آغاز یک قصه ، قصه نوشتن


من مدت زیادی بود که وبلاگ می‌خواندم . شاید بشود گفت تبدیل به یک خواننده حرفه‌ای وبلاگ شده بودم . برای خودم دوستانی در این دنیای مجازی پیدا کرده بودم و نوشته‌هایشان را دنبال می‌کردم و هر از گاهی نظر می‌نوشتم . بیشتر دوستانی که داشتم خانمهای موفق و شاغلی بودند که یا از محیط کارشان می‌نوشتند و یا با قلم زیبایشان وقایع اطرافمان را تجزیه و تحلیل می‌کردند .

از نظر خودم هرگز نمی‌توانستم یک وبلاگ را اداره کنم . گمان می‌کردم یک زن خانه‌دار اصولا چیز زیادی ندارد که بخواهد بنویسد . به خصوص که در آن زمان ، در آرشیو یکی از بلاگرهای بسیار مورد علاقه‌ام خواندم که اصلا تمایلی ندارد نوشته‌هایش را خانمهای خانه‌دار بخوانند .... نوشته بود چیزهایی که می‌‌نویسد هیچ به درد یک زنی که صبح تا شب در خانه‌اش نشسته نمی‌خورد و بهتر است اینطور خانمها وقتشان را در وب ایشان هدر ندهند ....

اما من چیز غیر قابل فهمی در آن وب نخوانده بودم . دغدغه‌هایمان شبیه هم بود و نگرانی‌ها و دل‌مشغولی‌هایمان نیز .... برایم عجیب بود که فکر می‌کرد اگر زنی در خانه نشسته باشد افکارش محدود می‌شود به پختن ناهار و شام و شستن ظرف و مرتب کردن خود و خانه‌اش برای ورود آقای همسر ....

سالها قبل به درخواست خودم از بانک استعفا داده بودم و هیچ نمی‌فهمیدم که نازنین خانه‌دار امروز چه فرقی با نازنین کارمند بانک 10 سال پیش دارد ....

تصمیم گرفتم بنویسم . که البته برایم خیلی سخت بود .... برای منی که تجربه نوشتن‌هایم محدود می‌شد به چند داستان کوتاه و دل نوشته و نقدهای آماتوری فیلم در مجله مهر 14 سال پیش (یادتان هست ؟) و ایران جوان 12 سال پیش و نهایتا همشهری جوان 4 سال پیش ... حس می‌کردم قلمم عقیم شده ... گفتم خودم را امتحان می‌کنم .

با راهنمایی‌ها و تشویق‌های کرال عزیزم این وبلاگ را ثبت کردم . شب قبلش داشتیم در مورد آدرس وبلاگ و نامش با هم گپ می‌زدیم که از من پرسید دوست دارم در مورد چه چیزهایی بنویسم ؟ کمی فکر کردم و گفتم می‌خواهم از خوشبختی‌ای که احساس می‌کنم بنویسم ... می‌‌خواهم نوشته‌های این وبلاگ حس خوبی از شادی و خوشبختی به خواننده‌ها هدیه دهد و کرال این نام را انتخاب کرد : خوشبختی زیر پوست من .

و به راستی که احساس سعادت می‌‌کردم .... کشتی زندگی‌ مشترکم را در طول سالیان دراز از دریاهای پرتلاطم و خروشان ناملایمات به سلامت عبور داده بودم و اکنون به جزیره امن آرامش رسیده بودم .... بعد از سالها احساس امنیت و شادی می‌کردم ... مادری داشتم که اگر کفر نبود می‌پرستیدمش ..... سالها با بیماری سختش جنگیده بود و در تمام این سالها کنارش ایستاده بودم ... بهبودی در احوالش پیدا شده بود و ما به راستی می‌پنداشتیم تا سالها بعد کنارمان می‌ماند ...

پسرکم دوره سختی در زندگی‌اش گذرانده بود که برای من به اندازه 10 سال طول کشیده بود ..... بعد از ماههای طولانی که در اتاق انتظار پزشکان گذرانده بودم به ثبات و بهبودی نسبی رسیده بود و من با تمام وجودم خدا را شاکر بودم ...

جمع خانواده‌ای گرم و صمیمی و مهربان داشتم ... روابط همسر سخت‌گیر و بهانه‌گیرم را با خانواده‌ام کنترل کرده بودم و دو کفه ترازو را برابر نگه داشته بودم .... و از صمیم قلبم احساس می‌کردم با هم بودنمان به تمام استرس‌ها و نگرانی‌هایی که تحمل می‌کردم می‌ارزد ....

خانه رویایی‌ام را داشتم .... در محله‌ای که بسیار دوستش داشتم . خانه را آن چنان که دلخواهم بود آراسته بودم و بیرون که می‌رفتم لحظه شماری می‌کردم برای بازگشت به جزیره آرامشم ....

اما ......

در طول مدت وبلاگ‌نویسی‌ ، طوفان حوادث با چنان شدت و قدرتی طومار سعادت من را در هم پیچید که گاهی خودم هم مبهوت می‌مانم ... از حجم این بدبیاری .....

ناباورانه مادرم را از دست دادم . زنی که 8 سال با بیماری‌اش جنگیده بود و هنوز توانش را از دست نداده بود در عرض 3-2 ماه از دستمان رفت .... پر کشید از قفس آغوشمان ... مادری که عاشقانه دوستش داشتیم ... و دوستمان داشت ... روزی نیست که به یاد مادرم اشک نریزم .... ساعتی نیست که از فکر او فارغ شوم .... همین امشب با دیدن خرمالوهایی که همسرم خریده بود فقط اشک ریختم ... اشکهایی که هرگز خشک نخواهند شد .

روابط خانوادگی‌ام هم که لابد یادتان هست ..... با چه فضاحتی از بین رفت .... باورنکردنی ... از آن جمع شاد و صمیمی فقط نشانی در عکسها مانده .... عکسهای سفرهایمان .... تفریحات خارج از شهرمان ... رستوران‌گردی‌هایمان ...

اما خوب ... به هر حال جای شکر دارد هنوز .... من پسر و همسرم را دارم .... پدرم را و خواهر و برادرم را .... بوی مادرم را از خواهر کوچکم می‌توانم استشمام کنم .... و خانه‌ام را ..... خانه‌ای که البته دیگر جزیره آرامشم نیست ..... خانه‌ای که تا بتوانم پای به اتاق سومش نمی‌گذارم چون مادرم آن اتاق و منظره روبرویش را خیلی دوست داشت .... و من غمگینم از این بابت که در طول چند ماه آخر زندگی مادرم به خاطر مسائل پیش‌آمده ، مادرم به خانه‌ام نیامد و منظره روح‌افزای آن اتاق را ندید ....

چیزهای خوبتری هم هست ... بهترین دوستانم را همینجا یافتم . جایی خوانده بودم که آخرین محیطی که آدمها می‌توانند دوست صمیمی پیدا کنند دانشگاه است . دوستی‌های محیط کار عموما یکرنگ و خالص نیست و دوستی‌های قبل از دانشگاه هم غالبا فاقد پختگی لازم برای شکل گرفتن یک رابطه دوستی تمام عیار است . اما به این اصل باید محیط وبلاگ نویسی را هم اضافه کرد . که دوستان وبلاگی من حتی از دوستان دانشگاهم نیز وفادارتر و یکرنگ‌تر و صمیمی‌تر بودند برایم ....

القصه ..... یک سال است که با شما به سر می‌برم . یک سال است که شما را دارم و برایتان می‌نویسم . بیش از 220 هزار بازدید و 11 هزار کامنت به من می‌گوید که حرفهایم را دوست داشته‌اید ... یک سال است با اشکهای من گریسته‌اید و با شادی‌هایم لبخند زده‌اید .... برای مادرم دعا کردید و نماز خواندید و قرآن ختم کردید .... من بی‌دین آن روز را دوباره به خدا گره زدید .... تشویقم کردید ... حمایتم کردید و باعث شدید باور کنم دختر خوبی بوده‌ام برای مادرم ... و مادر خوبی‌ام برای فرزندم . آرامش و اطمینان قلبی را که اکنون حس می‌کنم و وجدان آسوده‌ام از بابت مادرم را به شما مدیونم .... شما به من باوراندید که مادرم از من راضی بوده .... و احتمالا خدا هم راضی خواهد بود .

سپاس گنجینه‌های پرارزش زندگی من  ..... با تمام قلبم سپاس‌گزارم .

/ 125 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرام(یه مامان از آلمان)

نازنین جان من به نوبه خودم از تو بخاطر نوشتنت متشکرم[گل][گل][گل]

رعنا

خدا بیامرزه مادرتو عزیز دلم... من هم از زمان فوت مادر عزیزت... از طریق شیرین جون شناختمت....نوشتنت حرف نداره ... ممنونم که هستی

tapoo

آخی یک سال شد که میخونمت !!!!!! حواسم نبود .... خدا روح مادرت رو غرق آرامش و رحمت کنه روزهای سختی رو گذروندی و صد البته که صبوری و متانت و عشق مثال زدنی ت به خانوادت این همه آدم رو پای ثابت اینجا نگه داشته ... امیدوارم امسال پستهای شاد و قشنگی اینجا داشته باشی دوست قدیمی [گل]

هندسام

ممنون که مینویس وممنون از کرال که مشوقت بود[لبخند]ماچم رو لپتون

الی

زن خانه دار اگه به معنی تو باشه فرقی با شاغل نداره اما شاید اون ادم منظورش ادمایی بوده که هیچ مسئولیتی ندارن و تو خونه می خورن و می خوابن حالا چه شوهر دارن و کلی کلفت و نوکر یا خونه بابان انسانی که مسئولیت پذیر نباشه مشکل داره

هانی شف

خیلیییییییییییییییییییی خوشحالم که قبل از یک سالگی اینجا رو پیدا کردم و از نوشته های خوبت استفاده کردم نازنین جونم..خیلی خیلی قلکت رو دوست دارم و امیدوارم همچنان پر انرژی بنویسی عزیزم

کیمیاگر

نازنین جان ممنون از دعایت برای مادرم ارزو میکنم انعکاس دعایت سلامتی خودت وعزیزانت باشه نازنین جان در رابطه با پیوند مادرم در اولین کمیسون پزشکی که متشکل از چند هماتولوژیست وانکولوژیست بود تصمیم بر الزامی بودن پیوند بود (دختر خاله من که نفرولوژیست کودکان هستن از دوستان نزدیک یکی از هماتولوژیست تیم پیوند هستن از ایشان خواستن تصمیم به نفع بیمار باشد) قبل پیوند نیز باید معاینات کامل قلب و ریه ENTروانپزشکی ودندانپزشکی انجام شه حتی دندانپزشک تیم گفتن دندانهای پرشده باید همه تخریب ومجدد پر شود تا اطمینان حاصل شه که عفونت مخفی وجود نداره همه این کارا انجام شد تمام مدارک برای انجام پیوند تایید شد تا در کمیسیون نهایی که با حضور بیمار واعضای تیم تشکیل میشه مطرح بشه کمیسونی که سوالاش از بیمار مثل امتحان گزینش میمونه!در کمیسون نهایی تصمیم بر عدم انجام پیوند بود یکی از پزشکا میگفت اگه بالای 5درصد احتمال خطر بدیم بیمار رو بستری نمیکنیم ظاهرا اون زمان از 4بیماری که جهت پیون بستری شدن 2نفر متاسفانه فوت شدن (یعنی 50درصد مورتالیتی) واین عدد برای یه مرکز پژوهشی درمانی دانشگ

مریم

منم می خواستم ازتون واسه اینکه می نویسید تشکر کنم. بر خلاف خیلی از وبلاگها با خوندن نوشته های شما همیشه حسی از زندگی به خواننده منتقل میشه. یه زندگیه واقعی با تمام زیباییهاش و سختیهاش. و این در دوره ای که اینقدر گیج شدیم که زندگی رو هم گم کردیم واقعا غنیمتی ست.

ندا

سلام نازنین خوبم با تاخیر زیاد ( ایکون یک ندای بسیار بسیار بسیار شرمنده ) تبریک میگم یک سالگی خانه زیبای مجازی تو . وبی که همیشه از خوندش لذت میبریم ... وقتی خوشحال و شادی با تک تک کلمات حک شده تو اون ذوق میکنیم و زمانی که از ناراحتی هات نوشتی با تو و کنار تو ناراحت شدیم اشک ریختیم و بی تابی کردیم وبی که هیچ وقت رنگ د ر و غ و ر ی ا نگرفت ... خوشحالم که مینوسی خوشحالم که میخونمت لذت میبرم یاد میگیرم و ... [گل]

رایحه

سلام تمام پستهای این صفحه ات رو خوندم فهمیدم که مامانتون فوت کرده تسلیت میگم... وبلاگتون برنده شده چهارمین وبلاگ تبریک میگم... امیدوارم موفق باشید دوست عزیز... و اینکه چه کسی گفته یه خانم خانه دار نمیتونه وبلاگ بنویسه و از وبلاگ خانمهای کارمند نمیتونه بازدید کنه چون چیزی نمیفهمه ... حالم ازاین طرز فکرها به هم میخوره ...[نیشخند] خوشحالم که با شما اشنا شدم