زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

آخرین اخبار از شوهر خواهر متشرع + بعدا نوشت
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی ،داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام

شنبه شب همه چیز رو همسرم فهمید . سر میز شام بودیم که پدرم زنگ زد . گفت که شوهر خواهرم تماس گرفته و خواسته که فردا با پدرم و پدرش بروند دفتر وکیل ما .... که وکیل نامه مد نظر رو اونجوری که پدرشون می خواد بنویسه و ایشون هم امضا کنند و والسلام ...

حالا شما فکر کنید همسر و پسرک داشتند شام می خوردند و بنده هم یک ساقه کرفس دستم بود و داشتم خرت خرت اون رو می جویدم که این تلفن زده شد . ساقه کرفس همچون دسته بیلی بی مصرف در دست من بی حرکت مونده بود و من با رنگ پریده داشتم به حرفهای پدرم گوش می دادم . همسرم هم شام خوردن رو متوقف کرده بود و با دقت من رو زیر نظر گرفته بود و من همزمان داشتم فکر می کردم که اولا چه بامبول جدیدی در راه است و دوم هم اینها را چگونه به همسرم بگویم که با این تلفن و این پریشان حالی من , دیگر امکان ندارد که بتوانم چیزی را مخفی کنم ...

با پدرم خداحافظی کردم و در جواب نگاه پرسشگر همسرم گفتم که تا شامت را نخوری چیزی نمی گویم ... اما باز هم پرسید که مربوط به نامه است ؟ با تکان سر تایید کردم و گفتم مساله خاصی نیست شامت را بخور ...

و دیگر از بعدش نمی خواهم بگویم ... که با شنیدن شرح ماوقع چه قیامتی در خانه ما به پا شد ... همسرم زنگ زد به پدرم و با تندی و عصبانیت اعلام کرد که دیگر تا آخر عمرش نمی خواد روی شوهر خواهرم را ببیند ...

از دیروز هم نپرسید ... که من چه فشار روحی و عصبی رو متحمل شدم تا اینها رفتند و آمدند ... که همسرم ساعتی یک مرتبه زنگ می زد و از من سوال می کرد ...

پدرم هم به شوهر خواهرم گفته بود که اگر پدرت می خواهد دخالت کند من دیگر نمی آیم . و چه عجب که گوش کرده بود و پدرش را نیاورده بود .

دوتایی با پدر من رفتند دفتر وکیل و بعد از یک و نیم ساعت گفتگو و چانه زنی , آخر سر هم نامه را امضا نکرد و آمد بیرون ... دیگر علنا می گوید که این سود پول حرام است و من نمی خواهم جهنمی بشوم به واسطه این درخواست ... بی شرف می گوید که وکالت من را باطل کنید و خودتان دوباره بروید دنبال شکایت ... خوب 5/1 سال دیگر هم بدوید دوباره ...

خنده دار اینجاست که خودش را صاحب حق می داند در این چک ... می گوید من شکایت ندارم ! انگار اصلا این چک و این طلب مال او بوده که حالا بابت خسارتش شکایت ندارد ...

و البته پدرم هم از دستش بسیار عصبانی و ناراحت و دلگیر است ... به خواهرم اولتیماتوم داده که دعا کن همسرت هیچوقت به من احتیاج پیدا نکند ... هیچوقت لازم نباشد من کاری برایش بکنم ... که آنوقت من می دانم و او ... همانطور که روی مرا زمین زده و به حرف من بی احترامی کرده , جواب خواهد گرفت ...

تا به حال نفرینش نکرده بودم ... همه اش می گفتم هر بلایی که سر او بیاید دامن خواهرم را هم می گیرد ... اما دیشب آرزو کردم که همین بلا سر خودش بیاید ... که از روی اعتماد فامیلی اختیار پولش را بدهد دست یکی دیگر و او هم به اعتمادش خیانت کند ... که برای پولش کس دیگری تصمیم بگیرد ... تقاص این شبهایی که به ما تحمیل کرده را پس بدهد ...

حال ما را خدا می داند .... همسر بیچاره ام شب تا صبح خوابش نمی برد ... زندگیمان را کرده آخرت یزید این بشر ...

از همه بیشتر اعتماد بی جایی که کردیم دل ما را می سوزاند ... که اختیار پول خودمان را دادیم دست این ادم که حالا بیاید برای ما تعیین تکلیف کند که بگیرید یا نگیرید ...

گفته بودم بهتان از مهربانی همسرم ... خواهرم و همسرش هم از این محبتها هیچگاه بی نصیب نبوده اند ... چند هفته پیش که رفته بودیم برای خواهرم سیسمونی بخریم , چند تکه بزرگش در ماشین من جا نمی شد . خواهرم زنگ زد به همین بی دین که عصری بیا اینها رو تحویل بگیر ... گفته بود که من کار دارم و نمی توانم و بدهید آژانس بیاورد ... وسائل بچه خودش را که مادرم خریده بود می گفت وقت نمی کنم بیایم و ببرم ... هر قدر خواهرم گفت که اینها را باید از نظر فنی چک کنی و تحویل بگیری , با خنده و شوخی گفته بود که انشاالله همه چیزش درست است ... بدهید آژانس بیاورد ...

همان موقع همسرم زنگ زد که حال مرا بپرسد ... وقتی بهش گفتم که چه خبر شده اطمینان داد به من که نگران نباش ... خودم عصری می آیم همه را چک می کنم و تحویل می گیرم و می برم منزل مامان تحویل می دهم ... یکی دو بار دیگر هم زنگ زد که اذیت نکنید خودتان را ... من می آیم همه را می آورم برایتان ...

آن روز که داشتیم بر می گشتیم مادرم برای اولین بار در زندگیم به من گفت که نازنین شیرم را حلالت نمی کنم اگه شوهرت رو اذیت کنی ... راضی نیستم ازت اگه یه وقتی ناراحت کنی این مرد رو ... انقدر که این مرد با محبته ...

کم نبوده در زندگی من این ماجراها ... من آخرینش رو برایتان مثال زدم ...

و حالا ببینید که با ما چه کردند اینها ... تف به این دنیا و مال دنیا .... تف به هر چه روابط خواهر برادری است ...

از من می شنوید در زندگی به هیچ کس اعتماد نکنید ... الا به پدر و مادر و همسرتان ... آن هم اگر توانستید ... اگر ...

بعدا نوشت : به خاطر تغییرات پرشین بلاگ , فعلا کامنت گذاشتن خیلی سخت شده ... این مدت خیلی خصوصی گرفتم که کامنت من کوش ؟!!! من هم تایید نظرات رو برداشتم تا اگه نظرتون ثبت نشد , خودتون متوجه بشید ... ببخشید ... ولی در حال حاضر کار دیگه ای از دستم بر نمیاد ...

کامنتهاتون رو هم جواب خواهم داد ... عموما آخر شب . و مطمئنم این وضعیت پرشین بلاگ موقتیه ... بالاخره تغییر هزینه داره !