زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

دلم مادر می خواهد
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مادرم

چشمهای تبدارم را روی هم می گذارم و از پس پرده اشک مادرم را می بینم که در آشپزخانه خانه ام راه می رود ... گاهی در یخچال را باز می کند و چیزی در قابلمه روی گاز می ریزد ... انگار دارد هویج پوست می کند ... صدایم می زند که آب پرتقال گیر را کجا گذاشته ام .... می خواهد به زور آبمیوه به خوردم بدهد ...

ناز می کنم : به خدا دهنم باز نمیشه مامان .... مهربانانه سرم غر می زند : که چی ؟ مگه میشه آدم همش یه جا بخوابه دهنشو هم ببنده هیچی نخوره ؟ بلند شو به زور بخور ... شلغم های کوچک سفید را دانه دانه پوست می گیرد و اصرار می کند که تا داغ است بخورم که گلویم نرم شود ...

بخار رخوت آلود سوپ بی نظیر مادرم در مشام جانم می پیچد و مستم می کند ... مست می شوم از عطر حضور مادر ... که هست ... که تیمارم می کند ... به زور شلغم به خوردم می دهد و کتف هایم را که دارد از درد می ترکد با دستانش می مالد ...

بیدارم نکن پسرکم ... بگذار در همین مستی بمیرم ... بمیرم و چشم باز نکنم و آوار بی رحم واقعیت را نبینم ... یادم نیاید مدتهاست مادر دیگر چیزی نمی پزد ... مدتهاست مادر توان دعواکردن مرا ندارد ... و مدتهاست مادرم به خانه ام نیامده است ....

خواهرکم هست ... اصلا ماههاست من و خواهرم برای هم مادری می کنیم ... من پرستار و تیماردار او می شوم و او پرستار من ... و هردو پرستاری مادر را می کنیم ... اما او هم این روزها باردار است و صلاح نیست با من بیمار روبرو شود ...

این طوری می شود که حالا من مانده ام با پسرک مریضی که یک لحظه از آغوشم جدا نمی شود و همسر خسته ای که حتی بلد نیست یک کته درست کند ... پسرکم هوس پلو مرغ کرده ... آنهم به شرطی که خودم بپزم و تکرار می کند که زنگ نزنی از بیرون بیارن ها ... خودت برام درست کن ... این تن وامانده را باید بلند کنم و خواسته اش را اجابت کنم ...

کفر نوشت : دیشب نذر کردم اگر دوباره صدای مادرم در این خانه بپیچد , جای پایش را ببوسم ... دنبالش بروم و هرجا که پا می گذارد را ببوسم ... می شود آیا ؟؟؟

تلنگر نوشت : اگر مادر دارید قدرش را بدانید ... همین .