زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

11 سال پیش
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستان‌های عاشقانه زندگی‌ام ،خوشبختی

8 دی ماه سال 1379 روز بدی برای من بود ...

از یک هفته قبلش با همسرجان دعوا داشتیم . استرس و نگرانی آوار شده بود روی سرمان . هیچکس دور و برمان نبود ... حتی خانواده هایمان ... همسر من 3 برادر و 1 خواهر دارد که آن زمان همه غیب شده بودند ... خانواده من هم چون با انتخابم مخالف بودند به هیچ وجه کمکمان نمی کردند .

از زور اضطراب به هم می پریدیم . به کوچکترین حرکات همدیگر گیر می دادیم . من هم صبوری و آرامش الان را نداشتم . دخترکی 21 ساله بودم پر شور و شر . با انرژی تمام نشدنی ... اصلا قرار نبود ماجرای ما جدی شود ... یک دفعه چشم باز کرده بودم و خودم را در مرکز ثقل ماجرا می دیدم . همه چشمها به من بود ... خیلی دلم می خواست بگویم که پشیمانم ولی نمی توانستم ... شاید به این دلیل که هرگز "نه" گفتن را نیاموخته بودم ...

همسر جان هم دست تنها بود . بی یار و یاور . پدرش 10 سال قبل به رحمت خدا رفته بود و برادرانش از ترس اینکه مبادا کمک مالی بخواهیم همه نیست و نابود شده بودند . خواهرش هم به این بهانه که چرا کارت دعوت را خودت نیاورده ای خدمت شوهرم , قهر کرد و اصلا به مراسممان نیامد ...

یادم نمی رود شب قبل تا ساعت 9 شب در میوه فروشی مشغول جدا کردن میوه های فردا بود ...خودم هم آن شب بالای نردبان بودم برای نصب کردن والان پرده هایم ... آن هم در خانه ای که از همه چیزش متنفر بودم ... قدیمی ساز بود و بسیار دور به منزل  پدری ام ... در محله ای که ازش متنفر بودم ...

 همه پولهایمان خرج مراسم شده بود و دست همسرجان هم مثل امروز باز نبود بابت خاصه خرجی های کارگر و خدمتکار ... خسته و کوفته همه کارمان را خودمان کردیم ...  هیچ کس کمکمان نمی کرد ... هیچ کس ...

و کابوس 8 دی ... صبح از زور استرس بالا می آوردم ... همسر خسته و بی حوصله و من هم عصبی و پشیمان ... در تمام عکسهای آن روز به زحمت یکی دو عکس پیدا می کنید که لبخند زده باشیم ... هر دو بق کرده ایم انگار ... باورتان می شود من هنوز دست و دلم نرفته که آن عکسها را در آلبوم بچینم ؟ همه شان هنوز در پاکتند و منتظر سروسامان گرفتن ... بیزارم از تمامشان ...

از کجایش بگویم ؟ ازمعطل کردن عکاس آتلیه ... هتل مرکز شهر ... ترافیک عصر پنجشنبه ... دیر رسیدن ... همهمه اعصاب خرد کن سر سفره ... که انگار عمدا می خواستند مراسم را به هم بزنند ... مامور منکرات که ناشناس آمده بود و گیر داده بود به حضور فیلمبردار مرد در اتاق ... همسر زودرنج و عصبانی من که فکر می کرد کار پدر مذهبی من بوده و آمده بود سر سفره غرغر عصبی اش را به من می کرد ...

 و تازه مراسم هتل که تمام شد و رفتیم خانه خودمان برای کیک بریدن و بزن و برقص , از صحنه ای که دیدم نزدیک بود اشکم در بیاید ... مادر همسرم که برای سر و سامان دادن به اوضاع خانه کمی زودتر رفته بود خانه , اجازه نداده بود فرشهای دستبافت جهیزیه مرا جمع کنند یا حداقل پشت و رو کنند ... بیش از 100 نفر آدم با کفشهای کثیف و خیس از باران روی فرشهای نوی من رژه می رفتند ...

اما تمام شد ... تمام آن استرس ها و نگرانی ها تمام شد . امروز که بعد از 11 سال به آن روز فکر می کنم همه چیز برایم در غبار زمان کمرنگ شده ... انگار که از پشت پرده مه به جاده ای دور می نگرم .... 

و امروز فهمیده ام که در مسابقه زندگی می توان بدترین شروع را داشت اما دونده خوبی بود ... می توانی با شرافت شروع کنی .... با شرافت ادامه بدهی و امیدوار باشی که با شرافت به خط پایان برسی ....

همسر مهربانم ... خدا را شکر می کنم که 11 سال پیش تو را سر راه من قرار داد .... از پشیمانی آن روزها پشیمانم و می دانم که اگر 1000 بار دیگر هم به روز 8 دی 79 برگردم باز همان مسیر آن روز را خواهم رفت ... با تمام تلخی ها و رنج هایش ...

راستی نگفتم بهتان ؟ امروز یازدهمین سالگرد ازدواج ماست ....