زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

واسه بقیه حرومه , واسه ما حلاله !
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی

با خواهرم رفته ایم یک فروشگاه لباس زیر که چیزهایی بخریم . تنوع اجناس انقدر زیاد است که چند لحظه ای از دختران خوشروی فروشنده وقت می خواهیم تا انتخاب کنیم ... فارغ از حضور جنس مذکر که ورود ممنوع است به این قبیل فروشگاهها سر بسر هم می گذاریم و ریز ریز می خندیم ...

در باز می شود و آقای جوانی می آید داخل ... قد بلند , چهارشانه و هیکلی ... با ریش صاف مشکی , موهایی که با دقت به یک طرف شانه شده و خوابیده ... پیراهن مشکی که تا آخرین دکمه اش را بسته و یک کت و شلوار مشکی ... در نگاه اول آدم را یاد بادیگاردهای مقامات دولتی می اندازد ...

فروشندگان اعتراض ملایمی می کنند که ورود آقایان به این فروشگاه ممنوع است . مرد جوان پاسخ می دهد که می خواهم برای خانمم یک تاپ و شلوارک بخرم . فروشنده می پرسد کدوم مدل و چه رنگ و سایزی . مرد یک مدل را نشان می دهد و اظهار می کند که خانمش جلوی فروشگاه سوار ماشین است و اگر ممکن است فروشنده خودش برود و سایزش را ببیند .

دخترک با تعجب می پرسد که مگه خدای نکرده خانومتون مشکلی دارند که نمی توانند بیایند داخل ؟ و حضرت آقا متعصبانه و مغرور می گوید نخیر ! خانومم رو بردارم بیارم اینجا ؟

چشم می چرخاند و نگاهش روی خواهرم ثابت می شود . خریدارانه خواهر باردار مرا نظاره می کند و در حالی که چشمش را بر نمی دارد به فروشنده می گوید : آها ! سایز این خانوم بدین ! خانومم همین سایزیه ! البته مث ایشون حامله نیست !

عقم می گیرد ... می روم خودم را سپر خواهرم می کنم و خشمگین نگاه مردک می کنم ... با نفرت می گویم : چطور زن خودتو کسی نباید ببینه , اما خودت زن مردمو سایز می زنی ؟؟؟

بی آنکه منتظر جواب احمقانه اش بشوم دست خواهرم را می گیرم و با شتاب از فروشگاه بیرون می آیم ... کمی جلوتر زنی با نگاهی غمگین می بینم که با حجاب کامل در ماشین مدل بالای مردک نشسته است و نگاه مات و بی هدفش به پیاده رو خیره مانده ...