زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

روز پرکار
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من ،مادرم

بنده دیروز رو به کلی خونه نبودم . یعنی ساعت 10 شال و کلاه کردم رفتم بیرون و 12 ساعت بعد برگشتم . برای ساعت 2 از طرف مهد پسرکم جلسه اولیا مربیان دعوت بودم . و خوب همونطور که می دونین باید شیک و مرتب می رفتم اونجا ( بچه ها الان تو قر و فر ماماناشون هم با هم رقابت دارند ) حالا من در چه وضعی بودم ؟ ابروهامو یک ماه بود گذاشته بودم پر بشه , یه 3 سانتی هم ریشه موهام بیرون بود که موهای سفیدم لابلاش  بدجوری خودنمایی می کرد , ناخونهامم گذاشته بودم بلند بشه که یه دفعه برم پیش مانیکوریست خودم و اوضاع صورت هم ایضا مثل ابرو سبز( می دونم الان همین شکلی شدید !)

در نتیجه ساعت 10 رفتم ارایشگاه ! به شکل یک هیولا رفتم داخل و به شکل یک ادمیزاد اومدم بیرون چشمکیعنی واقعا خدا یک در دنیا صد در اخرت به این ارایشگرها خیر بده ! که می تونن افریدگان خدا رو به شکل ادمیزاد برگردونند ! مستقیم هم از اونجا رفتم مهد . دقیقا تا ساعت   30/5 اونجا بودیم . پسرکم امسال پیش دبستانیه . اما از اونجا که خیلی خیلی از مهدش راضی بودم می خواستم پیش دبستانی رو هم اونجا بگذرونه . ولی اینجوری که بوش میاد سالهای تحصیل دوباره بنده در مقطع ابتدایی از همین حالا شروع شدهاسترس یعنی شما فکر کنید این بچه ها از مشق شب دارند تا دفتر انضباطی و امتحان میان ترمکلافهخلاصه که نمی دونم چه گلی ( به کسر گاف !) باید به سرم بگیرم .

پسرکم رو از همون مهد با اژانس فرستاده بودم منزل مادرم . چون نمی رسیدم ببرمش اونجا و دوباره برگردم مهد . ولی از همون ارایشگاه تا مهد رسما پوستم کنده شد . ترافیک وحشتناک بود . به حول و قوه الهی هم که هر روز یه جا رو شخم می زنند ! یه خیابون رو امروز میری یه طرفه است فردا می خوای بری می بینی برعکسش کردند از این ور ورود ممنوع شده یا اصلا بتون گذاشتن تهش , بن بستش کردن . من هم که تو ارایشگاه یه سری پوست کنی شده بودم ! دیگه کلا پوستی ندارم خواهر !

عصر هم برای مادرم وقت دکتر گرفته بودم . ولی دیگه ترسیدم ریسک کنم و تا منزل مادرم برم و با هم بریم دکتر .و چون جواب ازمایشش دست خودم بود از مهد مستقیم رفتم دکتر . خانوم منشی از 2 هفته پیش برای ساعت 50/6 به ما وقت داده بود  . و فرموده بودند که راس ساعت اینجا باشید . من هم از ترسم که نکنه دیر بشه ساعت 15/6 اونجا بودم و فکر می کنید اقای دکتر چه ساعتی تشریف اوردند؟ بله عزیزانم ,ساعت 30/8 تازه از راه رسیدند و اینجانب ساعت 15/9 موفق به دیدار روی ماهشون شدم . از در هم اومدند داخل, کاملا بدون توجه به 30-20 نفری که 3-2 ساعت منتظر ایشون بودند بلا نسبت مثل چی سرشون رو انداختن پایین رفتن تو مطب و اول نسکافه شون رو میل کردند بعد هم میوه پوست گرفته قاچ شده و بعد رخصت دادن به اولین مریض که احیانا بره دستبوسی ایشون . خوب همه اون مریضها ادمند , شخصیت دارند و شاید وقشون از اقای دکتر هم با ارزشتر باشه ولی اکثر پزشکان ما متاسفانه گمان می کنند جماعت بیماران کلهم اجمعین کاملا بیکارند .شما فکر می کنید اگه همون اول که رسیدند از تاخیرشون یه عذرخواهی کلی می کردند اعتبار و ارزششون بیشتر می شد یا کمتر ؟؟؟

خلاصه اینطوری شد که بنده ساعت 10/10 رسیدم منزل . همسرجان هم از سرکارش رفته بود دنبال پسرک و خوشبختانه شام هم خریده بودند و دوتایی این مادر خسته از راه رسیده را پذیرایی هم کردند . ان شااله که خدا همسر و مادرشون رو براشون نگه داره بلند بگین امین !نیشخند

خلاصه که دیروز یکی از روزهایی بود که من باز هم خدا رو شکر کردم به خاطر اینکه 10 سال پیش از کارم استعفا دادم و خونه نشینی رو انتخاب کردم . خانومهای شاغل رو خیلی دوست دارم و بهشون خیلی احترام میگذارم ( مادر خودم هم شاغل بودند ) اما من فهمیدم که ادم کار کردن بیرون خونه نیستم و خوشبختانه کمتر پیش اومده که از تصمیمم پشیمون بشم .( این کار کردن و استعفای من داستان داره ! بعدا براتون تعریف می کنم .)

به قول قندک بانو : خدافظی! بای باینیشخند