زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

دوست خیانتکارم-1
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهایی که دیده‌ام ،زندگی ،دوستان من

ما سه دوست بودیم ... من و ارکیده و مریم .دوستی مان در دانشگاه شکل گرفت و لابد می دانید آخرین جایی که آدمها می توانند دوستان جان جانی پیدا کنند دانشگاه است ... ما هم همدیگر را پیدا کرده بودیم .


 من از سالهای دانشگاهم خاطره زیادی ندارم ... هم رشته سختی مثل حقوق می خواندم و هم به خاطر کرم استقلالی که از 18 سالگی در مغزم وول می زد در موسسه سختگیری مثل بانک مشغول به کار بودم ... به خاطر این مسئله بیشتر وقت من به جای حیاط دانشگاه در رفت و آمد می گذشت و خوب... دوست زیادی نداشتم ... ارکیده و مریم حلقه دوستی هایشان خیلی از من بازتر بود ؛ اما همیشه به دوستی من وفادار ماندند ...

 
هر سه مان هم تقریبا در یک بازه زمانی ازدواج کردیم . و به نظر می رسید بین ما مریم از همه خوشبخت تر است ... حداقل از من خیلی خوشبخت تر به نظر می رسید یا تلاش می کرد اینطور جلوه کند ... گفته بودم برایتان که تا 3-2 سال اول ازدواج , من خودم را کاملا بازنده می دیدم ... در قلب و روح و روانم احساس شکست می کردم ... خموده و افسرده شده بودم ... اما مریم نه ... مثل کبک می خرامید و با سر افراشته از عشق شوهرش و زندگی شاد و زیبایش حرف می زد ... اما حقیقت این بود که زندگی ارکیده از همه مان آرامتر و معقول تر بود ...

مریم و همسرش محمد دوست بودند ... و با عشق با هم ازدواج کردند ... جشن ازدواجش یکی از با شکوه ترین جشنهای بچه های دانشگاه ما بود ... و عروس و داماد هر دو زیبا و جذاب ... محمد افسر نیروی دریایی بود . و به خاطر قد تقریبا 2 متری اش عضو تیم والیبال نیروی دریایی هم بود . سرش به کار خودش بود . اذیت و آزاری هم به مریم نداشت ... برای ارتش کار می کرد و یک آپارتمان 170 متری هم از تعاونی مسکنشان پیش خرید کرده بود در شهرک امید تهرانپارس و قرار بود تا 3 سال بعد خانه دار هم بشوند . عجالتا خانه خوبی هم برای همسرش اجاره کرده بود و با شرافت زندگی اش را می گذراند ...

مریم هم زنی جذاب و لوند بود که به خاطر قد بسیار بلند و اندام باریک و زیبایش همیشه بیش از حد مورد توجه بود ... و بسیار هم بلند پرواز و جاه طلب ... نمی پسندید این سبک زندگی کارمندی را ... دلش می خواست خیلی زود خودش را بالا بکشد و ره صد ساله را یک شبه طی کند ...


از همان سال چهارم دانشگاه مشغول به کار شد . در دفتر وکلا کارورزی می کرد تا کار یاد بگیرد . دقیقا نمی دانم کی بود اما می دانم که بعد از مدتی در دفتر یکی از همکلاسی های سال بالائی که خیلی زود توانسته بود پروانه وکالت بگیرد و دفتری اجاره کند , مشغول به کار شد ... کارهای دفتری را می کرد و بدوبدوهای دادگاه و کلانتری را انجام می داد ... و البته به لطف چهره و قد و بالایش از روابط عمومی خوبی برخوردار بود که بسیااااااار اینجور جاها به دادش می رسید !

 
اولین بار 2 سالی از پایان دانشگاهمان می گذشت که اسم کوچک آقای وکیل را از زبان مریم شنیدم . دقیقا یادم هست که ارکیده و مریم را با همسرانشان دعوت کردم بودم منزلمان تا شاید پایه یک رفت و آمد خانوادگی را بچینم ... آن دو از خیلی قبلتر با هم رفت و آمد داشتند اما من به خاطر اخلاق های خاص آقای همسر نتوانسته بودم  همراهشان باشم و خوب راستش هنوز هم نتوانسته ام !


سر میز شام حرف کشید به قیمت مسکن و زمین و سود زمینخواری و مریم اعلام کرد که سیاوش یک پرونده زمین خواری دستش گرفته و فلان کارش را به من سپرده و اگر به سرانجام برسد آقای زمینخوار قرار است فلان متر زمین به نام سیاوش کند و البته سیاوش هم قرار است فلان مترش را به من بدهد !

 
من سرم را بلند کردم و متوجه نگاه پرسشگر همسرم شدم . اما محمد عین خیالش نبود . خودش دنبال حرف مریم را گرفت که بله , مثلا اگر چنین و چنان بشود و فلان کار را بتوانی انجام بدهی بله ... باید هم قدرالسهم از زمین به تو بدهد ... یک همچین چیزهایی می گفت و ابدا متوجه اتفاقی که جلوی چشمش داشت می افتاد نبود ...


دوستان عزیزم ... به خاطر طولانی بودن مطلب , بقیه ماجرا را در پست بعدی می نویسم ...