زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

داشتم سکته می کردم ...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم ،داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام

با پسرکم در یک مینی بوس کهنه و کثیف نشسته ایم و به سمت جنوب شهر رهسپاریم . مقصد نهایی نامشخص است و فقط می دانم برای شرکت در یک مجلس ترحیم می رویم .  مینی بوس پر از آدم است و من فقط نگرانم که لابلای این شلوغی پسرم را گم نکنم . لحظه ای نمی بینمش و بعد که با هراس دنبالش می گردم می بینم که با چند بچه همسن و سال خودش که به نظر میرسد کودک کار باشند جفت و جور شده و گرم صحبت است ...

هیچگاه از حرف زدن و دوستی و حتی بازی پسرک با کودکان کار جلوگیری نکرده ام . البته اگر همسن و سال یا کوچکتر از خودش باشند . معتقدم این بچه ها زود بزرگ می شوند و به جبر محیط زندگی شان کلمات رکیک زیاد استفاده می کنند و همیشه ممانعت کرده ام از مواجهه پسرک با این لغات ...

اما در آن مینی بوس با اینکه خنده و شادی و غوغای کودکانه شان را می دیدم , ترسی مبهم در قلبم می گفت که این یک بازی است ... برای فریب من و پسرک ... که اگر بیشتر طول بکشد ممکن است لای این جمعیت پسرک را گم کنم ... که او را با خودشان ببرند ... که بشود یکی از آنها ...

بالای سرش می ایستم و سعی می کنم چشم ازش برندارم . در همان حال به همسرم فکر می کنم و سعی می کنم برای خودم حلاجی کنم که چرا خودش با ماشین رفته و ما را با این مینی بوس فرستاده ... به نتیجه ای نمی رسم و دست آخر فقط بد و بیراه گفتن است که کمی از خشمم را فرو می نشاند ...

مینی بوس زمان زیادی در راه است ... دقیقه به دقیقه مناظری که از پشت شیشه کثیفش می بینم رقت انگیز تر می شود و سرانجام به مقصد می رسد ... یکی از آن کوچه های تنگ و تاریک که وسطش جویی از آب کثیف جاری است و بچه ها در همین آب با هم بازی می کنند ... هراسان و ترسیده پسرک را به خودم می چسبانم و با ترس به دنبال جمعیت روانه می شوم تا شاید در مجلس موعود همسرم را ببینم و آرام بگیرم ...

خم می شوم و از در چوبی یک خانه می روم داخل ... مجلس زنانه است ولی هیچ آشنایی نیست ... می خواهم وارد یکی از اتاقها بشوم که جلویم را می گیرند . پسرکم قدبلند است و فکر می کنند 9-8 ساله است و می گویند که داخل زنانه نیاورمش .

کلافه می شوم . آدرس مجلس مردانه را می خواهم که بروم همسرم را پیدا کنم و پسرک و حتی خودم را به او بسپارم ... جواب می گیرم که از اینجا خیلی دور است و من هم نمی توانم پیدایش کنم .

خسته و مستاصل با پسرک می روم بیرون خانه روی یک پله می نشینم . بچه ام گرسنه است و کسی حتی یک لیوان آب دست ما نمی دهد ... هوا هم کم کم تاریک شده و ترس من چند برابر ....

برای هزارمین بار گوشی ام را در می آورم و می بینم که مطلقا آنتن نمی دهد ... با ناامیدی شماره همسرم را می گیرم و باز پیغام خارج از شبکه بودن را می گیرم . تصمیم می گیرم بر ترسم غلبه کنم و بروم یک مغازه پیدا کنم برای پسرم چیزکی بخرم .

از کوچه که بیرون می آیم به یک خیابان سوت و کور می رسم . کمی دورتر در سمت چپم در پیاده رو باریک یک کیسه توپ پلاستیکی تشخیص می دهم . می فهمم که باید یک بقالی باشد . با پسرک می رویم آن سمتی و در حین رفتن با وحشت به جوی آبی که پر از موش است نگاه می کنم ... موشها آنقدر بزرگند که با گربه اشتباه می گیرمشان ...

به مغازه که می رسیم با زحمت می رویم داخل ... پسرکم در قفسه بیسکوئیتها چشم می چرخاند و غر می زند که از اینها نمی خواهم ... شکلات برایم بگیر و من برایش توضیح می دهم که اینجا شکلات ندارند و باید از همینها چیزی انتخاب کند ... که پیرمرد صاحب مغازه با عصبانیت خطابم می کند که زودتر ... می خواهم تعطیل کنم ....

یخ می زنم . اگر اینجا هم تعطیل شود باید چه خاکی به سرم بریزم .... از در که بیرون می آیم چند مرد می بینم که کمی دورتر ایستاده اند و خیره به ما نگاه می کنند ... سعی می کنم به خودم مسلط باشم و کوچه ای را که ازش بیرون آمدم را پیدا کنم ...

با وحشت می فهمم که گم شده ام و حتی به آن خانه هم نمی توانم برگردم .... در همین اوضاع و احوال یکی یکی چراغهای خیابان هم خاموش می شود و همه جا دارد تاریک می شود ... می خواهم با پلیس تماس بگیرم ... اما یادم می آید که تلفنم آنتن ندارد و به هیچ جا دسترسی ندارم ...

با پریشانی در طول خیابان شروع به دویدن می کنم ... پسرک خسته شده و نمی تواند پابه پای من بدود .... با اینکه سنگین است اما بغلش می کنم و باز هم می دوم ...

آن مردها هم دنبالم می آیند ... هر بار که سر بر می گردانم و کمی می ایستم تا نفس تازه کنم می بینمشان ... با بی خیالی و خونسردی دارند می آیند و فاصله شان با من کمتر و کمتر می شود ....خیابان هم تاریک تاریک شده و دیگر جلوی پایم را هم به زحمت می بینم ... بلند اسم همسرم را تکرار می کنم ... همانطور که خسته و وحشتزده می دوم با تمام قدرت باقی مانده ام اسم همسرم را فریاد می کشم ... اما نیست ... نمی آید ....


با خنکای آبی که به صورتم پاشیده می شود از خواب می پرم ... همسرم نگران و ترسیده بالای سرم نشسته و آب به صورتم می زند ... کمکم می کند تا بنشینم و دائم تکرار می کند که نترس ... خواب دیدی ...

 مرز خیال و واقعیت را گم کرده ام ... ناله می کنم که کجا بودی ........ ؟ سر خیس از عرقم را در بغلش می گیرد و آرام نوازشم می کند که من همینجاام ... کنار تو .... خواب می دیدی ...

از 5 صبح که از این خواب پریشان پریده ام بیدار مانده ام .... هر کاری کردم نتوانستم بخوابم دوباره ... آن خیابان تاریک هنوز جلوی چشمم است ... نگاه آن مردها را هنوز می بینم ... هنوز آن وحشت را در بندبند وجودم حس می کنم ... شروع که کردم به نوشتن , به وضوح دستها و حتی پاهایم می لرزید ...

نمی دانم این چه خوابی بود ... اینقدر واقعی ... اینقدر دقیق ... من به دنیای خواب و پیام هایی که به ما می دهد خیلی اعتقاد دارم ... کاش تعبیرش خیر باشد ...