زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

دوست خیانتکارم -2
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام ،زندگی ،دوستان من

 قدری هم از سیاوش برایتان بگویم ... خانواده اش ساکن یکی از استانهای غربی کشور بودند و خودش برای درس خواندن آمده بود تهران . قبل از اینکه راهی اش کنند , دختر 15-16 ساله ای از فامیل را هم به عقدش در آورده بودند و دخترک با هزار امید و آرزو 6 - 7 سالی منتظر نشسته بود تا اوضاع شوهر سر و سامانی بگیرد و بیاید با افتخار دستش را بگیرد و ببردش پایتخت ... این همه سال عقد کرده کسی بودن در محیط بسته و متعصب آن استان به نظرم خیلی سخت می آید ...


سیاوش هم مرد زرنگی بود . در تمام دوران تحصیل کار کرده و خرجش را در آورده بود . و به همین دلیل یکی دو ترم بیشتر از معمول در دانشگاه مانده بود . ما ترم اولی بودیم و تازه از محیط بسته دبیرستان وارد محیط نسبتا باز دانشگاه شده بودیم و همه چیز برایمان تازگی داشت . سال بالائی ها خیلی تلاش می کردند که به اصطلاح مخ ما بچه محصل ها را بزنند و سیاوش هم از این قاعده مستثنا نبود . سعی می کرد به هر ترتیب زیدی برای خودش دست و پا کند و بنده خدا همیشه هم ناکام می ماند . پسر جوان چاقی که پوست سفید صورتش پر کک و مک بود برای کسی جالب نبود . و موهای قرمزرنگش که بلندشان هم کرده بود و با کش پشت سرش می بست نه تنها قیافه اش را بهتر نکرده بود بلکه تبدیل به عاملی برای تمسخرش شده بود ...


اما هوشش خوب بود . تقریبا بلافاصله بعد از اتمام درسش در امتحان سخت کانون وکلا قبول شد و بعد از کارورزی دفتری هم برای خودش اجاره کرد و شد آقای وکیل پایه یک دادگستری . چند پرونده تپل هم به پستش خورد و یواش یواش از زمین بلند شد ...

 
نمی دانم مریم چطور سر از دفترش در آورد . اوایل یک منشی هم داشتند و بعد از مدتی انگار او را هم بیرون کرده بودند و همیشه با هم تنها بودند .هوا و هوس و ناکامی های گذشته سیاوش که به زیبایی و جاه طلبی مریم رسید ؛ اسب سرکش افسار پاره کرده شد . از صمیمیت و شوخی های نابجا شروع شد و بعد تلفنهای بی مورد در تمام ساعات روز به بهانه کار ...


کم کم نشانه ها شروع شدند ... تلفن همراه مریم اکثر ساعات روز یا خاموش بود یا در دسترس نبود . در جواب اعتراض محمد می گفت دفتر جدید آنتن ندارد . صبح زود می رفت دفتر و تا پاسی از شب آنجا می ماند .

ماندنش در خانه هم با اما و اگر بود . یکبار که در خانه مانده بود و محمد سرزده آمده بود دررا به رویش باز نکرده بود . محمد به همسر ارکیده که خیلی با هم رفاقت داشتند گفته بود در از داخل قفل بود و کلید هم پشت در بود . هر چقدر زنگ زده و حتی با مشت به در کوبیده بوده فایده ای نداشته . تلفن خانه هم جواب نمی داده و همراه مریم هم طبق معمول خاموش بوده . بعد از نیم ساعتی تصمیم می گیرد که برود کلید ساز بیاورد و وقتی بر میگردد مریم در را باز می کند و در جواب سوالات محمد می گوید که خواب بوده و مطلقا صدایی نشنیده ...

 
محمد بیچاره شده بود . از آن مردهای سالم و سر به راه بود که به عمرش همچین رفتارهایی ندیده و نشنیده بود و اصلا نمی دانست باید چکار کند . بسیار هم همسرش را دوست داشت و دلش نمی آمد رفتار تندی با او داشته باشد . مدتی همسرش را از رفتن به دفتر آقای وکیل منع کرد , اما مریم تره هم برایش خرد نمی کرد . می گفت وکالت را دوست دارم و می خواهم کار یاد بگیرم . و در جواب محمد که می گفت در دفتر وکیل دیگری مشغول شو , بهانه می آورد که سیاوش خیلی کاربلد است و به نفع زندگی مان است که اینجا بمانم و زیر و بم کار را یاد بگیرم .

 
تا اینکه علامتهای بدتری نمایان شدند .... نشانه های جسمی و بدنی ...محمد یک بار در اوج استیصال و درماندگی برای همسر ارکیده تعریف کرده بود که مدتی است روی بدن همسرش کبودی هایی می بیند ... جای فشار انگشت که روی پوست سفید مریم کبود شده بود ... رد گاز گرفتگی .... و مریم هم با خونسردی گفته که خودت کردی و یادت نیست ...


ببینید کارش به کجا رسیده بود که با غرور متلاشی شده یک مرد نگونبخت , پیش رفیقش اشک می ریخته که دیگر به سایه خودم هم شک دارم ... از یه طرف مطمئنم که اینها کار من نیست و از طرف دیگه نمی دانم چه فکری بکنم ... به خودم بگویم چه اتفاقی افتاده ؟ شرم می کنم که حتی تصورش را هم بکنم ...


دوستان نازنینم ... هر قدر سعی می کنم از طول و تفصیل بپرهیزم و داستان را خلاصه شده برایتان تعریف کنم , نمی شود ... قسمت پایانی ماجرا را فردا بخوانید .