زندگی زیر پوست من

که زندگی از خوشبختی شکوهمندتر است ....

خاطرات تبدار
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: داستانهای پسرکم

هر وقت من تصمیمی بگیرم ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن تا تصمیم بنده به اف بره .

در همین راستا به محض اینکه دیروز با خودم قرار گذاشتم صبحها بروم یک نیم ساعتی راه بروم پسرجان دچار انفلوانزای ویروسی شد و تب 40 درجه کرد . دکترش گفته یک ویروس جدیده که تظاهراتش با بدن درد و تب و سرفه است .

و در همین راستاتر ایشون از دیروز ظهر تا الان کاملا تو حلق بنده استراحت کردند و با دست و دلبازی ویروس عزیز رو به من هدیه دادند و من بدبخت هم  تب کردم و از استخون درد دارم جان به جان آفرین تسلیم می کنم ! به قول همسرجان کار من از تعویض قطعات گذشته ! باید تعویض کلی بشم !!!

آدم تبدار هم که می دونید هذیون زیاد میگه . پسرک دیشب تو خواب می گفت باب اسفنجی زود باش ! همبرگرا سوخت !!!! داشت کابوس سوختن همبرگر می دید بچه ام !

من هم الان می خوام یه خاطره هذیون وار براتون تعریف کنم :

شاید ندونید ولی نازنین اسم واقعی و شناسنامه ای منه و من هم خیلی خیلی دوستش دارم . من این نام رو در درجه اول مدیون پدرم و مرحوم منوچهر نوذری هستم و بعد هم مدیون ...... خوب باید جریان آقای نوذری رو هم براتون تعریف کنم !


پدر من بازنشسته بانک هستند . سال 57 که من افتخار دادم و دنیا اومدم ایشون مسئول دایره پس انداز شعبه لاله زار بودند . مرحوم نوذری یه روز میرن شعبه مذکور که برای دختر و پسرشون حساب پس انداز باز کنند . خوب به کی مراجعه می کنن ؟ بله به ابوی اینجانب ! پدرم شناسنامه های بچه ها رو می گیرن و از اسم دختر آقای نوذری که نازنین بوده خیلی خوششون میاد . ( اسم پسر خوش تیپشون هم که می دونید ایرجه ! ) و تصمیم می گیرن که اگه خدا بهشون دختر داد اسمش رو بذارن نازنین ! خوب این از این .

ولی نکته جالب ماجرا قسمت دومشه . من نامم رو به طرز وحشتناکی مدیون مرحوم آقاسی هستم !!! چرا ؟! عرض می کنم !

خدا رحمت کنه رفتگان شما رو . پدربزرگ پدری من به اسم آمنه خیلی علاقه داشتند ! و من هنوز نمی دونم چرا این فیوریت نیمشون رو روی یکی از 5 تا عمه ام نگذاشتند ! مرحوم مغفور آقاسی ! سال 57 آهنگ معروف آمنه رو خوند و به خاطر اون قضیه چتر نجات و اینا ! پدرم سفت و سخت با این اسم مخالفت کردن ! هر چی پدربزرگ خدا بیامرز من زور می زنه و حدیث می خونه و روایت میاره , پدرم که اتفاقا جزو مذهبی های دو آتیشه اون زمان بوده زیر بار نمیره !

و طی عملیات محیر العقولی پدر مومن و مذهبی من اسم دختر اولش رو میذاره نازنین ! بماند که بعدها از طرف فک و فامیل و رفقا چقدر سرزنش شد بابت این جلافت ! بماند که من 7 روزه بودم و پدرم از صبح تا شب رفته بود تو ثبت احوال بست نشسته بود بلکه بتونه اسم منو عوض کنه ! بماند که مثل همیشه مادرم هیچ نقشی در انتخاب اسم بچه ای که به دنیا آورده بود نداشت ...


در آخر هم باید بگم که من به مادر پیامبر احترام می گذارم . ولی به طور کلی با اسم عربی مخالفم . ما ایرانی هستیم و باید ایرانی بمونیم . مگه عربها اسم ایرانی روی بچه هاشون می گذارن که ما اسم عربی بگذاریم ؟ ( البته این یکی از دلایلشه )