زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: زندگی

می دونید سینوزیت مزمن چیه ؟!

بله ! یک درد بی درمانه ! یا حداقل کمتر قابل درمان !

می دونید راه پیشگیری اش چیه ؟

این که یک روبنده بافتنی بزنی به صورتت !سبز

و عملا به این خاطر که من روسری هم به زور رو سرم می مونه , دائم سینوزیتم عود می کنه و من رو از زار و زندگی می اندازه !

سرماخوردگی وحشتناکی که حتی تا گوشهام رسیده رو اضافه کنید به درد مچ دستم تا بفهمید چه جمعه گل و بلبلی داشتم من !

اما مراسم سالگردمون .... من و خواهرم یک رسمی داریم . هر سال روز سالگرد ازدواجمون کل خانواده رو مهمون می کنیم به صرف ناهار در یک رستوران جدید! اینطوری هیچوقت یکنواخت نمیشه برامون ... لازم به ذکره که این رسم رو من جا انداختم و خواهرم هم راه من رو ادامه داد !

جمعه هم طبق همین رسم برای صرف ناهار رفتیم بیرون . مادرم هم سرپا بود و این برامون خیلی ارزش داشت ... کلا روز خوبی بود و خوش گذشت بهمون ...

اینجا دلم می خواد یک بار دیگه از صمیم قلبم تشکر کنم از همه تون به خاطر تبریک ها و آرزوها و دعاهای پاکتون ... واقعا ممنونم ...

عصر هم باید می رفتیم یک مجلس ختم یکی از اقوام دور سببی همسرجان . مرحوم  پیرمرد 84 ساله ای بودن که پرستارش با ضربات چاقو کشتش . این بنده خدا 3 تا پسر داشته و یک دختر . و چون همه شون خیلی درگیر و گرفتار بودند برای پدرشون پرستار گرفته بودند و ماهی 1 میلیون حقوق بهش می دادن به علاوه خورد و خوراک و محل زندگی و البته دله دزدی هاش هم سرجاش بوده .

اما 5 روز پیش خانوم پرستار به دلیل فعلا نامعلومی این بنده خدا رو که حتی راه هم نمی تونسته بره با ضربات متعدد چاقو به قتل می رسونه و البته ادعا می کنه که مقتول خودزنی کرده ... هنوز هم اعتراف به قتل نکرده . ( نمی دونم چطوری تو آگاهی شاپور دووم آورده )

خوب این پیش زمینه رو براتون گفتم تا به نکته جالب مراسم ختم برسم . آخوندی که برای سخنرانی اومده بود از اول تا آخر فقط راجع به پدر و مادر و لزوم احترام و مهربانی در حقشون صحبت کرد . خب تا اینجا مشکلی نبود ! اما نمی دونم چی شد که یک دفعه شروع کرد به صحبت در این باب که همه بلاهایی که سر ما میاد بازتاب رفتار خودمونه !

مثالی هم زد که پیرمرد خیاطی بوده که با قد خمیده هنوز کار می کرده و یه روز پسرش میاد یه کّاره شروع می کنه به ضرب و شتم باباش و بعد هم بدون حرف از مغازه میره بیرون ! ( فکر کنم مشکل روانی داشته پسره !) راوی که این صحنه رو می بینه قصد می کنه که بره حق پسر رو بذاره کف دستش که پیرمرد جلوشو می گیره و میگه به پسرم کاری نداشته باش ! سالها پیش من همین رفتار رو با پدرم کردم و امروز حقمه که پسرم کتکم بزنه ! ( خانوادگی از مخ تعطیل بودن !‌) 

به راست و دروغ بودن این ماجرا کاری ندارم . ولی خدا وکیلی جای این حرف تو مجلس ختم پیرمردیه که به طرز فجیعی با چاقو تکه تکه اش کردن ؟؟؟ یعنی اون بدبخت هم این بلا رو سر یکی دیگه آورده بوده و حقش بوده که اینجوری بکشنش ؟

هی دختر و عروسها و نوه های این بنده خدا نگاه به هم کردن ... هی سرشونو پایین انداختن ... هی لبشون رو گزیدن ... هی سرخ و سفید شدن ... ولی آخونده ول کن معامله هم نبود و هی در این باب داد سخن میداد !

خلاصه که کاش کسی که پول می گیره میره برای ختم یه نفر حرف بزنه , یه زحمتی هم بکشه اطلاعات مختصری از نحوه مرگ مرحوم بگیره تا مجلسشو اینطوری ضایع نکنه ...

باقی بقایتان !