زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

او پروردگار من است
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: غمگنانه‌هایم

 آن شب که در کف حمام برای اولین بار به طور مستقیم با خدای خودم حرف زدم به تنها چیزی که علاقمند بودم , حفظ زندگی ام بود . به نظر می رسید به حالت ناامیدی مطلق و آن یاس تهدید کننده زندگی رسیده ام . و به ذهنم خطور کرد که گاه کسانی که به چنین حالتی می رسند , برای یاری گرفتن به خداوند روی می آورند . گمان می کنم این موضوع را در جایی یا کتابی خوانده بودم .

 آنچه در میان نفس نفس زدن و هق هق گریه کردن از خداوند خواستم این بود " سلام , خداوندا . من بنده تو لیز هستم . از اینکه می توانم با تو ارتباط داشته باشم حال خوبی دارم "

 درست است - داشتم با خالق هستی طوری حرف می زدم گویی تازه به بودنش ایمان آورده بودم , ولی در واقع , این همه کاری بود که می توانستم انجام دهم تا بتوانم حرفم را ادامه بدهم .

 " از تو کمک و یاری می خواهم , چون به دردسری واقعی دچار شده ام . متاسفم که پیش از این به طور مستقیم با تو به راز و نیاز نپرداخته ام , اما امیدوارم همیشه قدردانی فراوانم را بابت همه نعمت هایی که در زندگی ام به من عنایت کرده ای به جای آورده باشم ."

 این فکر سبب شد با شدت بیشتر هق هق گریه کنم . خداوند ناظر بر کار من بود . خودم را جمع و جور کردم و ادامه دادم :" من در عبادت کردن خبره نیستم , اما به لطف تو سعی ام را می کنم . خداوندا بی اندازه به کمک و یاری ات نیاز دارم . نمی دانم چه کنم . پاسخی لازم دارم . لطفا راه راست را به من نشان بده ...."

 
و به این ترتیب هق هقم کم و کمتر شد تا به جمله - لطفا راه راست را به من نشان بده - رسید که آن را بارها و بارها تکرار کردم . نمی دانم چند بار این جمله را با التماس گفتم . تنها می دانم مانند کسی تقاضا می کردم که خواهان حفظ زندگی خود است . و گریستن ادامه یافت تا آنکه به طور ناگهانی قطع شد .

 
کاملا ناگهانی دریافتم که دیگر گریه نمی کنم . در واقع , وسط گریه کردن , از گریستن دست کشیده بودم . احساس درماندگی وبیچارگی ام به طور کامل از وجودم رخت بربسته بود . پیشانی ام را از کف زمین بلند کردم و در عین شگفت زدگی نشستم و از خودم پرسیدم : " آیا نیروی عظیمی که اکنون مرا از گریستن بازداشت , از سوی پروردگار بوده است ؟ "

 گرمای مهر و محبت نهفته در آن نیرو , برای همیشه مهر تاییدی بود بر ایمانم به خداوند .... چگونه می توانم توصیفش کنم ؟؟؟؟؟

                               برگرفته از کتاب خوردن , نیایش , مهرورزی نوشته الیزابت گیلبرت

 

پ.ن : دوستان جانی ام .... امروز بسیار دعایم کنید ... یقین دارم که دعای دوستانی چون شما مقبولتر است به پیشگاه خداوند تا منی که بسیاری اوقات , قدرشناسی را از یاد برده ام ... دعایم کنید تا خداوند عیدی مرا هم بدهد ......