زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

فندقانه ...
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مادرم ،شیمی درمانی

پست دیشب فندق من را بسیار غمگین و متاسف کرد ... متاسف شدم برای همان مرثیه بی پایانی که نوشته بود ... مرا برد به 7 سال پیش ....

گفته بودم برایتان که مادرم در اولین جلسه شیمی درمانی اش چه بلایی سرش آمد ... اما قصه پر غصه بیمارستانش را نگفته بودم ... بی مسئولیتی پزشکان ... پرستاران ...

وقتی که بیماری مادر تشخیص داده شد , گزینه اول عمل جراحی بود .ابتدا باید ضایعه تومورال برداشته می شد و بعد به فکر درمان های تسکینی می بودیم ...

پزشک جراح مادرم , دکتر مرضیه وحید دستجردی بود . وزیر بهداشت فعلی . یک پزشک به تمام معنا انسان و با شرف . دکتری که قبل از تخصص زنان و زایمان , اول یک روانشناس خبره است . مادرم را با یک روحیه بالا راهی اتاق عمل کرد و یک جراحی گسترده و تمیز رویش انجام داد .

حال مادرم بعد از عمل بسیار خوب بود ... 2 ماه بهش وقت دادند برای استراحت و ریکاوری و بعد باید شیمی درمانی را شروع می کردیم .

و متاسفانه این بار گیر پزشکی افتادیم که نه تنها کارش را بلد نبود , بلکه از انسانیت هم بویی نبرده بود .

همان جلسه اول مادر بیچاره ام های دوز شد . داروی زیادی تزریق شده بود و کمتر از یک روز بعد عوارض شیمی درمانی خودش را نشان داد ... در خانه بودیم که یک دفعه افت شدید فشار خون پیدا کرد و تا آمبولانس خصوصی برسد و به جایی برساندش ما چند بار مردیم و زنده شدیم ... پاهایش را تقریبا عمودی بالا نگه داشته بودیم تا خون به مغزش برسد و حداقل بیهوش نشود ...

آمبولانس آمد و پرستار به سرعت دستور انتقال مادرم به بیمارستان را داد ... خدا خیرش بدهد راننده اش را ... در ترافیک عصر گاهی بزرگراه همت انقدر پشت بلندگو داد زد و به راننده های جلویی التماس کرد که کمتر از 10 دقیقه ما را از نارمک رساند بیمارستان بقیه الله ...

و چه بیمارستانی ... با آن حال خراب رسیده بودیم آنجا و مادرم زیر ماسک اکسیژن چند قدمی با مرگ بیشتر فاصله نداشت ... انوقت مرا داخل حیاط راه نمی دادند چون چادر نداشتم ... چادر مشکی موجود در اتاق حراست را برداشتم و تقریبا پرواز کردم سمت اورژانس ...

اما آقای دکتری که این گند را زده بود تا 2 ساعت بعد نیامد مادرم را ببیند ... مادرم با همان حال خراب گوشه اورژانس افتاده بود و هر قدر التماس آقای دکتر می کردم مرا از سر خودش باز می کرد ... وقتی هم آمد فقط گفت که این عوارض طبیعی شیمی درمانی است و جای نگرانی نیست ...

اما حال مادرم لحظه به لحظه بدتر می شد ... با دخترخاله ام که در بیمارستان رسالت کار می کرد مشورتی کردیم و او گفت که هر چه سریعتر بیاوردیش اینجا ... دوباره آمبولانس گرفتیم و با سرعت نور , مادر تقریبا بیهوشم را رساندیم آنجا ...

اقدامات اولیه به سرعت انجام شد و حالش کمی جا آمد .... اما درمانی صورت نگرفت ... یک آزمایش CBC انجام شد و والسلام ... من آن موقعها از اصطلاحات پزشکی هیچ نمی دانستم ... فقط می فهمیدم که این برگه آزمایش , نشان می دهد یکی از فاکتورهای خون مادرم به شدت پایین است ... نمی دانستم  WBC چیست ... حساب کنید فاکتوری که حداقل باید 5000 باشد در خون مادرم به 300 رسیده بود و هیچکس عین خیالش نبود ...

یادم می آید که در راهروهای بیمارستان رسالت دنبال دکترها می دویدم و می پرسیدم که این دبیلیو بی سی چیست ... حتی نمی دانستم در اصطلاح پزشکی می گویند وایت بی سی ... می گفتم این چیه که مال مامان من اینقدر پایینه ... و جواب می گرفتم که چیز خاصی نیست ... عوارض طبیعی شیمی درمانیه ...

تا اینکه خیلی اتفاقی دکتر دستجردی را دیدم ... تا دیدمش اشکم سرازیر شد ... دستم را گرفت و با محبت و نگرانی آشکاری پرسید که چه اتفاقی افتاده ... ماوقع را تعریف کردم . به سرعت آمد بالای سر مادرم . آزمایشها را گرفت و همه را با دقت چک کرد .

گفت که احتمالا مادرم های دوز شده و وضعیت گلبولهای سفیدش بسیار نگران کننده است ... الان به 300 رسیده و اگر به 100 برسد مادرم کاملا مقاومت بدنش را از دست می دهد و در شوک عفونی خون می رود و بعد هم کمای عفونی ...

به سرعت دستور ایزوله کردن اتاق را داد . همه گان پوشیدیم و ماسک زدیم و مادرم ممنوع الملاقات شد . کارت دکتر محرز که متخصص سرشناس بیماریهای عفونی است را داد به من و گفت سریع برو مطبش ... هر جوری که شده بیاورش اینجا ... خودم هم زنگ می زنم و سفارش می کنم ...

دکتر محرز خودش نیامد ... آدرس شاگرد نمونه اش را داد که در همان نزدیکی بیمارستان رسالت مطب داشت و گفت که تجویز او یعنی تجویز من ... دوباره رفتیم و شاگرد نمونه را پیدا کردیم و آوردیمش بالای سر مادرم ...

ساعت 12 شب همسرم توانست داروی مادرم را بگیرد و بیاورد ... درمان به سرعت انجام شد و دیگر همه چیز را سپردیم به خدا ...

آن شب همان شبی بود که من تا صبح زیر پای مادرم نشسته بودم و انگشتهای پایش را می بوسیدم ...

و صبح مادرم زنده شده بود ... حقیقتا مادرم را از مرگ پس گرفته بودیم و اجازه نداده بودیم که برود ...

این هم گوشه ای دیگر از مرثیه بی پایان پزشکی این کشور است ... رئیس بیمارستان رسالت که جراح قلب بود , به من نمی گفت که گلبولهای سفید خون مادرم در حد وحشتناکی پایین آمده و احتمالا مادرم به صبح نمی رسد ...

از من به شما نصیحت ... کمی اصطلاحات پزشکی را یاد بگیرید ... در چنین مواقعی به دردتان می خورد ... در تمام بیمارستانها و کادر پزشکی این مملکت , کم پیدا می شوند افرادی مثل دکتر دستجردی و دکتر محرز ...

اصول اولیه ای از درمان و پزشکی بدانید تا محتاج پزشکان بی مسئولیت و بی وجدانی مثل رئیس بیمارستان رسالت یا آن دکتر انکولوژ بیمارستان بقیه الله نشوید ...