زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

دوست خیانتکارم - پایان
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام ،زندگی ،دوستان من

 اما سرانجام ماجرا علنی شد . از کم و کیف چگونگی اش خبر ندارم که در آن برهه زمانی مریم و محمد گویی ناپدید شدند . و مریم با طلاقنامه اش برگشت منزل پدرش . محمد هم تلفنش را فروخت و همه راههای ارتباطی با خودش را بست .


چند ماه بعد که مریم دوباره پیش ما پیدایش شد , گفت که محمد کلاهبرداری کرده و فراری شده و او هم بدون دریافت مهریه طلاق گرفته است . این که مریم به کلی از حق و حقوقش گذشته بود برای ما خیلی خیلی عجیب بود . از حسابگری و روش زندگی مریم به کلی بعید بود ... همسرارکیده از روابط عمومی نیروی دریایی پرس و جو کرد و فهمید محمد یک ماموریت طولانی درخواست کرده و رفته است جنوب کشور ...


 هوش زیادی نمی خواست که بفهمی به احتمال بسیار زیاد محمد در یک وضعیت شرم آور مچ هر دو را گرفته و بعد مریم راضی شده به طلاق بدون دریافت مهریه به شرطی که محمد سر و صدا نکند و آبرویش بیش از این نرود ... آن بیچاره هم فقط خواسته که از این لجنزار خلاص شود و خودش را هم برای مدتی گم و گور کرده که مجبور نباشد شرح بدبختی اش را برای کسی بدهد ...

 
چند ماهی از طلاق مریم گذشت ... مادر سختگیرش تقریبا در خانه زندانی اش کرده بود و مجبور بود فقط درس بخواند . و بعد خیلی ناگهانی و بی خبر با سیاوش ازدواج کرد . او هم زن عقدی بیچاره اش را طلاق داده بود تا خانواده مریم قبولش کنند و دوست ما هم با افتخار و غرور این را تعریف می کرد ...

 
خانم و آقای خیانتکار بالاخره به هم رسیدند و این تازه اول بدبختی شان بود ... برای همه عجیب بود تفاوت زمین تا آسمان دو مردی که به فاصله چند ماه در زندگی مریم رفته و آمده بودند ... محمد قدبلند و ورزشکار با چهره ای جذاب و خوش مشرب و بسیار خونگرم و مهربان ... جوان با شخصیتی که بسیار مبادی آداب بود و پایبند زندگی ... جایش را در زندگی مریم به سیاوش داده بود . سیاوش بدقواره نچسب هیز که از اخلاق و انسانیت هم بویی نبرده بود که اگر کمی انسان بود و اندکی به خدا اعتقاد داشت به خودش اجازه نمی داد با زن شوهردار معاشقه کند و او را از چنگ همسرش در آورد ... زنش را هم این همه سال چشم انتظار نگه نمی داشت تا دست آخر هم طلاقش بدهد و انگشت نمای خاص و عامش کند ... دخترک بیچاره ای که تنها گناهش اعتماد کردن به یک آدم نامرد و سالها به پایش نشستن بود ...

 
مریم کانون وکلا قبول شد و پروانه وکالتش را گرفت و سیاوش اجازه نداد جای دیگری دفتر بزند . رفت همان دفتر و شد کارمند شوهر جدیدش . او که در زندگی قبلی اش به خاطر روح پاک و بی آلایش محمد , زن آزادی به شمار می رفت و محدودیتی در رفت و آمد نداشت حالا اجازه نداشت حتی به تنهایی خرید برود ... سیاوش که دیده بود دادن آزادی به مریم ممکن است چه عاقبتی داشته باشد او را به شدت محدود کرده بود و همه کارهایش را زیر نظر داشت ... حتی یک تلفن نمی توانست به راحتی بزند ... نمی دانم به خاطر این سختگیری ها بود یا مریم از ما خجالت می کشید که برای 3 سال و اندی خودش را از ما هم پنهان می کرد ...

 
همان سال اول هم بچه دار شد ... پسرک بی گناهی که پدر و مادر گناهکاری دارد ... با تولد پسرش , سیاوش کمی از سختگیری روی مریم را کم کرد ... حالا دیگر گاه گداری زنگی می زد و از خودش و پسرش خبری می داد ... بعد از حدود 4-3 سال که ندیده بودیمش , چند ماه پیش برای تولد پسرم دعوتش کردم خانه مان ... میهمانی مان زنانه بود و همسر من هم که سالها قبل طی چند دیدار محدود با محمد شیفته شخصیت و منش این مرد شده بود , از من خواسته بود که رفت و امدم با مریم محدود به جمع های زنانه باشد و به هیچ عنوان حاضر به پذیرش سیاوش در خانه مان نبود و البته که من هم نبودم ...

 
با پسرش آمد منزل ما ... سیاوش رساندش دم در و خودش هم در ماشین نشست تا میهمانی ما تمام شود ... به همسرم که در حیاط خودش را سرگرم کرده بود تا وقتش برسد و برود کیک را برایمان بگیرد گفتم که شوهر مریم در ماشین نشسته ... برو سلام و علیکی کن و تعارفش کن که لااقل بیاید در حیاط بنشیند ... همسرجان ما به شدت عصبانی شد و قبول نکرد ... یک دفعه دیدم مریم که صدای مرا شنیده بود هراسان آمد و گفت که نه !!!!!!! به شوهرت بگو یک وقت خودش را به سیاوش نشان ندهد !!!! من گفته ام میهمانی زنانه است و اگر شوهر تو را ببیند فکر می کند که بالا هم مرد هست !

 
حیرت کرده بودم ... شرح ماوقع را به همسرجان دادم و خواهش کردم رفت و آمدش از در دیگر ساختمان باشد که در تیررس نگاه سیاوش نیست ... بماند که ما چه ژانگولری داشتیم آن شب سر آوردن کیک و تحویل گرفتن شام از رستوران و ...

 
از همان اول هم دوربین فیلم برداری اش را در آورد و شروع به فیلم گرفتن از میهمانی ما کرد ... به تناوب دوربین را روشن می کرد و می دیدم که در هر بار فیلمبرداری روی ساعت دیواری مان زوم می کند ... مادرم به آهستگی به من اعتراض کرد که شاید کسی راضی نباشد ازش فیلم گرفته شود و من از مادرم خواهش کردم که بگذارید به حال خودش باشد ... اطمینان دارم که فیلم را براش شوهرش می گیرد که او بداند در لحظه لحظه این مراسم هیچ مردی حضور نداشته است ...

 
بعدها ارکیده برایم تعریف کرده بود که وقتی من گرفتار میهمانهایم و پذیرایی و غیره بودم , مریم نشسته بوده و حسابی با او درددل کرده بود ... راستش ارکیده سر جریان محمد و بلاهایی که سرش آمده بود با مریم حرف نمی زد چند سالی ... آن شب آشتی کرده بودند و چون مریم همیشه با من کمی رودربایستی داشت سفره دلش را پیش ارکیده باز کرده بود و از زندگی اش با سیاوش نالیده بود ...

 
از سختگیری های بی مورد و عجیبش ... از اینکه اجازه ندارد پشت فرمان بنشیند ... دیگر نمی تواند برود دادگاه و پیگیر پرونده های محوله باشد ... با یک پروانه وکالت پایه یک دادگستری عملا شده است منشی سیاوش و هیچ نفعی از این همه درس خواندن نبرده است ... و مهمتر از همه گرفتاری های مالی شان ....

 
گفته بود مدتهاست که هر چه می دوند و کار می کنند به هیچ جا نمی رسند ... انگار پول سواره است و انها پیاده به دنبالش ... حق الوکاله هایشان را می خورند و نمی دهند ... قسط وامی که برای خرید دفتر گرفته اند دارد کمرشان را می شکند ...حتی مدتی خانه شان را هم به صاحبخانه پس داده بودند و خودشان هم در همان دفتر زندگی می کردند ...


و اینها برای مریم که محمد را فقط و فقط به خاطر پول و جاه طلبی و بلند پروازی آنهمه آزار داده بود خیلی سنگین است ... به خاطر پول با سیاوش ازدواج کرده و بعد از این همه فضاحت نه تنها به پول نرسیده که همان آسایش و راحتی خانه محمد را هم به کلی از دست داده است .... اصلا سر و وضعش داد می زد بی پولی اش را ....

 
اما بشنوید از محمد ... ارکیده برایم تعریف کرد که چند ماه پیش همسرش در میدان ولیعصر دیده بودش ... با همان مردانگی و جذابیت ... فقط موهایش به کلی جو گندمی شده بوده ... راستش هنوز نمی توانم محمد را با موی سفید تجسم کنم ....

 
این ماجرا از معدود داستانهایی بود که من در آن با چشم خودم تجسم عدالت در همین دنیا را دیدم ... دیدم بودن آه و نفرین دیگری پشت سر زندگی یک آدم یعنی چه ... باور کردم که آه مظلوم بالاخره دامن ظالم را می گیرد ...


شما هم باور کنید .