زنش آسیب ببینه اما به خاطر یک معشوقه اشک میریزه و با تمام وجودت حس میکنی دوستت داره، دیدم که میگم.

خاموش

شاید انتقام البته نه به اون شکل که مرد انجام داده راه خوبی برای آرامش این خانم باشه و اگه قصد ادامه زندگی داره راحت تر بتونه زندگیشو ادامه بده. انتقامی که تا مغز استخوان مرد را بسوزونه . ولی یک انتقام حساب شده و برنامه ریزی شده که فقط برای سوزوندن مرد باشه نه چیز دیگه، چون جدای مسائل اخلاقی، اینجا ایرانه و حکم ایشون بعد از انتقام واقعی سنگساره !

فاطیما

سلام نازنین جان انشالله دستتون هر چه زودتر خوب بشه عزیزم در جواب یکی از کامنتهایی به اسم خاموش باید بگم نمیدونم چرا اسرار داریم قتی مردی خیانت میکنه حتما مشکلی با همسرش داره ؟و وقتی یک زن به شوهرش خیانت میکنه حتما میگیم هرزه است چرااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بدم میاد از این حرفا و این بهانه های تو خالی

ساحل

آخی ای شاالله زئدی خوب شی نازنین جان...چقدر بد...زندگیای متاهلی این روزا ترسناک شدن

ننه قدقد

وقتی مردها می دونن زن هیچ غلطی نمی تونه بکنه خب وسوسه می شن. قانون ایران قدرت بی حصر به مردها داده خب اونام باید خیلی دیگه محکم باشن که از امکانتشون استفاده نکنن. یک مشاور می گفت نود درصد مردها دارن این کارو می کنن او وقتی این عدد رو شنیدم دیوانه شدم و گفتم من هر جور شده از این مملکت میرم، یک بز گر گله را گر می کند. همه مردها به هم نگاه می کنند باباخره. من تحمل دوستتو ندارم. مطمئنم اگه جاش بودم یا خودمو می کشتم یا مرد رو! یعنی اگر آدم فکر کنه خب می تونه با گرفتن حقش از مردی که نارو زده طلاق بگیره به ادم فشار نمیاد اما همچین فشاری که هیچ کاری از دستت بر نیاد واقعاً کشندس.

يك خواننده خاموش

بازم سلام دفعه قبل يادم رفت بهت بگم يك دكتري هست متخصص طب فيزيكي و توانبخشي بنام پيمان بنكدار فكر كنم دواي درد دستت پيش اونه اگه خواستي بگو شماره اش رو بهت بدم اگه تو اينترنت هم سرچ كني پيداش ميكني منم تقريبا همين مشكل رو داشتم با درمان اون خوب شدم

سانیا

صرفا می خوام جواب یه شکلاتو بدم جناب چرا فکر می کنی از یه مرد که اسمش شوهره بهتر پیدا نمیشه خوش اندام تر خوش تیپ تر با سواد تر لاغرتر تپل تر این چه منطقیه خدایی اگه یه زن به شوهرش خیانت کنه فقط برای فان قابل قبوله میگن شوهرشو دوست داشته ولی نیاز به یک کمی تنوع داشته مگن زن زمین نیست که سندش به امت بزنی ترا خدا یه کم فسفر بسوزون

Whoops, looks like something went wrong.