زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

86 روز مانده به بهار ...
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

نمی دونم اول دی برای شما چه معنی می دهد ... می دانم که روز اول زمستان است و به قول قدیمی ها اغاز چله بزرگه ... اما برای من اول دی یکی از بهترین روزهای سال است .... اشتباه نکنید ؛ نه تولد عزیزی است و نه سالگردی ... بلکه روز تولد خورشید است ... روز پیروزی نور و گرما بر تاریکی و سرما ...


و دقیقا از همین روز افسردگی دوره ای من رو به بهبود می گذارد ! باور کنید با اینکه تازه اول زمستانیم اما من بوی بهار را از همین حالا می شنوم ... زمستان برای من یعنی چند روزی مانده به بهار ...


شب یلدا را هم خانه نماندیم . تا عصرش هنوز هیچ برنامه ای نچیده بودم . مریض هم که بودم و شام هم نداشتیم . طی سلسله مشورت های تلفنی با کرال عزیزم به این نتیجه رسیدم که برویم یک سفره خانه سنتی که معمولا برای این شبها برنامه دارند ...


یکی دو جا زنگ زدم که کاملا پر بودند و بالاخره سفره خانه سوم جا داشت ! البته به خاطر محرم و صفر برنامه موسیقی زنده همه سفره خانه ها تعطیل بود ؛ اما موسیقی سنتی مرده ! و حافظ خوانی و تفال و سینی خوردنی های شب چله به راه بود .


رفتیم و خوش گذشت ... جای همه دوستان خالی .... از صمیم قلبم از خدا خواستم سال دیگر شب یلدا را کنار مادرم جشن بگیریم ...


و ماجرای جالب ما در سفره خانه ! :

در حین حافظ خوانی جوان عارف مسلک , متوجه حرکات ایذائی دخترک چشم آبی تخت بغلی شدم ! می آمد لب تخت خودشان گردن می کشید تا من ببینمش و وقتی با لبخند نگاهش می کردم چنان عشوه ای برای من می آمد که لیلی برای مجنون نیامده بود ! هی لبخند ملیح می زد و دقیقا اینجوری مژه پلک می زد !!!

دست آخر هم برای ما بوسه از راه دور فرستاد ! د,بیا ! فقط ماچ و بوسه رو کم داشتیم ! البته من خودم به شخصه هلاک دختربچه هام و خیلی خیلی دوستشون دارم ... اما خدا وکیلی این کار کمی عجیب بود !

تا اینکه منشاء حرکات رو پیدا کردم ! پسرکم درست در پناه همسرجان نشسته بود و به شکل ناشیانه ای به دخترک مزبور چشمک می زد ! یعنی کل صورتش به یک طرف جمع می شد و تبعا یک چشمش هم بسته می شد ! و البته که اسم این حرکت از نظر ایشان چشمک زدن است ! دخترک هم خوشش آمده بود و الحق که خوب فهمیده بود باید اول دل مرا به دست آورد ! واقعا آفرین ! آفرین !

در راه خانه وقتی از پسرکم پرسیدم که : پسرم برای چی به اون دختره چشمک می زدی ؟ گفت :
- آخه مامان خیلی خوشگل بود !!!
- خوب پسرم می دونم خوشگل بود ؛ چرا بهش چشمک می زدی ؟
- چون دوست داشتم خواهرم باشه ! ببریمش خونه مون ؛ بشه خواهرم !


بله دوستان عزیز منحرفم !!! بچه ام به چشم خواهری نگاه دخترک می کرد !!!