زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

شادی کودکانه
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: شادی

غوغای شادی کودکانه ای ازخیابان به گوشم می رسد ... با شوق می روم کنار پنجره . چشم می گردانم که منشا این صدای زندگی را پیدا کنم ... تصورم این است که چند کودک شاد و بی خیال در حالی که دست مادرانشان را گرفته اند , با هم بازی می کنند و فارغ از دنیا غش غش خنده سر می دهند ... اما عملا آنچه می بینم درست نقطه مخالف این خیال است ...

 دو پسربچه که به نظر 7-6 ساله می رسند سوار یک چرخ دستی دارند از بالای خیابان می آیند پایین ... سر راهشان سطل های زباله را جستجو می کنند و چیزهایی در گونی که روی چرخ دستی گذاشته اند می ریزند ... و تا سطل بعدی یکی شان روی چرخ می نشیند و دیگری دسته چرخ را می گیرد که در شیب تند خیابان کنترلش از دستش در نرود .به ایستگاه سطل بعدی که می رسند ,جایشان را عوض می کنند ...و کیف دنیا را می کنند انگار ... سرخوشانه و با مستی کودکانه جیغ می زنند و می خندند ...


نه اسباب بازیهای رنگارنگ اریجینال دارند نه پلی استیشن و ایکس باکس ... اما شادی شان از تمام شادی های کودکانه ای که دیدم خالص تر بود ...ناب تر و از ته دل تر ...


و این یعنی فرقی نمی کند کودک کار باشی یا لای پر قو بزرگ شده باشی ... کودک , کودک است و نیازش به بازی و شادی مثل نیازش به آب و غذا و خواب است ... به همین اندازه برای رشدش ضروری است ...

__________________________________________________________________

 

به فکر کودکان کار باشید ... سعی کنید هر روز یک قدم کوچک برایشان بردارید ... بهانه گداپروری نیاورید ... به این فکر کنید که اگر فالش را نخرید یا روی وزنه اش خودتان را وزن نکنید شاید تنبیه شود و شام اندکش را هم دریغش کنند ... باور کنید استخوانهای نحیفشان طاقت ضربات مشت و لگد پدر مادر معتاد یا صاحبکار گردن کلفتشان را ندارد ...

به دولت و بهزیستی و شهرداری و هر کوفت و زهرمار دیگری کار نداشته باشید ... خوش قلب باشید و کار خودتان را انجام دهید ... وظیفه انسانی تان را ...