زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

پادشاهی شبانه
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شب ،کتاب

شب , قلمرو پادشاهی من است ... از نیمه که می گذرد دیگر کاملا تنها می شوم ... درب اتاق پسرک و اتاق خودمان را می بندم و راه می افتم در خانه . اول چرخی در آشپزخانه می زنم ... میز را مرتب می کنم و ظرفهای شام را در ظرفشوئی می چینم . بعد دستمال مخصوص میز را بر میدارم و محکم روی شیشه میز می کشم ... باقیمانده سبد میوه شسته شده را در ظرف پلاستیکی در داری می ریزم و در یخچال می گذارم ... دستمالی هم روی اجاق گاز می کشم و بعد به وضعیت گلدانهای بنفشه آفریقایی که پشت پنجره ردیفشان کرده ام رسیدگی می کنم ..... برگهایشان را ... رطوبت خاکشان را ...

در تمام این مدت هدفون در گوشم است و یکی یکی آهنگهای فولدر خودم را گوش می دهم ... که طیف مختلفی است از خوانندگان ایرانی و ترکیه ای و اسپانیایی و آمریکایی ... بدون هیچ نظم و ترتیب مشخصی ...

کارم که در آشپزخانه تمام می شود نوبت پذیرائی و نشیمن است . دانه دانه اسباب بازیهایی که پسرک فراموش کرده یا تنبلی اش آمده که به اتاقش ببرد را از اینور و آنور جمع می کنم . این "اینور و آنور" ی که می گویم طیف وسیعی را شامل می شود . از زیر مبلهای پذیرائی بگیرید تا درز بین پشتی و کفی مبلهای راحتی .... حتی پشت میز تلویزیون ... همه را جمع می کنم تا یکجا ببرم داخل اتاقش . بعد نوبت روزنامه هاست . 3 روزنامه ای که همسرم هر شب می خرد و فقط صفحات اخبار اقتصادی و سیاسی اش را می خواند . ورقهای در هم فرورفته را باز می کنم و صفحات هر کدام را با دقت مرتب می کنم و دسته شان می کنم و در سبد روزنامه ها می گذارم تا آخر هفته که همه را می گذارم بیرون ...

نگاهی از سر  رضایت به همه جا می اندازم و خودم از این پاکیزگی کیف می کنم ... من دوست دارم همه جا مرتب و تمیز باشد . وقتی دور و برم منظم باشد روح خودم را هم راحت تر می توان سر و سامان بدهم . افکارم هم منظم می شوند انگار ...

بعد نوبت کتاب خواندن است . خودم را ملزم کرده ام به شبی نیم ساعت کتاب خواندن . قبل ترها فنجان قهوه و زیر سیگاری همراه این لحظاتم بود , اما مدتی است که قهوه و هات چاکلت را گذاشته ام کنار و به همان دیگری بسنده کرده ام ...

تا چند سال پیش لذت بخش ترین کار شبانه من همین کتاب خواندن بود . اما مدتها می گذرد از آن دوران ... دیگر هیچ کتابی آن شوق و لذت را به من نمی دهد ... مزه ای زیر دندانم نمی ماند ... کتابخوان های حرفه ای می دانند مزه کتاب زیر دندان آدم بماند یعنی چه ... نمی دانم دیگر کتاب خوبی نیست یا من کتاب خوب پیدا نمی کنم یا پیر شده ام یا دچار بیماری همه گیر این سالها شده ام ... که همه چیز را آسان می خواهم ... سهل الوصول ... که ترجیح می دهم وبلاگ بخوانم تا کتاب ... که دیگر حوصله تمام کردن یک کتاب 200 صفحه ای را هم ندارم ... آن هم منی که رکورد خواندن 500 صفحه کتاب در یک روز را داشته‌ام قدیم ها ...

می بینید ؟ همین که می گویم قدیم‌ها , معلوم شد که دردم چیست ... دردم این است که دارم کم‌کم پیر می شوم ... تقصیر سن من نیست که نمی‌خواهم باورش کنم ... که 33 سالگی در افکار من تعریف نشده ... که ماهی یک بار میروم موهایم را رنگ می کنم که حجم عظیم موهای سفیدم را از خودم هم پنهان کنم ... جایی خوانده بودم ( گمانم وبلاگی ) که یکی از نشانه های پیر شدن این است که روی کامپیوتر یا گوشی تان فولدر آهنگی داشته باشید به نام قدیمی ...

یک چیزی بگویم بهتان ؟ آن فولدری که آهنگهایش را هر شب گوش می دهم نامش همین است : قدیمی .