زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

مادر انار ....
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مادرم ،داستانهای پسرکم

اگر دستم رسد بر چرخ گردون 
                                           از او پرسم که این چون است و آن چون
یکی را داده ای صد ناز و نعمت
                                           یکی را قرص جو آلوده در خون ....


از صبح که خبر فوت انار رو شنیدم انگار یک دست قوی قلبم رو چنگ می زنه ....
هر چند اطمینان دارم برای وضعیت اون بچه , بهترین مصلحت همین بوده ......
اما از فکر مادرش بیرون نمیام .... و پدرش .... که بعد از این چطوری می خوان زندگی کنن ...
بدون اون چشمها .... بدون اون لپ ها ....

گوشه ای از حال مادرش رو درک می کنم ... پسر من وقتی 8 ماهه بود به سختی بیمار شد و حدود یک هفته بیمارستان کودکان بستری بود .... در تمام اون یک هفته که بالای سرش می نشستم و دستهای کبود از تزریق سرمش رو می بوسیدم , به این فکر می کردم که نتیجه اون همه سختی رو چه آسون دارم از دست میدم .... به اتاقش فکر می کردم و اینکه اگه بدون پسرم برگردم اونجا رو چیکار کنم ...

برای مادرش و پدرش دعا کنید .... که خدا صبر بهشون بده .... صبر .......