زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

آخر هفته دل انگیز من ...
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی ،داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام ،کتاب

پنجشنبه شب رفته بودم شهر کتاب ... این شعبه Book City با بقیه جاها فرق می کند ... خبری از سکوت و آرامشی که معمولا در کتابفروشی ها می بینیم , نیست . پر هیاهو و شلوغ ... همه با هم صحبت می کنند و معمولا شجر.یان می خواند ... پدر یا پسر ...

پسرکم را با همسرجان می فرستم آن پشت که غرفه کودکان است . و خودم مات و مبهوت وسط قفسه های مملو از کتاب می ایستم ... نفس عمیقی می کشم و بوی کاغذ را فرو می دهم ... و به آهستگی شروع می کنم به بررسی دانه دانه شان ...

مدتهاست چنین حس خوبی نداشته ام ... بوی کاغذ تمام دلهره و اضطراب چند روزه ام را از بین می برد ...

این هم شرح تعطیلات آخر هفته من ! :

کار ما و شوهر خواهر متشرع درست نشده که هیچ , بسیار پیچیده تر و بغرنج تر شده ... پنجشنبه ظهر , ایشان با پدر من رفته اند مسجد محل و از پیشنماز مسجد مشورت خواسته اند . حاج آقای مذکور بعد از شنیدن شرح ماوقع 3 مرتبه بی وقفه فرموده اند ربا اندر ربا اندر ربا است و این سود تعیین شده حرام است , حرام است , حرام است . هر چه سریعتر پایت را از این ماجرا بیرون بکش !

پیشکار مالی مسجد هم که آنجا نشسته بوده از شوهر خواهر من می پرسد که اصل چک را چه کار کرده ای ؟ او هم گفته که دادم به باجناقم . پیشکار دوباره می پرسد که خوب , شیرینی چی بهت داد ؟ شوهرخواهرم هم گفته که از اول همچین قراری نداشتیم . جناب پیشکار دلسوزانه فرموده اند که خیلی بی معرفته باجناقت ! حداقل باید سوئیچ یه ماشین رو می داد بهت !

این جریان را پدر من آمده و برای مادرم تعریف کرده . و اضافه کرده که همسر خواهرم از این حرف خیلی هم بدش آمده و گفته که من به این پولها احتیاجی ندارم. ( و البته راست می گوید )

از آن طرف هم پیشنماز محل تلفن را بر میدارد و زنگ می زند به پدر شوهرخواهرم ... که چه نشسته ای که بچه ات خودش را دارد در چاه می اندازد ... ( فقط عمق امانتداری حجه الاسلام مذکور را داشته باشید ) آقای پدر هم خودشان مجتهدی هستند در نوع خودشان . ایشان هم زنگ زده به شوهر خواهرم و هر چه فحش و فضیحت پدرانه بوده حواله پسرش کرده و گفته مطلقا همچین نامه ای رو امضا نکن تا خودم بروم با وکیلم صحبت کنم و ببینم چطور می شود پای تو را از این ماجرا بیرون بکشیم ...

حالا شما فکر کنید جریانی که قرار نبود از دایره خانواده من فراتر رود , حالا به کجاها رسیده که حتی پیشکار مالی مسجد محل در موردش اظهار فضل و عقیده می کند ...

و من خنده ام می گیرد از زندگی در مملکت اسلامی که عالم دینی اش حرف حکومت را قبول ندارد و حکومتش حرف عالم دینی اش را ...

و از طرف دیگر 3 روز است که با بهانه های واهی همسرم را سر میدوانم ... یک روز شوهر خواهرم را از صبح تا نصفه شب در کارخانه اش بالای سر کارگرها نگه می دارم و روز دیگر پدرم را به مجلس خاکسپاری یکی از اقوام دور پدری می فرستم و امروز را دیگر نمی دانم چه بگویم ...

که مثل روز برایم روشن است اگر از این جریانات باخبر شود قیامت به پا می کند ....

حالا همه اینها را ول کنید ! حرف مادرجانمان را کجای دلمان بگذاریم که دیروز با لحنی دلسوزانه گفتند : فلانی ( شوهر خواهرم ) خیلی هم دلش برای شوهرت می سوزد ! گفته که من اصلا دلم نمی خواد کاری کنم که این پول سوخت بشه !

و من مات و متحیرم که مگه قرار است کاری کند که پول ما بسوزد ؟ یعنی ما به خاطر این اعتماد باید 130 میلیون خسارت بدهیم ؟؟؟

در آن صورت من جواب همسرم را چه بدهم ؟؟؟