زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

صاعقه فرود آمد + حال نوشت
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی

همه چیز تمام شد ... به همین راحتی که نه .... با فضاحت تمام ....

همه چیز از دست رفت ... روابط خانوادگی ام ... احترام خانواده ام ... احترام همسرم ....  آبروی 40 ساله پدرم در محله ...

به خواب هم شبی مثل دیشب را نمی دیدم ... آن فریادها ....دشنام ها ... شیشه‌های شکسته ... خونهایی که از دم در ریخته شده بود تا روی فرشهای ابریشم مادرم ....

کف پاهایم چاک چاک شده ... با پای برهنه روی شیشه خرده ها دویده ام تا برادرم را بگیرم .... مادرم را که روی پله ها مچاله شده بود تقریبا بغل کردم و بردمش داخل خانه ... خواهرم نزدیک بود بچه اش را سقط کند .... از دیشب بیمارستان بستری است ...

حال مرگ دارم .... در خانواده من هیچگاه ...هیچوقت چنین ماجرایی نبوده .... هر چه بوده احترام بوده و محبت ... ادب و شرافت ...

نمی دانم این چه بلایی بود که به سر من آمد ... کاش همین الان می مردم ...

_________________________

دوستان نازنینم ... دوستان از خواهر مهربانترم .... متاسفم که ناراحت شدید ... ببخشید که توان پاسخگویی به مهر و محبتتان را ندارم ....

من زنده ام هنوز .... گرچه باور نمی کنم شبی مثل دیشب را دیده باشم و هنوز زنده باشم .... شاید خیلی بی غیرتم که هنوز نفس می کشم ......

خانواده ام هم خوبند ... مادرم جان به در برد از دیشب .... خطر سقط هم از سر خواهرم رد شد .... پدرم هم نسبتا خوب است .....

دیگر نگران من نباشید .... فقط برایم دعا کنید که خدا یا این مشکل را حل کند یا مرگ مرا زودتر برساند ... چاره دیگری برای خودم نمی بینم .....

با تمام وجودم سپاسگزارم ....... از همه تان ...... از تک تکتان .......