زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

قلک شکنان
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ماجراهای زندگی من

به تازگی متوجه شدم در مقایسه با خیلی مادرها من چیزهای خیلی کمتری به پسرم یاد داده ام . شاید به این خاطر که من توی خونه زیاد صحبت نمی کنم . بیشتر سرم به خوندن گرمه و همیشه خدا چیزی برای خوندن دارم, از کتاب و مجله و روزنامه بگیرید تا وبلاگ و سایتهای مختلف . با یه ولعی هم میخونم  که هر کی ندونه فکر می کنه من فردا امتحان دارم و هیچی هم بلد نیستم یول اما از روزی که متوجه این جریان شدم تازه فهمیدم که امتحان اصلی من پسرمه و اگه زود نجنبم ممکنه به کلی مردود بشم . اینه که تصمیم گرفتم بیشتر باهاش حرف بزنم , براش بیشتر کتاب بخونم و سعی کنم مفاهیم انسانی رو در حد سن خودش بهش یاد بدم . 

پنجشنبه توی مسیرم تابلوی تبلیغاتی جشن قلک شکنان محک رو دیدم و دینگ دینگ ! فهمیدم یه فرصت خوب دارم تا پسرم رو با مفهوم فداکاری و ایثار اشنا کنم . راستش ما همیشه همه نذرها و کمک هامون رو به محک میدیم . اما خوب پسرکم باید چیزی از خودش می بخشید تا بفهمه بخشش یعنی چی . این بود که اول یه خورده باهاش صحبت کردیم در مورد بچه هایی که مثل خودشن و الان به دلیلی مریض شدن و مامان باباهاشون زیاد پول ندارن که براشون دارو بخرن که اونا زود حالشون خوب شه . و خوب با اینکه مدت زیادی بود که تو قلکش پول جمع می کرد و خیلی قلکش رو دوست داشت اما خیلی خوب برخورد کرد و با علاقه اعلام همکاری کرد . ما هم تشویقش کردیم و عصر جمعه اقای قلک رو برداشتیم و رفتیم محک .

جای همگی خالی ! خیلی کیف کردم از این همدلی و شور و اشتیاق ! خوشبختانه مردم ما برای کارهای عام المنفعه خصوصی خوب همکاری می کنند . همه کسانی که اونجا بودند با میل و رغبت پول خرج می کردند . توی بازارچه خیریه محک هر کسی هر چیزی می خرید مابقی پولش رو نمی گرفت . همه 2-3 برابر قیمت یک جنس رو پرداخت می کردند و عین خیالشون هم نبود . خلاصه یک انرژی مثبتی تو فضا موج می زد که همه رو تحت تاثیر قرار می داد . فقط کاش یک هدیه خیلی کوچک و ناچیز ( مثلا در حد یه بادکنک ساده )‌ برای بچه هایی که قلکشون رو اهدا می کنند در نظر می گرفتند . اخه بچه ها دوست دارن پاداش کار خوبشون رو در همون لحظه بگیرن . برای بچه های کم سن و سال درک اجر اخروی سخته و اجر دنیوی رو بیشتر دوست دارن !( البته ما بعدش رفتیم و پاداش دنیوی اقا پسرمون رو تقدیمشون کردیم  نیشخند)

یه جشنی هم اونجا بر پا بود با یه اقای نوازنده و یه مجری و یه عروسک ( و ایضا عروسک گردان !) اقا هرچی این اقای مجری بیچاره می گفت با اهنگ دست بزنین , بخونین , جیغ بزنین , انگار نه انگار ! همه مثل چوب نشسته بودند خمیازه بندگان خدا هم خوب اهنگ می زدنذ هم خوب می خوندند . اما هیچ کس حال نداشت دست بزنه ! اگه چهار نفر هم دست می زدند بغل دستی هایشان با تعجب نگاهشان می کردند تعجب ولی من و پسری از اول هم دست زدیم , هم خوندیم و تازه اخریها همسرجان رو هم اورده بودیم تو کارنیشخند 

مردم ما خوب مردمانی هستند . هر جا مشکلی پیش بیاید که نیاز به حضور و همکاری  باشد حی و حاضرند . حتی اگر این حضور بهای سنگینی داشته باشد می ایند .  (لزوما‘‘ نه فقط بهای مادی) حتی اگر بدانند حضور در جایی ممکن است به بهای از دست رفتن چند سال ازا.دی شان باشد یا حتی جانشان, باز هم می ایند . اما نمی دانم چرا اینقدر شادی کردن دسته جمعی برایشان سخت است . فقط چون اجازه اش را بهمان نمی دهند ؟‌ یا اصلا یاد نگرفته ایم ؟