زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت !
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی ،داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام

اول از همه سلام و درود می فرستیم به روح پاک پدر پرشین بلاگ که در طول این یک هفته اخیر دهان ما و خوانندگان ما رو چنان مورد عنایت قرار دادند که آمار کامنتهای ما که به کمتر از نصف سقوط کرده هیچ ! بلکه تعداد بازدیدهای ما هم به طرز محسوس کم شده و هیچ بعید نیست در آینده نزدیک کوچ کنیم به یک خراب شده دیگر ...

دوم هم شنیدید که می گن : زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در آید ؟ دقیقا مثال حال الان اینجانب است .

سینوزیت لعنتی من دوباره عود کرده و این بار آنچنان گرفته که مطلقا هیچ راه نفسی از بینی مبارکم ندارم و مجبور به تنفس دهانی هستم و این یعنی اینکه یک لیوان آب هم نمی توانم با خیال راحت بخورم چون هر لحظه احتمال خفگی من وجود دارد .

و البته مدیونید فکر کنید این حالت باعث می شود من کمتر بلمبانم و خدای نکرده کمی از چربیهای ذخیره شده ام را از دست بدهم . خیر . در سنگر غذا خوردن بنده همچنان حضور فعال و همیشه در صحنه ای دارم .

اما گرفتاری اصلی اینجانب عصر دیروز به دست شوهر خواهر عزیزم به وجود آمد . عرض کنم به حضور انورتان که همسرجان ما یک طلب بسیار گنده ای از یک آدم بسیار گنده خدا نشناس و فاقد شرف داشتند . چکی داشتند بابت این طلب و این چک دو سال پیش برگشت خورد . از طرفی آن زمان با آن آدم خدا نشناس بسیار رودربایستی داشتند و مطلقا رویشان نمی شد که خودشان چک را برگشت بزنند .

از طرفی هم چون چک در وجه همسرجان صادر شده بود , من گردن شکسته رو سیاه که الهی چهار سال حقوق خواندنم بخورد وسط فرق سرم , راهکار ارائه دادم که این چک را اصلا بهتر است که خودت برگشت نزنی . چون ممکن است ان آدم گنده برود جلوی چک را ببندد یا ادعایی در مورد قرارداد امضا شده قبلی بکند و چک ما این وسط بمالد . چک را بده دست یک آدم مطمئن که او برگشت بزند و وکیل بگیر و باقی کارها را خودت با وکیل پیگیری کن .

من گفتم بده به یک آدم مطمئن , اما اسمی از شوهر خواهرم نیاوردم به خدا ... همسرجان ما 3 فقره برادر دارد که دزد هم نمی دهد دست اینها ببرند کلانتری . خوب به من چه ؟ مگه باعث و بانی نابرادری کردن اینها من هستم ؟ به من چه که ایشان یک آدم مورد اطمینان در کل فامیل معظمشان ندارند ؟

خودشان یک روز بعد خوشحال و مشعوف این پیشنهاد مشعشع را دادند که چک را می دهم باجناق جان برگشت بزند . البته شوهر خواهر من آدم بسیار پاک و مطمئنی است . اما بالاخره غریبه است دیگر ... آن هم غریبه ای که دو سال پیش تازه یک سال بود که وارد خانواده ما شده بود . تازه همسرجان ما کلی هم به خودش باد کرده بود که ببین چقدر اطمینان دارم به فلانی که اینقدر چک را دادم دستش ! و البته که منتش هم تا حدی به سر این بنده کمترین بود .

همان اول هم همسرجان ما وکیل خودش را برای وکالت این پرونده در نظر گرفت و شوهر خواهر ما شد شاکی صوری این چک . و اصلا قرار هم همین بود . قرارداد شفاهی ای بود بین دو باجناق که ظاهرش به نام شوهر خواهرم بود اما در اصل همسر من همه کاره این پرونده بود و وکیل هم اصلا کاری به شوهر خواهرم نداشت و مدام از همسر من کسب تکلیف می کرد برای پیگیری شکایت .

بالاخره بعد از کش و قوسهای فراوان حکم دادگاه حدود 5/1 سال پیش صادر شد مبنی بر پرداخت اصل چک و خسارت تاخیر تادیه آن . آدم گنده هه اعتراض کرد و دوباره پرونده به جریان افتاد و دادگاه تجدید نظر هم حکم را تایید کرد و در نهایت حدود 8 ماه پیش رای نهایی به نفع ما صادر شد .

جریان بوروکراسی و کاغذ بازی های اداری را هم که می دانید . علی الخصوص در دستگاه قضایی این کشور که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است .

و حالا بعد از گذشت بیش از 2 سال از شکایت اولیه , دایره اجرای احکام مبلغ ریالی خسارت را تعیین کرده که چیزی است حدود 90 درصد مبلغ اصل چک . این خسارت از تاریخ صدور چک محاسبه می شود و چون چک در سال 86 صادر شده بوده رقم خسارتش نسبتا بزرگ شده است . یعنی تقریبا 2 برابر مبلغ اصل چک باید به دست ما برسد . لازم به ذکر است که این مبلغ را ما تعیین نکردیم . بلکه بر اساس نرخ تورم اعلام شده توسط بانک مرکزی , دادگاه مبلغی اضافه بر اصل چک را تعیین می کند که مثلا جبران خواب پول بشود .

و البته کیست که نداند N ریال در سال 86 معادل یک چهارم همان N ریال در سال 90 نیست . فقط شما در نظر بگیرید قیمت سکه در سال 86 , دویست هزار تومان بود و همان سکه امسال در بهترین حالت , هشتصد هزار تومان .

ولی نمی دانم چرا این 90 % اضافه ای که تعیین شده , یک خار شده و در چشم بعضی دوستان فرو رفته .

اصل چک چون در حسابی مسدود بوده بالاخره دیروز به حساب وکیل ما واریز شد و مانده خسارت تاخیرش که حالا معلوم نیست چقدر طول بکشد و چه جوری بتوانیم بگیریم . دیروز دو باجناق به اتفاق هم رفته اند دفتر آقای وکیل که شوهر خواهر ما رسیدی را امضا کند و آقای وکیل پول را داده اند به همسرجان ما .

از آنجا که می آیند بیرون , شوهر خواهر به همسر ما می گویند که آقا فلانی , با عرض شرمندگی من تا اینجا رو چون حق می دانستم در خدمتتان بودم . ولی از اینجا به بعد دیگر شرمنده ... چون ممکنه این خسارت تعیین شده از نظر شرعی اشکال داشته باشد و ان دنیا گریبان من را بگیرد ... شما لطف کنید به آقای وکیل بگویید سندی تنظیم کنند مبنی بر اینکه از این به بعدش به من ربطی ندارد و از نظر شرعی دیگر پای من گیر نباشد .

به همین رک و راستی ! همسرجان ما زنگ زده خروشان و عصبانی که فلانی فکر می کنه من نزولخورم ؟ حروم خورم ؟ مال مردم خورم ؟ چی پیش خودش فکر کرده که این حرفا رو می زنه ؟

من هم مات و متحیر مانده بودم که آخر این بشر چقدر دست و رو شسته است که این حرفها را به همسرجان ما زده ... سعی در خاموش کردن آتش همسرجان کردیم و دلداری اش دادیم که نه ... منظورش این نبوده که تو فکر می کنی و ...

بعد زنگ زدیم به مادرجانمان و فهمیدم که بلللللللللللللله ... این رشته گویی سر دراز دارد . شوهر خواهر متشرع بنده 2 روزی هست که مغز پدرجان ما را تیلیت فرمودند که من دیگه از این بعدش رو نیستم و شکایتی ندارم برای خسارت چک و ....

پدرجان ما هم عصبانی و ناراحت که من به فلانی ( همسرجان ما ) مثل چشمم اعتماد دارم و همین الان اگه به من بگه کل دارائی ات رو یک چک بده به من , من قبول می کنم و این حرفا چیه که می زنی و ...

لازمه اینجا بگم که همسر من خیلی مراقب حلال و حروم زندگیش است ... آدم بسیار دست به خیریه و هر جایی که کار خیری در میون باشه همیشه نفر اولش ایشونه ... خلاصه وقتی که پدر مذهبی من میگه من به این آدم اعتماد کامل دارم خودتون بفهمید یعنی چی ...

بعد اونوقت شوهر خواهر ما میاد قانونی رو که به قول خودش حاکم شرع تعیین کرده , بانک مرکزی جمهوری اسلامی مبلغش رو تعیین کرده , و قاضی دادگاه قوه قضائیه جمهوری اسلامی حکمش رو صادر کرده , می بره زیر سوال و افاضات می کنه که من این رو شرعی نمی دونم ! که اگه کار بکشه به توقیف اموال اون آدم گنده( که بی اغراق مبلغ دارائی اش صدها برابر مبلغ طلب ماست ) , و یک هزار تومنی این وسط جابجا بشه و حقی به اندازه دانه مورچه ضایع بشه من اون دنیا مسئولم و باید جواب پس بدم و ....

خلاصه که به قول مادرجانمان می ترسیم این خزعبلات , میانه خواهری ما را با یک دانه خواهرمان به هم بزند و ویرانه ای این وسط درست شود که دیگر نتوانیم آبادش کنیم ...

بله ... چنان شوهر خواهری دارم من ! که این قابلیت رو داره که با یک تلفن و حرف نسنجیده که البته هنوز هم روش پافشاری می کنه کل شادی و خوشحالی ما رو بابت زنده شدن یک طلب 4 ساله , به فنا بده و کاری کنه که من شب تا صبح خوابم نبره و هی بشینم به عواقب این ماجرا فکر کنم و تازه مجبور هم هستم که ظاهر ماجرا رو در نظر همسرم بی اهمیت جلوه بدم و هی بگم : نه بابا ... اون منظورش این نبوده ...

خدایا مددی !

پ.ن- چقدررررررررررر غر زدم !